search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

حکايت شير و بزغاله کوهی
برش شديد!
جميله
چکمه
یونان
آرتور سی کلارک
پتريشا کرونه
ديوار بزرگ گرگان
امروز در تاريخ
امتحان شفاهی

archives

June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« خبر فوری و فوتی! خيلی | Main | بدون عنوان »

December 21, 2003

بدون عنوان

در فضيلت توريسم!توجه کرده ايد که خيلی وقتها پيش مياد
که دونفر مشغول بازی کردن شطرنج هستند و چنان در بازی غرق شده اند که بعضی
حرکتهای واضح را نمی بينند؟ در اينجور مواقع، نفر سومی که سرگرم نگاه کردن
اونهاست، می تونه خيلی راحت بهشون بگه که مشکلشون کجاست و بايد چه کاری
بکنند که گره بازي باز بشه. من به اين موقعيت می گم «آدم در ميان چاه»،
يعنی کسی که خودش توی يک چاهه، نمی تونه درک کاملی از موقعيتش داشته باشه،
اما يک شاهد، خيلی راحت تصوير بزرگتر رو می بينه. زندگی کردن توی يک شهر
توريستی هم مثل بودن در يک چاه می مونه. من الان توی برکلی، نزديک
سانفرانسيکو زندگی می کنم. خيلی ها از دور دنيا به ديدن اين شهر میاند. پل
«گلدن گيت»، محله چينی ها، محله ايتاليايی ها، مراکز خريد، بندر
ماهيگيرها، همه و همه نقاط ديدنی اين شهر هستند. فکر کنم خودم هم دفعه
اولی که اومدم اينجا، کلی وقت گذاشتم به ديدن همه اين مراکز توريستی. اما
به هرحال، بعد از يک مدتی همه اينها معمولی می شند و سانفرانسيکو می شه يک
شهر شلوغ و پر از آدمهای بی احساس و عجول که همه اش دنبال پول هستند. پل
گلدن گيت می شه يک محل گذری که برای رد شدن از روش، بايد پنج دلار پول
داد. بوی ماهی محله چينی ها، به ديدنی هاش غلبه می کنه. ايتاليايی ها چهره
واقعی و از خودراضيشون رو نشون می دند، و بندر ماهيگيرها می شه يک صحنه
ساختگی از دورانی که هيچوقت وجود نداشته. من شايد هر شش ماه يکبار هم فکر
رفتن به سانفرانسيسکو رو نکنم، هرچند که هرروز می تونم از پنجره اتاقم
شهررو ببينم. اما وقتی کسی برای ملاقات میاد، مجبور می شی ببريش گردش، در
نتيجه تمام «ديدنی های» کذايی لازم الويزيت می شند!!! همه چيز، حتی
ساختمانهای سربه فلک کشيده وسط شهر، تبديل می شند به ديدنی ها. تمام
چيزهايی که در مواقع معمولی اذيت کننده هستند، فروشنده بی ادب مغازه،
کثافتهای خيابان، ترافيک، مردمی که برای زودتر رسيدن به مقصد، به همه تنه
می زنند، همه و همه، در مقابل نقاط توريستی، اهميتشون رو از دست می دند.
در اينجور مواقع، آدم نگاه جديدی به محيط خودش می کنه. اين اتفاقیه که
برای من در عرض يکهفته گذشته پيش اومده. احساس می کنم الان مردم اصفهان و
مشهد و شيراز رو خوب می فهمم؛ بيچاره ها!!!

Posted by Khodadad at December 21, 2003 10:50 PM