search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

حکايت شير و بزغاله کوهی
برش شديد!
جميله
چکمه
یونان
آرتور سی کلارک
پتريشا کرونه
ديوار بزرگ گرگان
امروز در تاريخ
امتحان شفاهی

archives

June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« تصحيح نامه! | Main | BBC Persian »

April 04, 2004

در به در! از مشکلات

در به در!
از مشکلات زندگی در فرنگستان يکی هم اينکه وقتی سيزده به در مصادف می شود
با وسط هفته، همه ايرانيان عزيز، برنامه بيرون رفتن از شهر رو واگذار می
کنند به اولين آخر هفته ممکن. در نتيجه، جای شما خالی، ما امسال سيزدهمون
رو در نکرديم، اما عوضش هم پانزده به در کرديم وهم شانزده!
خلاصه اش اينکه توی منطقه خليج سانفرانسيکو، هرسال دوتا برنامه دسته جمعی
سيزده بدر برگذار می شه، يکی در پارکی خارج شهر لافايت در شرق خليج، يکی
هم در شهر سان رافائل در شمال غربی خليج کذا و کذا! هرکدام از برنامه ها
هم طرفداران خاص خودشون رو دارند. در لافايت، مردم دور هم جمع می شند و
آرام به خوردن می پردازند (اين مهمترين همه رسوم!!!) و بعد هم تشريف می
برند قدم زدن و قايق سواری روی درياچه و کوه نوردی. در سان رافائل، گروه
موسيقی هست و موسيقی شيش و هشت وطنی و رستورانی که غذا می ده و ملتی که
آخرين مد لباسشون رو تنشون کردند که به هموطنان نشون بدند. ديروز، ما
تشريف برديم به لافايت و کباب خورديم و بعد هم چون همه از اينور و اونور
افتادند و يکی مرد و يکی مردار شد و يکی هم به غضب خدا گرفتار شد، تنهايی
رفتيم برای عکاسی به بالای تپه و هی رفتيم وهی رفتيم تا اينکه ديديم ای دل
غافل، کلی کوه نوردی کرديم و به اندازه يک پلنگ چال درکه خودمون آمديم
بالا. مختصر اينکه سه ساعتی راه رفتيم و بعد هم برگشتيم منزل و دوش و خواب
و همين!
امروز، به اصرار دوستان رفتيم سان رافائل. دست کم سه هزار تا ايرانی اونجا
بودند و امريکايی ها تعجب کرده بودند که نکنه ناغافل ايرانی ها مملکتشون
رو فتح کرده باشند! باز جوجه کباب خورديم و به صدای منصور خان گوش داديم و
تعجب کرديم که اين حريف چرا شکل و قيافش رو شبيه مرحوم جيم موريسون درست
کرده! کلی با دوستان گشتيم و گفتيم و خنديديم. به رسم وطن، فوتبال هم بازی
کرديم و 4-6 باختيم و بعد هم خداحافظی و حالا هم منزل خدمت شما! ماه ديگر
که داريم می ريم فنارسه و بعد سال ديگر که بايد برای دانشگاهمان برويم جای
ديگر، سخت دلمان برای اين منطقه تنگ می شود. دارم فکر می کنم که يک قره نی
بردارم و يک آهنگ سوزناک دبش در مورد غم جدايی از برکلی بزنم. امان
امان...!

Posted by Khodadad at April 4, 2004 10:52 PM