
تصور ایران
گراردو نيولی از ايرانشناسان معروف ايتالياست و در واقع علاقه جديدی که ايتاليايی ها به مطالعات ايرانشناسی پيدا کرده اند، يک مقدار زياديش مديون نيولی است. در چندسال اخير، دانشگاه های ايتاليا بيشتر از دپارتمان های ايرانشناسی حمايت کرده اندادامه
آرشيو +
یونان
ده روز رفته بودم يونان برای يک کار کوچک و بعد هم ديدن يکی از دوستان بسيار خوبم که حدود سه سال بود نديده بودمش. خيلی خوب بود. دفعه های قبلی که يونان رفته بودم، چون به همراه خانواده بودم هيچوقت نتونسته بودم جاهای تاريخی کمتر معروف رو ببينم. اما ايندفعه بقول معروف خودم رو خفه کردم! اين هم چندتا از عکس ها:
http://picasaweb.google.com/hrolfkrake/Greece08
آرتور سی کلارک
اين خبر رو در مورد مردن آرتور سی کلارک، نويسنده داستان های علمی-تخيلی، خوندم. خيلی ناراحت شدم، اما نه اينقدری برای مردن مردی که وقتی هم که باهاش آشنا شدم (يا با کارهاش) مرد پيری بود، بلکه بيشتر از اينکه قسمتی از بچگی های خودم فراموشم شده بود.
فکر کنم هممون بچه که بوديم، داستان های کلارک و آسيموف و بردبری رو می خونديم و لذت می برديم. کلارک خالق داستان 2001: اديسه فضايی بود و خيلی داستان های ديگه. ساکن سری لانکا بود و گوشه گير و کم صحبت و جالب. حتی برای من که خيلی هم به مسائل علمی علاقه نداشتم و بيشتر اهل علوم انسانی بودم، نوشته های نويسنده های علمی تخيلی مثل کلارک جالب بود. هنوز اون شماره مجله دانشمند که شماره مخصوص داستان های علمی تخيلی بود رو دارم و توی يک کيسه بدون هوا نگهش داشتم که باقی بمونه.
يادم مياد روزی که توی نمايشگاه کتاب تهران، کتاب 2010: اديسه ديگر که مثلا" بخش دوم 2001 بود در اومده بود، من و هفت تا از دوستام رفتيم و هرچندا از کتاب که موجود بود رو خريديم، جوری که انتشاراتيش مجبور شده بود بازهم از انبارشون سفارش بده. دنيايی بود کتاب خوندن و در بين کتاب ها غلط خوردن و لذت بردن. دنيايی بدون اينترنت که برای پيدا کردن اطلاعات در مورد کلارک نمی شد فقط اسمش رو گوگل کرد، بلکه مجبور بوديم هر ذره از جزئيات کار و زندگيش رو از روی توضيحات مختصر پشت کتاب يا مقاله های مجله ها سر هم کنيم.
حالا امروز که اين خبر رو خوندم، به اين صرافت افتادم که شايد 5 سالی باشه که حتی به ياد اسم آرتور سی کلارک هم نيفتادم و اين آدمی که قسمتی از بچگی هام بوده رو فراموش کردم. راستش نمی دونستم حتی زنده است يا مرده، و حالا می دونم که مرد. شايد از اين به بعد بيشتر به يادش بيفتم...
پتريشا کرونه
ديروز، جلسه اول از سه تا سخنرانی خانم پرفسور پتريشا کرونه، استاد تاريخ اسلام موسسه تحقيقات پيشرفته در پرينستون بود. خانم دکتر کرونه معروفترين متخصص تاريخ اسلاميه و سه تا از کتاب هاش، کل تحقيق تاريخی در مورد اسلام رو زير و رو کرده اند (اسماشون هست "هگريسم"، "بردگان بر اسب" و "تجارت مکه و گسترش اسلام"). نظراتش معمولا" بسيار بحث برانگيز و بعضا" برخورنده است و حتی دوستانش هم اعتراف می کنند که حرفاش بعضی وقت ها خيلی واضحانه ضد اسلامه. اما به هرحال، آدم متفکريه و هميشه کارهاش ارزش خونده شدن رو دارند.
از حدود 15 سال پيش، بيشتر و بيشتر به تاريخ ايران و بخصوص نهضت های اجتماعی-مذهبی ايران قبل و بعد از اسلام علاقه مند شده. اولين کارش يک مقاله بود در زمينه مزدک که درش (به نظر من) بطور کاملا" قانع کننده ای نشون داد که شورش های اوايل سلطنت قباد اول (حدود 489 ميلادی) ربطی به شورش مزدک در اوايل دوره خسرو انوشه روان (531 ميلادی) ندارند و احتمالا" شورش های اولی رو خود قباد برنامه ريزی کرده بوده، در صورتی که شورش های بعدی کار مزدک بوده و اين دو شورش رو تاريخ نگاران بعدی مثل طبری و يعقوبی با هم اشتباه کرده اند و همه رو به مزدک نسبت داده اند.
صحبت ديروزش هم در مورد بابک بود. خيلی جالب از يعقوبی نقل می کرد و مراحل مختلف زندگی بابک رو توضيح می داد. صحبتش طولانی تر از اونی بود که بشه در اينجا نوشتش (و شايد بزودی متنش روی اينترنت قرار بگيره که لينک می دم). اما نتيجه اش اين بود که می گفت بابک سعی در حفاظت سيستم قديمی زمينداری داشته و می خواسته قرارهای اجتماعی دوران ساسانی که بر مبنای قدرتمندی يک طبقه خاص اکثرا" جنگجو بنا شده بودند رو حفظ کنه. در مقابل، اون ايرانيانی که باهاش مخالفت می کردند (نه خليفه بغداد، بلکه حتی ايرانی هايی که در همسايگی اش زندگی می کردند و حتی شاه مسيحی ارمنستان که آخر سر دستگيرش می کنه) به اين دليل باهاش مخالف بودند که می خواسته سيستم جديد رو از بين ببره.
به نظر من دوتا مطلب اومد که در موردشون سوال هم کردم. يکی اينکه مراحل شروع و ادامه شورش بابک، شباهت زيادی به داستان آيدين کوراوغلو داره. مثل پدر کوراوغلو، بابک هم در خدمت يکی از بزرگان محليه و کارش پرورش اسبه. مثل کوراوغلو، بابک توی يک قلعه بلند پناه می گيره. در آخر، مثل کوراوغلو، بابک آواز می خونه و ساز می زنه!
مسئله دوم، اين بود که خانم کرونه می گفت که حد فعاليت های بابک محدود به همون منطقه خودش و حداکثر اران و شروان و آذربايجان بوده و هيچ نظری به ايرانيت نداشته. به نظر درست مياد و اصولا" ربط دادن شاخصه های ناسيوناليسم مدرن به شخصيت های تاريخی غلطه. اما به دليل اينکه آذربايجان و اران در دوره بابک، ربط نزديکی به گيلان و ديلم و طبرستان داشته اند و حتی يکی از حاکمان آذربايجان (محمد بن مسافر کنکری) خودش از شاهزادگان خاندان باوندی ديلم بوده، به نظر خيلی عجيب نمی ياد که بابک هم همون تفکراتی که اسپهبد خورشيد دابويهی يا اسفار بن شيرويه يا مردآويج بن زيار داشته اند و می خواسته اند شاهنشاهی ساسانی رو دوباره زنده کنند، داشته باشه.
به هرحال، سخنرانی دوم فرداست، در مورد "ايزد دوباره زاد در اواخر دوره ساسانی و اوايل دوره اسلامی". سعی می کنم در موردش بنويسم.
ديوار بزرگ گرگان
اين چندروزه بارها در مورد اين "کشف" تازه در مورد ديوار دفاعی گرگان شنيده ام. هرچند که اين کشف اصلا" هم تازه نيست و سالهاست که باستانشناس ها و تاريخدان ها ازش خبر دارند، اما چون تا به حال کسی به تاريخ ايران غير از دوره هخامنشی توجهی نمی کرده، کسی هم براش مهم نبوده که اين ديوار 1500 ساله يکی از جالب ترين آثار تاريخی ايرانه.
اما جالب تر از اون، مطالب اين خبر بی بی سی بودش. توجه بفرمائيد: «تیمی بین المللی از باستان شناسان شواهدی را در ایران کشف کرده است که نشان می دهد ایرانیان باستان از نظر توان نظامی و مهارت های مهندسی با رومی ها برابری می کرده اند.»
خيلی جالبه که يک خواننده يا نويسنده ايرانی بايد اين براش عجيب باشه. يعنی در واقع به تاريخ خودمون از دريچه چشم اروپايی ها نگاه کردن: رومی ها که واضحه بيشترين مهارت نظامی و مهندسی رو داشته اند، حالا يک «تيم بين المللی» آمده و ثابت کرده که ساسانيان (که 450 سال جلوی رومی ها در آمدند، شکستشون دادند، و سه تا از امپراتورانشون را کشتند يا اسير کردند) با روميان برابر بوده اند. به به! چه کشفی! بدون توجه به اينکه بدون بودن ديوار گرگان هم تکنولوژی قديمی کندن قنات يا ساختن گنبد دايره ای روی يک ساختمان چهارگوشه واضح بوده که ساسانی ها نه تنها برابر، بلکه شايد برتر از رومی ها هم بوده اند.
بعد: «دیوار از دیواری که توسط امپراتور آدریان در مرز انگلستان و اسکاتلند احداث شد طولانی تر و از بسیاری از بخش های دیوار بزرگ چین، بیش از هزار سال کهن تر است.»
اسم اين بدبخت در زبان خودش که «هادريانوس» بوده. به انگليسی هم که بهش می گند «هادريان»، اين آدريان از کجا اومده؟ ملت "جنيوری، فبريبری" بگو يک دفعه حالا فرانسوی شده اند؟
در ضمن، تا اونجايی که من خبر دارم آخرين بخش های ديوار چين در دوره سونگ ساخته شده اند (که در قرن 12 از بين رفتند). با توجه به اينکه ديوار گرگان در دوره پيروز اول ساسانی شروع شد و در دوره خسرو انوشه روان تمام شد (اوايل قرن ششم ميلادی)، پس حدود 500-600 سال قديمی تر از بخش های کمی از ديوار چين هستش. ديگه اگر قربون خودمون هم می رويم، زياد نه!
امروز در تاريخ
امروز روزی است که کورش کبير منشورش را به عنوان اولين اعلاميه حقوق بشر صادر کرد و به همه فهماند که ايرانی ها از همان زمان باستان با حق و حقوق همه بنی بشری غير از هموطنان خودشان آشنا بوده اند.
امروز روزی است که اشو زرتشت قوانين انسانيش را در مورد اصالت تعقل و اصول تکخدايی به از جانب خداوندگار يگانه به او نازل شده بود به ملت عرضه کرد و به همه نشان داد که ايرانی ها از اول دين تک خدايی داشته اند و از همه قبل تر به اين مرحله پيشرفته دينی رسيده بودند.
امروز روزی است که داريوش کتيبه بيستون را نقش کرد و در آن از دروغ دوری جست و به راستی رو آورد و به همه نشان داد که ايرانی ها از اول هم با دروغ دشمن بوده اند و هميشه راست می گفته اند.
امروز روزی است که خسرو انوشه روان دادگاه معروفش را شکل داد و به همه نشان داد که ايرانی ها قبل از همه به اصول عدالت و دادخواهی اهميت می داده اند.
امروز روزی است که باربد و نکيسا با هم تمام گوشه های موسيقی را اختراع کردند و به همه نشان دادند که ايرانی ها قبل از همه مردم دنيا با دستگاه های موسيقی آشنا بوده اند.
امروز روزی است که روزبه پور بابک به قيام برعليه حکومت منحط و نژادپرست اعراب کثيف بيابان گرد سربرداشت و به همه نشان داد که ايرانيان پاک آريايی هيچگاه به زير يوغ اعراب بی فرهنگ و کثيف در نمی آيند.
(از آنجايی که هرروز مناسبت تازه ای برای نشان دادن گل سرسبد بودن ملت آريايی به ميان می آيد، فکر کردم بد نيست اصلا" هرروز را به اثبات برتری ايرانيان اختصاص دهيم. خودتان را زياد برای دقت و مدرک اذيت نکنيد)
امتحان شفاهی
خوب بالاخره رفتم بالا، اومدم پايين، کلی باستانشناسی و تاريخ اقتصاد غير مارکسيستی خوندم و امتحان های دوره دکترام، از جمله امتحان شفاهی کذايی رو تموم کردم! پوف! خيالم راحت شد.
حالا معنيش اينه که اگر يکی از اين سالها، عملا" پايان نامه رو بنويسم و تمومش کنم، ممکنه بهم يک دکترا بدند که بتونم باهاش برم يک رستوران گارسون بشم! بگيد باريکلا!!!!