search
contact
khodadad21 [at] yahoo [dot] com
latest entries
archives
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001
powered by
July 22, 2003
بدون عنوان
مسافرت ماجرا دار!جاتون پر بود اين آخر هفته! روز
يکشنبه، يکی از دوستام که يک کم نگران کار و زندگيش بود، بهم پيشنهاد کرد
که بريم يک کمی کوه نوردی. من هم اخيرا" افتادم توی خط پياده روی طولانی و
کوهنوردی و قس عليهذا، بخاطر همين هم گفتم باشه (همبازی تنيس کم شده!).
ساعت 12:30 رسيديم به يک پارک جنگلی که تنها پارک طبيعی که توی کاليفرنيا
باقی مونده و با خونه ما نيم ساعت فاصله داره. برنامه اين بود که يک
کوهنوردی دو ساعته بريم و کمی وقت بگذرونيم. اما همينطور هی رفتيم و رفتيم
تا رسيديم وسط کوه و يک علامت که 6 کيلومتر به ساحل اقيانوس. گفتيم علی
الله، می ريم، شش کيلومتر که اين حرفا رو نداره! آقا چشمتون روز بد نبينه،
فکر کنم اين امريکايی های ولد ***، اين شش کيلومتر رو خط صاف گرفته بودند!
نشون به اون نشونی که ما تقريبا" تا قله يک کوه رفتيم، دو سه تا تپه هم رد
کرديم، مختصر و مفيد، بعد از پنج ساعت بالا پايين رفتن، بدون يک قطره آب،
رسيديم به اين اقيانوس بد مصب! خلاصه اينکه جسد شديم خدمت شما! حالا خوشگل
اينجا بود که چطوری برگرديم دم ماشين؟ اين خراب شده اينا که نه تاکسی
نارنجی داره نه مينی بوس!! با مقدار معتنابهی بدبختی، يک اتوبوس پيدا
کرديم که رانندش کلی سرمون منت گذاشت و برگردوندمون سر کوه. دوباره از
اول، يک سه کيلومتر ديگه برگرديم دم ماشين! ديگه باقيش رو خودتون تصور
کنيد. همين که به اندازه سه بار پلنگ چال رفتن توی درکه کوه نوردی کرديم؛
نه هفت حوضی بود، نه اذغال چال، نه ملت بی کار، نه آبی برای آبتنی، نه
کميته! اصلا" ياد وطن نيفتاديم، حيف!!!
Posted by Khodadad at July 22, 2003 01:19 AM