search
contact
khodadad21 [at] yahoo [dot] com
latest entries
archives
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001
powered by
May 22, 2003
بدون عنوان
جالبه، من با اينکه الان يک سال و نيمه که اين وبلاگ رو می نويسم، اما
کمتر می شه که "وبلاگ" بنويسم. يعنی اون چيزی که خيلی ها بهش می گن
«روزمرگی» (يا بقول من روز- مرگی!). احتمالا" به اين دليل که هيچوقت فکر
نکردم کارهای هرروزه من چندان هيجان انگيز باشند که کسی بخواد در موردشون
بخونه (حتی وقتی که مسافرت می کنم). راستش هميشه به آدمهايی مثل دزيره
حسوديم می شده که دفتر خاطراتشون خوندنيه. شايد دليلش هم اين باشه که
هميشه اينجور آدمها در موقعيتهای جالبی زندگی می کردند (انقلاب فرانسه و
به سلطنت رسيدن ناپلئون).
اما فکرش رو که می کنم، می بينم من هم در دوران انقلاب ايران و جنگ عراق
زندگی کردم، در دوران مهم تاريخی مثل کودتای 2001 بوش و شرکا، توی امريکا
بودم. شايد نوشتن خاطرات من هم برای آدمها دويست سال ديگه جالب باشه، کی
می دونه؟ اما از طرفی هم شايد تا دويست سال ديگه کسی اصلا" خوندن و نوشتن
بلد نباشه! حرف تو حرف مياد، بقول دهخدا، حرف نشخوار آدميزاده! اما يک
فکری: کسی تا حالا به پديده سواد و آموزش عمومی به عنوان يک اقدام اقتصادی
شرکتهای بزرگ فکر کرده؟ يعنی اينکه موسسات انتشارات بزرگ، پنگوئن،
برتلسمن، هارپر، امثالهم، بخاطر اينکه برای توليداتشون (کتاب) مشتری پيدا
بشه، طرح آموزش عمومی رو پيش آورده باشند؟ مثل شرکتهای توليد تلويزيون که
اولين دفعه کانالهای تلويزيونی رو افتتاح کردند؟ سواد تا قرنها يک موضوع
محدود و مختص يک طبقه خاص بوده، اما توی دوران ما شده يک چيز عمومی، و
وجودش موسسات انتشاری رو تامين می کنه. يک فکر وحشتناک، نه؟ سواده که باعث
خريد کتاب و بزرگ شدن انتشاراتی ها می شه يا انتشاراتی ها سواد رو تبليغ
می کنند که فروششون بره بالا؟ اول مرغ بود يا تخم مرغ؟
Posted by Khodadad at May 22, 2003 12:25 PM
Comments
Your life is gambling? Gamble at Online casino gambling at http://online-casino-gambling-000.biz
Posted by: online casino gambling at December 4, 2004 01:17 AM