search
contact
khodadad21 [at] yahoo [dot] com
latest entries
archives
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001
powered by
December 13, 2002
بدون عنوان
من از اونهايی هستم که دبيرستانم رو توی ايران در زمان به اصطلاح «نظام
قديم» رفتم، هرچند که اين کلمه به آدم اين احساس رو می ده که سنش شده سه
رقمی، اما به جان خودم، 8 سال بيشتر نيست که من ديپلم گرفتم. به هر حال،
در اون زمانهای باستانی، واسه امثال من که علوم تجربی می خونديم، سال اول
«تعليمات اجتماعی» گذاشته بودند، سال دوم «تاريخ»، سال سوم هم «جغرافی».
اين بود کل پايه علوم مثلا" انسانی ما. سال دوم که تاريخ می خونديم، بيشتر
کتابمون يا پر بود از «جنايات» پادشاهان يا از مبارزات ملت عليه طاغوت. يک
قسمت تاريخ معاصر هم داشت با عکس يک سرباز امريکايی که مشغول بريدن شکم يک
ويت کنگ بود، عکس دردآور که اصلا" آدم رو از باز کردن کتاب تاريخ زده می
کرد. معلم ما، يک آقايی بود اهل منقل. جای شما خالی، صدای بم و گرفته،
اخلاق شوخ، دبير حرفه ای، با معلوماتی که از دوران دبيرستان، خاکش رو
نگرفته بود. عينا" آدم رو ياد اون آق معلمايی می انداخت که جعفر شهری توی
کتاب تهران قديمش وصف می کنه. خلاصه، اين استاد، بعد از لب گرفتن از معشوق
در زنگ نماز و خودسازی به تمام معنی، میومد سر کلاس که به فرزندان وطن،
درس تاريخ بده. يادمه می نشست پشت ميز، کتاب رو ورقی می زد، به ميز اولی
ها می گفت چند خط بخونند، بعد می نشست به توضيح دادن. به دوران نيمه معاصر
که می رسيد (دهه 20 يا 30)، می رفت توی حال و از خاطراتش تعريف می کرد، از
زمانی که ول می گشته و دنبال دردوسر بوده، از وقتی که توی خواندنی ها يک
داستان نوشته بوده، از اين حرفها. بعضی وقتها که خوب به خودش رسيده بود،
ميومد و به من می گفت تو توضيح بده. من هم هرچيزی که به ذهنم می رسيد رديف
می کردم و به بعضی جاها که می رسيدم و نوشته های کتاب رو دوست نداشتم،
حرفهايی مطابق ميل خودم می گفتم. يادش بخير، جناب دبير هم که در حالت نيمه
چرت، حرف سياست رسمی زدن رو از ياد برده بود، سری تکون می داد و بر می گشت
به ملاقات پادشاه هفتم!
حالا از اين وضعيت، اگر کسی از تاريخ خوشش بياد بايد گفت حالش خرابه!
نمونش خود بنده!!!
Posted by Khodadad at December 13, 2002 12:18 PM