search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

حکايت شير و بزغاله کوهی
برش شديد!
جميله
چکمه
یونان
آرتور سی کلارک
پتريشا کرونه
ديوار بزرگ گرگان
امروز در تاريخ
امتحان شفاهی

archives

June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« بدون عنوان | Main | فتوغرافهای اروپ! اگر کسی می »

September 13, 2003

بدون عنوان

نامه سرگشاده به عمه جان!عرض شود که اينروزها مد شده
همه به در و ديوار نامه سرگشاده بدند. از اوليا امور گرفته تا به فلان
هنرپيشه، همه گيرنده نامه های سرگشاده شدند و ما خوانندگان هم، زورکی
خواننده نامه ها. نامه اصولا" خصوصيه؛ نامه سرگشاده اما خيلی عموميه، و به
نظر من، يک مدل اين ميل انسانه به نمايش دادن. مثل کسانی که در بين جمعيت،
بلند بلند صحبت می کنند که همه از نظراتشون بهره مند بشند، يا اين جمعی که
توی برنامه های تلويزيونی خودشون و زندگی هرروزشون رو به نمايش می گذارند.
من هم اصولا" از اينکه از جمع عقب بمونم هيچ دل خوشی ندارم و دلم می خواد
که کسی رو داشته باشم که بهش نامه سرگشاده بنويسم، اما از بدی شانس (به
دريا بزنی می شه کوير لوت!)، من نه از طرف دولت تحت تعقيبم، نه تنم برای
تحت تعقيب بودن می خاره، نه برام کارهای فلان و بهمان آدم معروف مهمه. در
نتيجه به مشکل خود-بی-نامه-سر گشاده-نويسی دچار شدم! اما مشکلی نيست که
آسان نشود، مرد بی کار خواهد که هراسان نشود. نتيجتا" تصميم گرفتم يک نامه
سرگشاده به عمه جانم بنويسم و داد دلم رو از همشيره ابويم بگيرم!
سرکار خانم عمه خانم:
اين نامه را در کمال صحت عقل و امکان آزادی بيان برای شما می نويسم.
ظلمهای شما در طول سالهای کودکی من، مرا دچار احساسات شکست خوردگی و
ماليخوليا کرد، و امروز که 27 سال و يک ماه از سنم می گذرد، ديگر کاسه
صبرم، که در طول اين سالها بدل به پاتيل و بعد سطل شده، لبريز گشته و
احساس می کنم که بايد حرفهايم را به شما بزنم. خواهش می کنم که اين نامه
را با ديد باز بخوانيد و تا قبل از اتمام نامه، توی سر من نزنيد .
عمه خانم!
يادتان می آيد اونسال تابستون که با پسر عمه شهرام رفته بوديم اوشون فشم و
من و پسر عمه، از خانه "جيم" شديم و بعد از بالا رفتن از ديوار باغ مش صفت
الله، چندتا سيب کنديم تا با آنها شکمهای کوچکمان را سير کنيم؟ يادتان هست
که بعد از اينکه مش صفت الله ما را با اردنگی از باغ بيرون انداخت و تحت
الحفظ، ما را به خانه آورد، شما سر شهرام داد زديد، اما گوش مرا پيچانديد
و با دست توی سرم زديد. اثرات اين ظلم شما امروز که من در يک شرکت چند
مليتی کار می کنم، باعث ترس من از رئيسم و وحشت از پس گردنی خوردن شده.
عمه خانم!
يادتان هست وقتی با پدر و مادرم برای شام به خانه شما آمديم و شما آش رشته
و لوبيا پلو تهيه کرده بوديد؟ شما به همه آش رشته داديد، اما من فقط لوبيا
پلو خوردم. می دانيد اين بی توجهی شما تا چه اندازه مرا از لوبيا پلو زده
کرده، در حدی که امروزه، من فقط لوبيا پلو را با ماست آبگرفته می توانم
بخورم؟ اين مسئله که من از بچگی از آش رشته بدم ميامده، اينجا مهم نيست،
لطفا" بحث را عوض نکنيد!
عمه جان!
رفتار بی قاعده شما هنگام ملاقاتهايمان در عيدهای هرسال، ماچهای آبداری که
به من می داديد و نيمی از صورت مرا غرق آبدهان خود می کرديد، امروزه باعث
ترس من از شنا کردن و دوری از دريا شده و از لذت بردن از دريا هنگامی که
به ساحل می روم، محروم شده ام
عمه جان!
(يک چندتا مشکلی که خودتان با عمه خودتان داريد را اينجا اضافه کنيد، عمه
من همين مشکلها رو بيشتر نداره!)
عمه جان، امروز، ترميم زخمهايی که ظلمهای شما بر بدن و روح من وارد کرده،
مرا وادار به بازديدهای هفتگی با روانشناس و جراح پلاستيک کرده. اما من از
شما پرداخت خرج اين معالجات گران را نمی خواهم (البته اگر می خواهيد چک
بفرستيد، مجموعش می شه، بيست و دوهزار و سيصد و هفتاد و سه تومن و پنچزار
و دهشاهی!)، تنها يک معذرت خواهی خشک و خالی و يک کاسه آش رشته، مرا در
رسيدن به علاج کلی از دردهايم کمک خواهد کرد.
با احترام و اميد به ترميم زخمهايی که بر روابط ما وارد شده، برادرزاده
شما، حسنعلی!

Posted by Khodadad at September 13, 2003 08:14 PM