search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

حکايت شير و بزغاله کوهی
برش شديد!
جميله
چکمه
یونان
آرتور سی کلارک
پتريشا کرونه
ديوار بزرگ گرگان
امروز در تاريخ
امتحان شفاهی

archives

June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« بدون عنوان | Main | اتفاقی؟ »

March 21, 2004

ما تگزاس را کشف کرديم!

ما تگزاس را کشف کرديم!برای اونهايی که نگران بودند، ما
به سلامتی و ميمنت، از تگزاس برگشتيم! پنج روز توی ايالت جرج بوش، کلی
طاقت آدم رو تاق می کنه، بخصوص که در و ديوار، اسم جرج بوش رو هم زدند
(ضرب المثل صادق «مار از پونه بدش مياد...» که معرف حضورتون هست؟). فرودگاه اصلی شهر هوستن به اسم جرج بوش پدر نامگذاری شده. خيابون اصلی شهری که ما رفتيم، کالج استيشن ،
هم به اسم همين مردکه است! خلاصه، چپ و راست نگاه کنی، انگار که تگزاس غير
از اين تخم دل دل، هيچ موجود ديگه ای نداره، بگذريم که خودش متولد و بزرگ
شده ايالت کانتيکاته، نه تگزاس!
خلاصه، در عرض اين مدت، کلی کار کرديم. دانشگاهی که من ليسانسم رو توش گرفته بودم دوباره
ديدم، دوستان قديمی رو ملاقات کرديم و تا دلتون بخواد از اين مهمونی به
اون مهمونی رفتيم (ايرانی جماعت که تغيير نمی کنه،!). اما کار اصلی، جمع
کردن و مرتب کردن هشت جعبه کتابی بود که من از دوران دانشجوييم، توی اين
شهر گذاشته بودم و اومده بودم کاليفرنيا و بعد هم اروپا! به اندازه چهار
جعبه از کتابها و کاغذهای غير لازم رو يا بخشيدم به دوستان، يا ريختم دور،
اما به هر حال، جاتون خالی نباشه، 85 کيلو پست کردم به برکلی!!! بدبخت
کارمند اداره فدرال اکسپرس، مونده بود با اين دوتا جعبه گنده چکار کنه. می
گفت مطمئنين اينها همه اش فقط کتابه؟ مگه می شه اينهمه کتاب آدم داشته
باشه. بهش نگفتم که شعب اين کتابخانه بنده در برکلی و تهران و لندن هم
وجود دارند. گفتم بيچاره قلبش ضعيف باشه شايد، بمونه رو دستمون!!!
به غير از اين، شب چهار شنبه سوری رو هم در منزل يکی از دوستان گذرونديم.
جالبه برنامه چهارشنبه سوری توی اين مملکت. اينجا اينقدر که اينها از
اينکه «سو» بشند (ربطی به کلمه ترکی برای آب نداره، هدف «اقامه دعوا» است)
و مجبور بشند کلی پول بدند می ترسند که همه چيز، هزارتا قانون و مقررات
داره. از جمله اينکه اگر به دست و پای رئيس سازمان آتشنشانی هم بيفتيد،
اجازه نمی ده که وسط خيابون بته بگذاريد و از روش بپريد! در نتيجه ملت
ايرانی که راه حلی برای همه چيز پيدا می کنند، روشی پيدا کرده اند که با
آتش زدن يک نوع کنده ذغال ديرسوز مخصوص شومينه، از روی آتش کوچک اون می
پرند که به هر حال، زردی ها توی تن نمونه! شب سال تحويل رو هم متاسفانه به
دليل اشتباهی که در بليتهامون پيش آمده بود، در تگزاس و توی مهمونی
دانشجويان ايرانی دانشگاه گذرونديم که بد نبود. آدم رو در مورد اين گفته
که سال تحويل هرکار بکنی، تا آخر سال مشغول همون کار خواهی بود، به فکر می
انداخت!!! در آخر هم، مانند کريستف کلمب، ما يک پرچم خودمون رو در خاک
تگزاس فرو کرديم و گفتيم، ما تگزاس را کشف کرديم و آنرا از ملک مطلق
خودمان می دانيم. کسی هم از اهالی محلی حرفی بزند مبنی بر اينکه قبل از
کشف ما، آدم در تگزاس زندگی می کرده، مانند همان سرخپوستهايی که در امريکا
زندگی می کردند، ما جواب می دهيم که اين اهالی محلی وحشی و بی تمدن هستند،
ما تصميم داريم به ضرب دگنک، همه را متمدن کنيم، حتی اگر مجبور شويم همه
شان را بکشيم!

Posted by Khodadad at March 21, 2004 12:30 PM