search
contact
khodadad21 [at] yahoo [dot] com
latest entries
archives
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001
powered by
February 25, 2003
بدون عنوان
-افلاتون، تنها فيلسوفی از نسل فيلسوفان عصر "طلایی" آتن بود که با
دمکراسی مخالف بود. به نظر افلاتون، دمکراسی بطور طبيعی به ديکتاتوری منجر
می شه. (جاش خالی جرج بوش رو می ديد!) -چند شب پيشتر، شاهزاده ترکی بن
فيصل آل سعود که رئيس انستيتو تحقيقات خاورميانه است، توی يک کنفرانس بزرگ
گفت:«برای مردم خاورميانه، دمکراسی که غربی ها حرفش رو می زنند، مثل يک
دين تازه است که کشيش اعظمش رئيس جمهور امريکاست و همونطور که صليبيها در
قرن 11 با علامت صليب و دعای خير پاپ، به خاورميانه حمله می کردند، به نظر
میاد که امريکای قرن 21 هم با پرچم دمکراسی می خواد همين کار رو بکنه.»
(در ضمن، به اعتراف محققين مدرن اروپايی، مستعمره گران قرنهای 17 و 18
اروپا هم از گروههای مختلف تبليغات مذهبی مثل ژزوئيتها و دومنيکنها به
عنوان جاده صافکن استفاده می کردند.)
-همه می گن جامعه ما معنی دمکراسی رو نمی فهمه. مارکس عقيده داشت که حکومت
"شرق" اصلا" توی چهارچوبهای تکامل حکومتی اون نمی گنجند، چون همه
"دسپاتيک" هستند، يعنی شاه در اونها حاکم جان و مال مردمه. اما در مملکت
ما، در دورانهای اشکانی، ساسانی، و حتی بعد از اسلام (دوره صفوی)، اين يک
اصل شناخته شده بوده که شاه نماينده مردمه (کريمخان زند که لقب خودش رو
"وکيل الرعايا"، نماينده مردم، انتخاب کرد.) هروقت هم که شاه سعی می کرده
که از حد اختياراتش بالا بزنه، مکانيزمهای جامعه جلوش رو می گرفتند. نمونه
اش قيامهای دوره ساسانی (مثل مزدک) و خلع و به دادگاه کشيدن پادشاهی مثل
خسرو پرويزه. مجلسی مانند مهستان هم توی مملکت ما سابقه تاريخی داره،
مجلسی که همون نقشی رو بازی می کرده که مجلس اشراف بعد از معاهده مگنا
کارتا در انگليس ايفا کرده، و بعدا" هم به دمکراسی منجر شده.
آيا وقتش نيست بجای قبول دربست دمکراسی که بر مبنای تجربيات و شرايط خارجی
بنا شده، سعی کنيم به شناسايی شاخصهای دمکراتيک در جامعه خودمون بپردازيم؟
Posted by Khodadad at February 25, 2003 09:50 PM