search
contact
khodadad21 [at] yahoo [dot] com
latest entries
archives
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001
powered by
December 09, 2003
درد ادبيات چند وقته کتاب
درد ادبيات
چند وقته کتاب خوبی نخوندم. نه اينکه اصلا" کتاب خوب نخونده باشم: کلی
تاريخ، زبانشناسی، افسانه شناسی، و مقالات دوستان و استادها رو خوندم، اما
کتاب داستان نه. آخرين داستانی که خوندم، «سووشون» سيمين دانشور بود که برای دهمين بار، بلکه هم بيشتر، می خوندم. قبلش، رمان «چراغها را من خاموش می کنم» کار زويا پيرزاد رو خوندم که باعث شد «طعم گس خرمالو»
رو هم بخرم و بخونم، که بد نبود. کتابهای انگليسی و آلمانی هم بی مايه شده
اند. من از امثال استيون کينگ و بقيه که خوشم نمی ياد، کتاب برنده جايزه
نوبل، کوتزی، رو هم خوندم که خوب نبود. جايزه بوکر هم که گند زده. کتابهای آلمانی هم به همون بی بخاری، يکی از داستانهای طنز «افرائيم کيشون»
رو خوندم که جالب بود، ولی نه اينقدری که ارزش داشته باشه آدم به عنوان
کتاب خوب بشناستش.
خلاصه، به مشکل کم کتابی دچار شدم. شما رو به خدا، يک کتاب خوب، اگر شد به
انگليسی که بشه اينجا پيداش کرد، به من معرفی کنيد، والا مجبور می شم برای
بار بيستم، «دزيره» يا «دائی جان ناپلئون» رو بخونم!
يک موضوع کاملا" بی ربط: توجه داريد که جلال آل احمد و مقلدين نثرش، خيلی
مواقع جملاتشون رو با «و» شروع می کردند؟ ("و من اصلا" چکاره ام؟ و
الخ..."). فکر کنم جلال فکر می کرده داره نوآوری می کنه، و خيلی ها هم اين
کار رو بداعت در ادبيات ايران می دونند. اما بنده در ضمن تحقيقاتم در مورد
حرف ربط «و» متوجه شدم که شروع کردن جملات در سغدی (از زبانهای ايرانی ميانه) با «و» کار بسيار معمولی بوده! پس جلال حتما" سغدی
می دونسته و خودش هم خبر نداشته!!!
پانوشت: من حالم خرابه، حرف بی ربط می نويسم. اگر می خواهيد از شّر من
خلاص بشيد، يک کتاب خوب معرفی کنيد، والا هرچی ديديد، از چشم خودتون
ديديد: اين يک تهديده!!!
Posted by Khodadad at December 9, 2003 02:52 PM