search
contact
khodadad21 [at] yahoo [dot] com
latest entries
archives
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001
powered by
August 29, 2003
من و گوستاو و کتابم!
من و گوستاو و کتابم!
ببخشيد که بعد از اين مسافرت، کمی تنبلی کردم و چيزهای زيادی ننوشتم.
راستش قضيه اينه که علاقه من به تاريخ و تاريخ نويسی، از يک علاقه اوليه
به شجره نامه نويسی شاهان و اشرافيان شروع شد. از بچگی خيلی علاقه داشتم
به اينکه بدونم فلان دوک پسر کدوم کنت بوده و بيسار پادشاه، با همسر کدوم
بارون، «بعلللللللللللللللله»»! يعنی خلاصه غيبت تاريخی و نبش قبر مرده
های مردم!
حالا اين رو اينجا داشته باشيد. توی اين سفر سوئد، اين ملت توريست پرور که
خوب می دونند چطور سر ملتی رو که اومدن توی مملکتشون بگردند رو شيره
بمالندو صنار سی شاهی پولشون رو تلکه کنند، بالاخره من هم رو که هميشه سعی
دارم توريست بازی در نيارم، گير انداختند و شد آنچه که نبايد. البته
ناراحت نباشيد، يک پسر کاکل زريه! البته از جنس کاغذ، و از شما چه پنهان،
عينهو جنس عتيقه، فقط به چشم خريدارش خوش مياد! صحبت از يک جلد کتابه به
اسم «شاهان و فرمانروايان سوئد». بدمصب اينقدر اين يک کتاب کوچولو رو خوب
نوشتند و راجع به دل و روده و تعداد خال گوشتی های فلان پادشاه هم حرف
زدند، که من بقول دوستان، توی کف گير کردم! يکی دوروزی سرکار بودم با اين
کتاب و داشتم شجره نامه هام رو کامل می کردم و با اسمهای عجيب و غريب
حکمرانان محترمی مثل «مگنوس قفل طويله» و «اريک دراز» حال می کردم. بقول
مولانا، چون به معراج حقايق رفته بود... الحال، ما برگشته ايم در اين
دنيای خاکی! بزودی همگی را از احوالاتمان با خبر می کنيم!
Posted by Khodadad at August 29, 2003 07:47 AM