search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

حکايت شير و بزغاله کوهی
برش شديد!
جميله
چکمه
یونان
آرتور سی کلارک
پتريشا کرونه
ديوار بزرگ گرگان
امروز در تاريخ
امتحان شفاهی

archives

June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« چه کنم، چی کار کنم؟ | Main | یوهوووووووو! »

March 12, 2004

گدايان در فرنگ!

گدايان در فرنگ!
بچه که بودم، کلی داستان شنيده بودم در مورد آدمهايی که توی خيابون گدايی
می کنند، اما در واقع خيلی پول دار هستند و از اين حرفها. هميشه برام جالب
بود که چرا کسی که پول داره، بايد بره گدايی کنه؟ اگر می خواد به کسی نشون
نده که خيلی پول داره، خوب بره صدتا کار ديگه بکنه، اما چرا بايد حتما"
گدايی کنه که بتونه تظاهر کنه که بی پوله؟ اينطور بود که از همون وقتی هم
که شيش، هفت سالم بود، هيچوقت داستانها رو باور نکردم.
فکر کنم يکی از جالبترين اين داستانها، قضيه زن گدايی بود که دو تا دختر
جوون هم داشته که می دونستند مادرشون گدايی می کنه. وفتی که اين خانم بعد
از عمری گدايی، ريغ رحمت رو سر می کشه و میفته زير اخيه نکير و منکر،
دختراش کاشف به عمل ميارند که توی زيرزمين محل اقامت مادرشون، يک گنجينه
کامل شامل خمهای جواهر، لباسهای گرانقيمت، و چند دستگاه ماشين عتيقه
خوابيده. بعد هم معلوم می شه که خانم شاهزاده قاجار بوده و قس عليهذا!
(کدوم شاهزاده که اينهمه پول داشته که به دخترش رسيده؟ مرحوم فخرالدوله
بوده يا دختر ظل اسلطان؟!). حالا از اينور خط براتون بگم که اين شهر برکلی، مرکز بی خانمانها و شاغلان شغل شريف گدايیه. گذشته از اين دانشگاه پر
کبکبه و درندشت، شهر برکلی پناهگاه باقيمانده های دهه شصت و هيپی های
ميانه ساله که تمام عمرشون يا کار نکردند که بتوانند با سرمايه داری
مبارزه کنند (در حالی که در امريکا هستند!!!!)، يا اينکه بعد از عمری
استفاده از نعشه جات (بقول سيد توی گوزنها)، ديگه عقلی براشون نمونده که
کار کنند. خلاصه اينکه راه بين ايستگاه مترو تا دانشگاه و برگشت، با تصوير
اين برادران و خواهران غيور ترياکی (اين هم نقل قول از دهخدا)، تزيين شده.
يکی از اين حضرات، يک مرد حدودا" 45 ساله با موهای بور بلند و قد متوسط و
يک کت سربازی کهنه پاره و شلوار مخمل کبريتی مستعمل، دقيقا" سر راه مسير
هرروز من قرار داره. با لحن خاصی تکرار می کنه:«پول خرداتون رو خير کنيد!»
(ترجمه از انگريزی رو حال کنيد! در ضمن اين هم حرفهايی که گداها می زنند که
پول از ملت بگيرند!). من هم به دليل اينکه هی با خودم فکر می کنم اين بابا
چهار ستون بدنش سالمه و ماشالله هرروز هم سه تيغه می کنه و مياد
سرکار(!!!) و پول رو هم احتمالا" خرج آبجو می کنه، بهش تا حالا يک پشيز
(يا يک سنت!) هم ندادم. سعی می کنم به پيرزن هشتادساله الکلی کمک کنم. اما
اين رفيق آبجو خور ما تا به حال که درس نگرفته و نفهميده که من بهش کمک
بکن نيستم، هرروز جمله کذايی رو تکرار می کنه، انگار که منتظر يک معجزه
است يا اينکه می خواد منو از رو ببره. کل قضيه، شبيه يک جنگه بين من و
اون. هی تکرار می کنه که من خجالت بکشم، من هم هی دستم رو می کنم توی جيبم
و پول می دم به خانم الکلی. اما دو روز پيش، قضيه تغيير کرد. صبح که داشتم
می رفتم سوار قطار بشم، يکدفعه ديدم يک ماشين فولکس واگن قورباغه آخرين مدل (نمی
دونم ديديد يا نه)، پيچيد جلوی من دم ورودی مترو. راننده پياده شد و از
طرف کمک راننده، زنی خودش رو لغزوند و نشست جای راننده. زن خوش لباسی بود
که معلوم بود توی يک اداره، کار تقريبا" مهمی داره. مرد رو بوسيد و
خداحافظی کرد و بهش گفت «عزيزم، امشب زود بيا خونه». مرد يک پالتو بلند
سياه پوشيده بود. من رفتم که بليت بخرم، مرد آمد جلوی ماشين بليت فروش
بغلی من. صورتم رو برگردوندم که نگاه کنم، ديدم اه! همون رفيق آبجو خورم،
با همون لباسها زير پالتو سياه، بغلم ايستاده! نگاه معنی داری به هم
انداختيم و هردو وارد ايستگاه شديم. همون ايستگاه من پياده شد، پالتوش رو
در آورد،و کنار خيابون ايستاد.
ديروز و امروز که از جلوش رد شدم، فقط گفت:«لطفا" به کسی نگو»!!

Posted by Khodadad at March 12, 2004 01:54 AM