search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

حکايت شير و بزغاله کوهی
برش شديد!
جميله
چکمه
یونان
آرتور سی کلارک
پتريشا کرونه
ديوار بزرگ گرگان
امروز در تاريخ
امتحان شفاهی

archives

June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« بدون عنوان | Main | بدون عنوان »

September 23, 2003

موسيقی در کليساتوی يک کليسا

موسيقی در کليساتوی يک کليسا ايستاده بودم بين جمعيت. يک
کليسای قديمی بود توی يکی از شهرهای کوچک جنوب اروپا، از کليساهايی که
سالهاست کسی ازش استفاده نمی کنه و عملا جايی شده برای فرهنگ فروشی محلی
ها به توريستهای از همه جا بی خبر.
محراب کليسا جلوم بود، توی راهروی اصلی ايستاده بودم و داشتم به نقاشی ها
نگاه می کردم. يک دفعه، از توی يکی از دخمه های کنار راهرو، حدود ده قدم
جلوتر از من به طرف چپ، صدای موسيقی بلند شد. کسی داشت ويولن می زد، شايد
هم ويلون سل. صدای غم انگيزی داشت. جمعيت جلوم هم اينقدر زياد بود که نمی
تونستم برم جلو. نصف فکرم پيش کيف پولم بود که مثل هميشه گذاشته بودم توی
جيب عقب شلوارم. چند دفعه فکر کردم که درش بيارم و بزارم توی جيب جلو، اما
فکر اينکه با اينکار، خودم رو ناراحت می کنم و در ضمن، بی خودی می ترسم،
شايد هم حس تنبلی، هر چند دفعه از اين کار بازداشتنم.
صدای موسيقی همه رو ميخکوب کرده بود: اکوی کليسا، صدای يک ويلون رو تبديل
کرده بود به کنسرت يک گروه. آدمهایي که جلوتر از من بودند، به طرف چپشون
نگاه می کردند و با قيافه هايی که حکايت از تعجب و تاسف می کرد، سرشون رو
برای همديگه تکون می دادند. حدود ده دقيقه همه به موسيقی گوش می دادند و
ديوارهای سنگی و دودگرفته کليسای قديمی و توريستی، برای کسی جذابيتی
نداشتند.
يک دفعه، موسيقی تمام شد. همه، انگار که از خوابی بيدار شده باشند، سری
تکان دادند و دوباره شروع کردند به تماشای کليسای قديمی. من از اين بی
توجهی عجيب تعجب کردم. از بين جمعيتی که حالا به حرکت در اومده بود، خودم
رو به دخمه رسوندم و ديدم يک مرد کوتاه قد، با موهای فری سياه، يک کت
ارتشی سبز، و يک ويلون سل بزرگ، روی يک صندلی چرخدار نشسته و مشغول جمع
کردن وسايلشه. حالا دليل تاسف خوردن مردم رو مي ديدم، آدم معلول موجود
مورد علاقه مردمه برای تاسف خوردن، کسی که می شه براش متاسف بود و هنوز هم
احساس گناه نکرد.
سرم رو انداختم پايين و مثل هميشه که از تيم ضعيف تر يا آدمی که بهش کمتر
توجه شده حمايت می کنم، از بين ستونهای با شکوه کليسا بی توجه گذشتم و
خودم رو به موزيسن کليسايی رسوندم. سلامی کردم و از نواختنش تشکر کردم. با
خوشرويی جوابم رو داد و دستی به شونم زد. حدود سی و پنج تا چهل سال داشت.
انتظار داشتم که بعد از اين صحبت کوچک، طبق رسم روابط تعريف شده، از هم
خداحافظی کنيم و هرکسی بره پی زندگی خودش. طرف اما از قماش آدمهای شرق از
آب دراومد و ول کن نبود، بی مقدمه سر صحبت و گلايه از بی توجهی مردم و بعد
شوخی با من رو باز کرد. سعی کردم خودم رو از موقعيت نجات بدم. توی حرفهام
بهش فهموندم که توريستم و بايد برگردم سر جای خودم. سعی کردم که کم کم ازش
دوربشم، اما انگار خيال نداشت اين يک نفری رو که بهش توجه کرده، ول کنه.
با صندليش به دنبالم اومد، از در باهم خارج شديم در حالی که دستش رو روی
شونم گذاشته بود. به خيابانی در طرف چپ پيچيديم و رسيديم به ميدان اصلی
شهر. يک دفعه بی مقدمه، از من تشکر کرد، برام مسافرت خوبی رو آرزو کرد، و
راهش رو کشيد و از خيابانی در طرف مقابل ميدان که سر پايينی بود، با سرعت
صندلی چرخدارش دور شد.. يک کم راجع به اين آدم فکر کردم، از خودم شرمنده
شدم که می خواستم از دستش خلاص بشم. فکر کردم آدمی بوده که کمی دوستی می
خواسته.
سرم رو برگردوندم که برم به طرف ايستگاه قطار، اما احساس کردم که کيف پولم
نيست. سرم رو برگردوندم، هنوز کاملا" از نظر ناپديد نشده بود. به دنبالش
دويدم، اما هم دور بود و هم با صندليش به سرعت می رفت. نمی تونستم به پاش
برسم، از دور داد زدم: حداقل کارت شناسايی و تصديقم رو در بيار و بنداز،
پولها رو وردار. از دور سری برگردوند، لبخندی تلخ، هم پوزخند و هم زهرخند،
زد و بدون اينکه خودش رو ناراحت کنه، دور شد.

Posted by Khodadad at September 23, 2003 12:56 AM