search
contact
khodadad21 [at] yahoo [dot] com
latest entries
archives
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001
powered by
March 16, 2003
بدون عنوان
کتاب زويا پيرزاد رو خوندم (چراغها را من خاموش می کنم). جالب بود. لحن
قشنگی داشت و راحت و بدون زحمت می شد خوندش، عين راحت الحلقوم. راستش زياد
موضوعش برام مهم نبود، يا اصلا" از اول به اينکه کتاب پيام داره يا نه،
زياد توجه نکردم.
سبکش سبک تک گويی از ديد اول شخص. مثل اينکه مد شده، بامداد خمار (رمان
موفق ديگه ای از يک نويسنده زن) هم همين سبک رو در پيش گرفته بود. اما
اينيکی از سووشون سيمين دانشور خيلی قرض کرده بود: قهرمان زن کتاب که کسی
نمی فهمدش، شوهر مهربان اما سياست زده، پسر نوجوان، و حتی دخترهای دوقلو.
اينش توی ذوقم زد، نويسنده می تونست بدون اينقدر گرته برداری هم همين
منظورها رو برسونه. يک تم مخصوص، علاقه قهرمان کتاب و مرد مرموز ماجرا،
اما جالب بود، خوشم اومد، هرچند که سريع کتاب رو تموم کرده بود. از اينکه
کتاب در محيط ارمنی ها می گذشت هم خوشم اومد. بدون اينکه زياد روی ارمنی و
«اقليت» (عجب واژه زشتی) بودن تکيه کنه، کل داستان رو از يک زاويه کمی
(فقط يک کم) متفاوت ارائه می داد. مثل کمی شکر بود که توی يک ليوان شير
ريخته باشند. بعضی از استعاره ها (توفان ملخ) رو زياد دوست نداشتم و يک
زور زيادی برای بيان مطلبی واضح در لفافه ديدمش. اما کلا" کتاب خوبی بود،
از نظر ارزش به پای سووشون نمی رسيد، اما از «ساربان سرگردان» چندين برابر
بهتر بود. زنده باد خانم پيرزاد، خرمالوی گس رو گذاشتم توی برنامم که
بخونم.
در ضمن از همه آدمهايی که از شکلات آوردن من زياد حال نکردند. چی بيارم
براتون از آلمان؟ ماشين پورشه؟
Posted by Khodadad at March 16, 2003 01:29 PM