search
contact
khodadad21 [at] yahoo [dot] com
latest entries
archives
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001
powered by
March 07, 2004
چه کنم، چی کار کنم؟
چه کنم، چی کار کنم؟
راستش چند وقته ديگه نمی دونم توی اين وبلاگ چی بنويسم. بقول خاچ پرستها،
دچار بند آمدن نويسندگی شدم(از ..ش بند بدتره!)! البته فکر کنم ويروس اين
بیماری (اسم لاتينش هست: هيچنداشتيس بنويسيس)، توی تمام وبلاگرهای استخون
ترکونده شيوع پيدا کرده! امير حسابدار که تخته کرد و رفت لای دست دختر فرانسوی ها. خواهر رزمنده، خورشيد خانم، بعد از اينکه دچار عارضه ازدواج کردگی شد، ديگه زور می زنه تا بشه يک کلمه ازش در آورد! پينکفلويديش،
معروف به شريک جرم، هم که ماشالله نمی شه جلوش رو گرفت حرف نزنه، به همين
دليل اين روزها نطقش باز شده که خوب به هر حال، يک شش ماهی لطف کرد و
ننوشت. درنتيجه انگار که کيلومترش رو صفر کرده باشن، دوباره عين ماشين
فرمول 1، تخت گاز نظريات صادر می کنه! همسرگرامی ايشون پيام خان ، رفيق فابريک خودم، هم به همين عارضه دچار شده. اصلا" شايد چون پينکفلويديش اينهمه حرف می زنه، من و پيام نطقمون کور شده!
اين وسط، من نمی دونم هودر
اين چونه رو از کجا آورده! اين از همه ما قديميتره، اما دست وردار نيست.
هی بهش می گم ياتاقان می سوزونی، اما پنداری يک وحی به اين شده که نجات
آينده نوع بشر در دست جامعه شناسان فيلمسازی بخون مقيم تورنتو هستش، حالا
تا اين تمام شرايط وحی رو ارضا نکنه، ريش ما رو ول نمی کنه!
خلاصه از بدگويی پشت سر رفقای دور و نزديک که بگذريم (وای، پوست صورتم چه
شفاف شد!)، من خودم در اين پارادايم «چی بنويسم خدا رو خوش بياد» گير
کردم! من معمولا" از چيزهايی می نويسم که ذهن خودم رو مشغول می کنند. اگر
به مسئله سياسی خاصی توجه کنم و متوجه گندکاريش بشم، بلافاصله کرمم ميگيره
ملت رو بسيج کنم و از اين حرفها. اما اين روزها ماشالله گندکاری ها اينقدر
زياده که بوی گندش همه جا رو برداشته، من اگر می خواستم راجع به همه اينها
بنويسم، روزی يک کتاب می شد. در نتيجه، گفتم بی خيال سياست و اجتماع.
از اونطرف، خودم هی هرروز و هردقيقه، در باتلاق تاريخ و زبان و سايز کفش
همسر خسرو پرويز ساسانی دارم فرو می رم. شمه ای از فاجعه رو در کاپوچينو
می نويسم. اگر بخوام اينجا هم بنويسم که کله همه ملت رو می خورم (اين هم
از جلوگيری از توسری خوری!). خلاصه، گير کردم که چيکار کنم. به شاعر جوانی
توی يک جمع گفتند يک قطعه شعرت رو بخون. هی ناز کرد و من و من کرد. بعد از
کلی اصرار، يک نگاهی به دور و بر کرد و گفت:«آخه نمی دونم چی بخونم که
قبلا" نخونده باشم.». يک رندی از توی جمع گفت:«نمازتو بخون!». حالا حکايت
ماست. نماز ما چی باشه؟
Posted by Khodadad at March 7, 2004 12:56 AM