search
contact
khodadad21 [at] yahoo [dot] com
latest entries
archives
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001
powered by
January 15, 2003
بدون عنوان
بعضی ها می خوان که همه چيز رو در چارچوب استانداردهای خودشون بگنجونند.
اگر چيزی از اصول ثبت شده خطور کنه، سريعا" تردش می کنند. اين احساس رو من
توی ايران و جامعه ايرونی از همه جا بيشتر ديدم. ديد کلی نسبت به نوآوری،
ديد بدبينانست. تمام بزرگان ادبی و هنری، در طول عمرشون لحظه ای از
انتقادات بی دليل و اتهام بی سوادی و نادانی، بی نصيب نبوده اند. دکتر
مهدی حميدی، تا آخر عمر فکر می کرد که نيمايوشيج چون عرضه نداشته شعر در
بحور عروضی بسازه، شعر نو می گفته! مثلا" اگر داستانی رو کسی بخونه که
خودش جزو اديبان "جا افتاده" است، سريعا" انتقاد می کنه که اين نبايد
اينجوری باشه و به اصول نمی خونه. اگر همه چيز به اصول می خورد که همه مثل
هم می نوشتند و نقاشی می کشيدند و شعر می سرودند و فيلم می ساختند. هنر
يعنی نداشتن اصول! شايد همين موضوع هم دليل کمبود عجيب ايرانی ها در عرصه
های ادبی و هنری بين الملل باشه. ما کلی ايرانی دکتر، مهندس، رئيس پروژه
ناسا، و قس عليهذا داريم، اما توی صحنه تئاتر جهانی، نقاشی نو آورانه، و
حتی ادبيات، دستی نداريم. توجه داريد که توی مملکت سعدی و حافظ و صادق
هدايت، ما يک عدد هم برنده نوبل ادبيات نداريم؟ توی اين موارد هم اگر کسی
معروف می شه، برای نوآوری نيست، بلکه به دليل برگشت به «سنت» (من چقدر از
اين کلمه بدم مياد) و محلی بودنه. موسيقی «اصيل» معروف می شه. ملت در جهت
احيای تئاتر تعزيه هستند. غربی ها هم همين رو می خواند. بقول بلاوت:«در
جهانبينی مستعمره گران، غرب يعنی پيشرفت، شرق يعنی ماندن در شرايط سنتی.»
برای غرب، شرق جايی هستش که وقتی غربی ها از زندگی پرسر و صدا و اعصاب
خوردکنشون خسته می شند، بايد برای آرامش و لذت بردن از سنتهای شرقی، به
اونجا برند. شرق يعنی يک موزه، يک مرکزی که بايد دست نخورده بمونه که بشه
ازش لذت برد. عينا" مثل ايرونی هايی که بعد از 20 سال فرنگ بودن، بر می
گردند ايران و از اينکه جای خاطرات کودکيشون، خونه در اومده که مردم زندگی
کنند، ناراحت می شند. يعنی اينها بايد توی اورنج کانتی، خونه 5 هکتاری
داشته باشن، اما توی ايران ملت بايد توی خونه قديمی زندگی کنند که به
نوستالژی بعضی ها برنخوره!
Posted by Khodadad at January 15, 2003 01:07 PM