در مورد من       My English Blog       ایرانولوژی       Contact Me      

linkzade!

دارابگرد فراموش شده...

موعظه رئيس سازمان میراث

چه عجب جنابشون تصميم گرفتند به کار اصليشون برسند!

من می خوام اونجا باشم!

متاسفانه مزخرف گفتن ماليات نداره

عذر مي خواهم - مسيح علي‌نژاد

باد مکارید که طوفان درو خواهید کرد

خریت نه تنها علف خوردن است...

بورلی هیلز و قصرهای ایرانی

گلد کوئست و امام حسین: خر عيسی گر به مکه رود...

آرشيو +

latest entries

ليست
همه چيز از همه جا...
بیست و دو بهمن
بازی شب يلدا
نامه
حسين درخشان
هزار و يک شب
دکتر مسعود آذرنوش
تاريخ ساسانيان
Paradise

links


archives

May 2009
March 2009
February 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

search


powered by

RSS
Movable Type 3.2


ايران ساسانی

اين کتاب جديدا" توسط دوست من، دکتر تورج دريايی که استاد تاريخ ايران و دارنده کرسی هوارد بسکرويل در دانشگاه کاليفرنيا، ايرواين است نوشته و توسط انتشارات توروس انگلستان چاپ شده. از زمانی که آرتور کريستن سن کتاب «ايران در
ادامه
آرشيو +

ليست

1- وين دوباره سرد شده. خنک يعنی...

2- کلی کار دارم که دست و دلم نمی ره انجامشون بدم

3- سی و يکروز به انتخابات! بشتابيد که غفلت موجب پشيمانيست!

4- من ماهی نيستم...

5- نود کيلو و تازه اين کمشه...

6- تا به حال خودم رو در قالب يک فرانسوی تصور نکرده بودم

7- زنده باد پروانس

8- يادم رفته بود وبلاگ دارم.

9- بعضی از "متفکران" وطنی معنی کلمات رو بلد نيستند...

11- اينترنت مجانی نعمتی است.

12- بسيج يک اشتباه است، درستش پسيچ است. دست فرهنگستان زبان درد نکنه.

13- برگر کينگ: شاه شهروندان

14- نزديک بود هواپيما بيفته. درصدی هم حساب کنيم، اينقدری که من مسافرت می کنم، بخت تلف شدنم از بقيه بالاتره. در صورت فوت، کتاب هام رو بديد به دانشگاه شيراز!

15- شراب شيراز ساخت استرالياست.

16- فارسی شکر است، اما زبان هيچ اکثريتی نيست غير از تاجيک ها.

17- Romani ite domum...

18- هويجی زير باران

19- زياد شد...

20- زت زياد

Comments (3) | May 12, 2009 04:26 PM


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

همه چيز از همه جا...

خيلی تنبل تر از اونی هستم که مثل خيلی از هموبلاگی ها (يا هموبالگه؟ شبيه بيماری می شه) برم يک وبلاگ جديد بی نام و نشون بزنم که کسی سابقه ای ازش نداشته باشه. اما به هرحال فکر کنم اينقدر مدت هست که اينجا ننوشتم که بجز چند نفری که گذارشون اينجا ميافته اتفاقا"، کسی توجهی بهش نکنه. دلم تنگ شده برای زمانی که حوصله داشتم برم ياد بگيرم چطوری يک تمپلت فارسی سوار کنم روی فلان سيستم و ياد بگيرم که مثلا" چطوری سيستم پينگ کردن رو دستکاری کنم. الان يک ساله اين سيستم پينگ من که وصله به مرحوم بلاگرولينگ خراب شده، من اصلا" حال ندارم برم ياد بگيرم اين گوگل چطوری کار می کنه. بگذريم...

عاشق مجله خوندنم. هرمجله ای دستم بياد می خونم، می خندين که بگم حتی زن روز يا مجله «هلو» و «انترتينمنت ويکلی» و از اين مزخرفات. تمام شماره های دانستنيها رو داريم و مجله فيلم رو از شماره اولش می خوندم. هنوز هم فکر می کنم که جای مجله هزارقصه/کارتون توی مجلات کودکان ايران خاليه. خلاصه بقول فرنگی ها مجله «جانکی» هستم (بقول خودمون، «خراب» مجله)...

يکی از مجلاتی که مرتب می خونمشون مجله چهلچراغه. همون مجله ای که خيلی ها زرد می دونندش و خودش به خودش می گه مجله نسل سومی ها (جنريشن اکس وطنی؟). به نظرم خيلی مجله جالبيه و با وجود اينکه خيلی چرت و پرت توش زياد داره، همون کارتون های بزرگمهر حسين پور و نوشته های آدم های عجيب ديگش که هردو سه شماره يکبار پيداشون می شه ارزش سه دلاری که در لس آنجلس پولش می شه رو داره. چندماه پيش، يکی از نويسنده هاش که اسمش رو يادم نمی ياد (ميراسدلله؟) يک قسمتی راه انداخته بود که درش در مورد چيزهايی که دوست داشته و حالا ازشون بدش مياد می نوشت. چيزهايی می نوشت که برای روشنفکری نيم پخته وطنی، بخصوص از نوع زير 40 سالش، به نظر شايد کفر بياد. به پير پائولو پازولينی بد می گفت (فيلم سازی بد و شعاری) و هرمان هسه رو بدرد نخور می دونست (روشنفکری بچه های زير بيست ساله). خيلی برام جالب بود که کسی اين کار رو می کنه. نمی خوام حکم کلی بدم، اما خيلی از حرفاش رو قبول دارم، هرچند که يکجورايی به نظر از خودراضی ميومد و بقول امريکايی ها، نگاهش يک کمی
Holier than Thou...

قصد کوبيدن روشنفکری رو ندارم، قصد از خودراضی بودن و يا خودنمايی هم به هکذا (هرچند که اونهايی که منو می شناسند می دونند که خيلی هم از خودراضی به نظر ميام، که بيشتر عمل خريتمه تا واقعا" از خود راضی بودن). به هرحال، منظورم بيشتر اينه که يکموقع هايی راستش از گرته برداری های فرهنگی وطنی و روشنفکرنمايی ها خيلی بد می شه. هيچوقت باور نداشتم برای روشنفکر بودن بايد روشنفکر بازی در آورد يا رفتار روشنفکرانه داشت. شايد به دليل اينه که کارم دانشگاهيه و خيلی راحت می تونم تئوری رو از عمل جدا کنم (من هيچ علاقه ای به زندگی کردن در دوره ساسانی ندارم و اصلا" هم فکر نمی کنم دوره ساسانی خيلی خوب بوده و مثلا" خسرو انوشه روان رو يکی از فاجعه ترين شاه های ايران می دونم. چون در مورد ساسانی ها تحقيق می کنم دليلی نداره که عاشق دل خسته شون باشم!). روشنفکربازی که در وطن آريايی سابقه طولانی داره (از جعفرخان های از فرنگ برگشته گرفته تا شخصيت های زندانی داستان «فارسی شکر است» جمالزاده. بقول عشقی، مون دو ديو زين حرکات عفيف)، اما اين پابندی به ارکان روشنفکری و قهرمان پروری فرهنگی (که همه بايد فلان شخص رو بپرستيم) و بدتر از همه اين که حالا بايد برای روشنفکر بودن بايد از «قراردادهای اجتماعی» بپرهيزيم کلی می ره روی اعصاب من. اداهای عصر ويکتوريايی انگليسی، که ما نداشتيم و نداريم و اگر هم داريم، شاخصه های فرار ازش متفاوت هستند، نه ونگ ونگ فرهنگی رونويسی شده.

گفتن :آيم ا بيچ (بنده جنده ام) ربطش به قضيه فرهنگ ما خيلی کمه. اگر هم می خوای بيچ باشی، دليلی نداره جنده باشی. در همين راستا، آيم ان آرتيست/صوفی/ ميوزيشن هم برش نداره برادر. بله، رنگ کردن موها به رنگ صورتی و آبی نفتی قسمتی از شورشی بودن دوران 14-18 ممکنه باشه، اما همون اندازه معنی شورش واقعی رو داره که مثلا" کش رفتن کتلت از توی ديس وقتی مامانت گفته بود نکن بهت در سن پنج سالگی. حالا شما بزن علف و سيگاری و هی قصه بگو برای من از نيچه و فوکو و رومن گاری، يا بهترش کامو و فانون و هابسبام. بله، بله، حالا گيرم اگر شما هم خونده باشيدشون (که نخوندی، به خدا نخوندی) بنده هم خوندم. حالا که چی؟ (در ضمن، يک نفری اخيرا" کتابی نوشته بود به نام «چگونه راجع به کتاب هايی که نخونديم صحبت کنيم؟» که فکر کنم تمام ايده هاش رو هموطنان اختراع کرده اند. مردک کپی رايت ايرانی ها رو نداده!).

نمی دونم، حرفم قاطی شد. به همين دليله که نمی خواستم کسی بخوندش. اما يادم رفته چطوری روی کاغذ بنويسم. عصبانی هستم. شايد هم برای اينه که توی اين تنهايی توی وين، کارم شده خوندن و اون هم خوندن نظرات دوستان. شايد هم بايد به اين سخن بسيار خردمندانه گوش داد که هيچوقت نبايد بررسی و نقد ها رو خوند و بهشون اضافه کرد که افاضات رو هم به همچنين...

Comments (1) | March 4, 2009 07:41 PM


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بیست و دو بهمن

خوب، سی سال شد که رسما" داريم تحت حکومت جمهوری اسلامی زندگی می کنیم. خودش يک عمره. يادمه بچه که بودم، فکر می کردم مادر و پدرم خيلی پير هستند که سنشون 35 ساله! حالا خودم چندان هم دور نيستم و سی سالش هم در جمهوری اسلامی.

پدر صاحب خيلی ها توی اين انقلاب دراومد، خيلی ها کشته شدند و زندگی خيلی ديگه برباد رفت. خيلی ها هم به آلاف و اولوفی رسيدند و خرمراد رو سوارند. مملکت آريايی چيزی که نداره دلسوزه. بماند...

بی بی سی يک چيزی نوشته بود راجع به اينکه شعارهای انقلاب خودجوش بودند يا سازماندهی شده. سوال جالبيه. هميشه بهمون خوراندند که انقلاب و همه چيزش خودجوش و مردمی بود و همه از سر ذوق و شوق کار می کردند. من که باورم نمی شه. در مورد همين مسئله هم خيلی فکر کردم، اما در مورد سرودهای انقلابی. يک سری سرودها، مثل ايران ايران، خمينی ای امام، ووو خيلی سريع سر درآوردند و معروف شدند. ساختشون خيلی حرفه ای بود و اجراهاشون حتی حرفه ای تر (چندتا آهنگ رضا رويگری شنيديد از او موقع يا کدوم گروه کری ديديد توی ايران که به قشنگی و مرتبی سرود ايران ايران بخونه؟). کسی خبری داره که اينها اصلا" کجا ساخته و ضبط شدند؟

به هرحال، به قول خود سخن پراکنان، تبريک و تسليت...

Comments (1) | February 10, 2009 10:15 PM


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بازی شب يلدا

اين برادر سلمان هم دست بردار نيست. اما بازی های شب يلداش خوبند، هرچند که من دير رسيدم، اما عذرم تا حدی موجهه، چون سرم شلوغ بود. جای شما خالی، شب يلدا يک مهمونی کوچک برای دوست ها گرفتيم و خوش گذشت. شايد اولين باری بود که يلدامون واقعا" يلدا بود. من حتی يک کمی هم مهريشت خوندم!

اما خبر... فکر کنم مهمترينش اين باشه که من هم مثل سلمان به نظر مياد دختر/ خانم زندگيم رو پيدا کرده باشم و اگر همه چيز درست بشه، شايد قرار شد يک کار جدی هم در موردش بکنم. البته برای دوستان جديد نيست، اما گفتم که گفته باشم!

مشغول نوشتن پايان نامه دکترا هستم و بايد دوفصلش رو تا ده روز ديگه تحويل بدم که بتونم برای يک بورس تحصيلی اقدام کنم. اين دو قسمتش در مورد باستانشناسی دشت ده لران و دشت شوش/خوزستان هستش. باستانشناسی رو بدجور گرفتارش شدم و يکجورايی از رشته اوليه خودم که زبان شناسی تاريخی بود، دور شدم، اما نه اينکه کلا" غريبه.

توی همين مايه ها، دوتا خبر ديگه هم دارم. يکی اينکه جديدا" يک موسسه خيلی مهم ايرانشناسی (که فعلا" بی نام بمونه بهتره) ازم خواسته که براشون يک مقاله بنويسم که کلی موجب افتخاره و اين هوا ازش خوشحالم. دوم هم اينکه در يکی دوماه ديگه، برای تحقيق روی سکه های ساسانی، به اتريش می رم و چندماهی اونجا خواهم بود.

راستش برای اون هايی که منو می شناسند، جديد نيست که من زندگی در اروپا رو ترجيح می دم. بعد از اينکه بخاطر دوره دکترا آمدم امريکاف هميشه دلم می خواسته برگردم اروپا و اونجا کار کنم. حالا اميدوارم که اين فرصت موجب اين بشه که دوباره اين سعی رو بکنم. موقعيتش و آدم هاش رو دارم، يک کمی تلاش می خواد که اون هم خيلی سخت نيست.

همين.

حالا ببخشيد که طبق نظر سلمان رفتار نمی کنم و همون آدم های پارسالی رو اينجا نمی گذارم، اما آلوچه خانم ، حاج آقا، نيکی ، آشپزباشی ، و نازی ، از زندگی چه خبر؟

Comments (4) | December 24, 2008 03:13 PM


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نامه


We, the undersigned, view the circumstances surrounding the Iranian authorities' arrest of Hossein Derakhshan (hoder.com), one of the most prominent Iranian bloggers, as extremely worrying. Derakhshan's disappearance, detention at an unknown location, lack of access to his family and attorneys, and the authorities' failure to provide clear information about his potential charges is a source of concern for us.

The Iranian blogging community is one of the largest and most vibrant in the world. From ordinary citizens to the President, a diverse and large number of Iranians are engaged in blogging. These bloggers encompass a wide spectrum of views and perspectives, and they play a vital role in open discussions of social, cultural and political affairs.

Unfortunately, in recent years, numerous websites and blogs have been routinely blocked by the authorities, and some bloggers have been harassed or detained. Derakhshan's detention is but the latest episode in this ongoing saga and is being viewed as an attempt to silence and intimidate the blogging community as a whole.

Derakhshan's own position regarding a number of prisoners of conscience in Iran has been a source of contention among the blogging community and has caused many to distance themselves from him. This, however, doesn't change the fact that the freedom of expression is sacred for all not just the ones with whom we agree.

We therefore categorically condemn the circumstances sourrounding Derakhshan's arrest and detention and demand his immediate release.

ما امضا کنندگان ذیل، شرایط دستگیری حسین درخشان، یکی از سرشناس ترین بلاگرهای ایرانی، توسط مقامات ایران را به شدت نگران کننده می دانیم. ناپدید شدن، حبس در مکانی مجهول، عدم دسترسی به اعضای خانواده و وکلای مدافع، و اعلام نکردن اطلاعات شفاف در خصوص موارد اتهام احتمالی نامبرده همگی باعث نگرانی ما ست.

جامعه وبلاگ نویسان ایران یکی از فعال ترین و بزرگترین جوامع اینترنتی جهان است. از شهروندان معمولی تا رییس جمهور ایران، بسیاری به امر نوشتن در وبلاگهای مختلف مشغول اند. این وبلاگ نویسان دارای طیف وسیعی از عقاید و آرا هستند و نقش مهمی در مباحث اجتماعی، فرهنگی، و سیاسی ایفا می کنند.
متاسفانه ظرف سالهای اخیر، وبسایت ها و وبلاگهای متعددی به صورت منظم توسط مقامات ایران فیلتر شده و شماری از وبلاگ نویسان با آزار و حبس روبرو شده اند. بازداشت حسین درخشان تنها آخرین نمونه از این نوع برخوردها ست و به نظر می آید این اقدام در راستای ایجاد رعب و واداشتن وبلاگ نویسان به سکوت طراحی شده است.
مواضع حسین درخشان در خصوص تعدادی از کسانی که بدلیل عقایدشان زندانی شده اند باعث رنجش جامعه وبلاگ نویسان ایرانی بوده و همین موجب شده بسیاری از آنان از وی دوری بجویند. با اینهمه، این موضوع این حقیقت را نفی نمی کند که آزادی بیان حقی مقدس است و باید برای همه در نظر گرفته شود، نه فقط کسانی که با آنها موافقیم.

بنابرین، ما از این منظر، به طور اصولی شرایط دستگیری و بازداشت حسین درخشان را محکوم می کنیم و خواهان آزادی فوری او هستیم.


Arash Abadpour
http://kamangir.net/

Niki Akhavan
http://benevis-dige.blogspot.com/

Hossein Bagher Zadeh
http://www.iranian.com/bagherzadeh

Sanam Dolatshahi
http://www.khorshidkhanoom.com/

Mehdi Jami
http://sibestaan.malakut.org/

Jahanshah Javid
http://www.iranian.com/

Abdee Kalantari
http://www.nilgoon.org

Sheema Kalbasi
http://www.zaneirani.blogspot.com/

Nazli Kamvari
http://sibiltala.blogspot.com/

Nazy Kaviani
http://nazykaviani.blogspot.com/

Peyvand Khorsandi
http://soulbean.wordpress.com/

Nikahang Kowsar
http://nikahang.blogspot.com/

Omid Memarian
http://omidmemarian.blogspot.com/

Pedram Moallemian
http://www.eyeranian.net/

Ali Moayedian
http://payvand.com/

Ebrahim Nabavi
http://www.doomdam.com/

Masoome Naseri
http://www.mimnoon.com/

Khodadad Rezakhani
http://www.vishistorica.com/

Leva Zand
http://balootak.com/

Comments (0) | December 18, 2008 10:06 PM


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

حسين درخشان

بعد از اينکه صنم در مورد دستگيری حسين نوشت، خيلی ها دور و بر شروع کرده اند به انتقاد از حسين و کارهاش، هرچند که تعداد قابل توجه (و حتی تعجبی) هم از خودشون سعه صدر عجيبی نشون داده اند و تونسته اند به ورای پرده تعصبات شخصی نگاه کنند و ببينند که بالاخره يک آدم گرفتاره و به کمک دوستان يا همکاران يا همفکران يا حداقل هموطنانش نياز داره. فکر می کنم هدف نازلی هم همين بوده...

خيلی نامرديه که حتی خيلی ها که در مورد آزاديش صحبت می کنند، بازهم نمی تونند جلوی خودشون رو بگيرند. بله، حسين خيلی ها رو ناراحت کرده بود، چون آدم کم ظرفيت و زود جو گير بشوای هستش. از نوشته هاش معلومه که خيلی سريع تصميم می گيره و خيلی سريع خودش رو محق می دونه. اما همه اينها به دليل بی تجربگی و بی ظرفيت بودنه، نه بخاطر اينکه طبيعتش يا نفسش منفيه و شيطانی. فکر نمی کنم حسين با هيچ کسی دشمن واقعی بوده. ايده آليسمش شايد خيلی ها رو اما ازش زده کرده، و اينکه فرق بين ايده آليسم و خوش باوری رو خوب خودش متوجه نشده. در همين مورد، اين يکی از بهترين قطعاتی بود که من ديدم، هرچند که در مورد حسين بخصوص نيست.

خبرها در موردش زياده، اما تا اونجايی که من دنبال کردم و از يکی دو کانال ارتباطی يک کم خصوصی تر بهم گفته شده، هيچ اطلاعی از اتهاماتی که بهش زده اند در دست نيست. در تماس های تلفنی صحبتی راجع به اتهامات نکرده و مقام رسمی هم به خانواده اش نگفته که بهش اصلا" اتهامی زده شده يا به دليل خاصی زندانيه. در نتيجه تمام چيزهايی که اولها (دوهفته پيش) در مورد جاسوسی اسرائيل يا سفر به اسرائيل گفته می شد چرته، و همين الان هم حرف هايی که در مورد وبلاگش و مفاد موجود در اون زده می شه بازهم غير قابل تاييده.

بجای اين کارها و استفاده از موقعيت برای کوبيدن حسين يا خالی کردن عقده های شخصی يا جمعی، لطفا" کمی شرف داشته باشيد و برای آزادی يک نفر که به هرحال يا دوستمون بوده يا به گردنمون حقی داره و حداقل اينکه آدمه، کاری بکنيد.

وبلاگی برای آزادی حسين

خبر ديلی بيست در اين مورد. البته بازهم در مورد تهمت جاسوسی برای اسرائيل داره حدس می زنه و از «يکی از ايرانيان مخالف که می خواهد ناشناس بماند» نقل می کنه که يعنی کشک...

خبر به رسانه های فرنگی هم کشيده، حتی به وبلاگ های هندی...

اين خيلی جالبه، تحريم اطلاعاتی ايران اينقدر قويه که حتی نيويورک تايمز هم از ديوار و موش هاش نقل قول می کنه...

Comments (1) | December 12, 2008 10:41 PM


مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin