search
contact
khodadad21 [at] yahoo [dot] com
latest entries
archives
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001
powered by
November 21, 2002
بدون عنوان
تذکره المقامات ابولبلاگر حسين درخشان!آن مرد با وفا، آن مظهر
صفا، آن عالم عظيم، آن حاکم حکيم، آن بلاگ نويس بصير، آن قالب ساز کبير،
آن فاتح کهکشان، شيخنا و مولانا، حسين درخشان، ابولبلاگر بود و هميشه در
صحنه حاضر بود.
گويند که شيخ ما ابتدا روزنامه نويس بود و اين شغليست بس خطير که از ذکرش
دلها به لرزه می افتد و سرها، بوی قرمه سبزی می گيرد و هيچ آدمی با عقل
سالم بدان دست نزند که بزرگان گفته اند مرد عاقل نيفکند خود را به تهلکه.
و روزنامه نويسان اربابانی دارند «سردبير» نام که خون انسانها می نوشند و
بس کارها کنند که پهلوانان را نيز از شرح آنها دلهره بارز شود. و شيخ ما
نيز از اين شرح لرزشی به دل بيفتاد و جهت حفظ سر مبارک خويش، به همراه ام
البلاگين، خاتون الشريف، مرجان خانم، کثرالله امثالهم، به سوی ديار قناديه
رهسپار شد. نقل است که مولانا حسين در آن ديار قمبيوطری به دست بياورد و
چون دستان مبارکش از ننوشتن به خارش افتاده بود، لذا به نوشتنی دست زد و
مريدان را شيفته و فريفته کرد و خلقی را به سر کار گذاشت، سر کار گذاشتنی!
ابولبلاگر، خلد الله ملکه، از زيادی کرمی که در او بود، قالبهايی همی ساخت
که در آن زبان خلق عجم نوشتن توانند کرد و اين کاری بود بس عظيم و آتشی در
سوختگان عالم زد و از در و ديوار و کون و مکان، ما و خورشيد و پرتيات و
چرنديات بدين عالم فانی فروريختن گرفت، و اين خود از کرامات شيخ ما بود.
گويند شيخ ما روزی در کوچه می رفت که ناگاه مردکی در برابرش آمد و با
التماس، درخواست «مصاحبه» کرد، و شيخ ما، عليه الرحمه، هيچ ندانست که
مصاحبه چيست، اما از بلندی نظری که در او بود، آری گفت. پس آن شخص که نور
قداست در چهره مولانا ديده بود، سوالاتی چند بکرد و شيخ الرئيس، به علمی
که در او بود، جوابهای مناسب بداد. اما روزی ديگر، شخصی پيش آمد و همين
سوالات بکرد و همان جوابها گرفت و آخر آن شد که همه روزنامه جات از
مصاحبات شيخ ما مملو گشت و جوابهايی آمد که همه از يک قوطی به در آمده بود
و اين از عجايب آن بزرگ است که همه را به يک حرف مقهور کند.
و شيخ ما هماره در نوشتجاتش زنجيرات دادی و تيليفونات تبليغ کردی و هيچ
روز بی نوشتن سر به بالش نبردی و گفتی که تا آخر جهان نوشتی، تا اينکه جان
از کالبد به در رفتی و قس.
و از معجزات شيخ آن باشد که روی آب برفتست و به ملک آبا و اجداد بر بگشتست
و به کلاردشت و فود کرت برفتست و همه را به توبلگ واداشته است و ديگر
اينها که در شرح نيايد!
و هموست که تحصيلات سينماتوغراف انجام داده باشد و در جامعه شناسی نام
جرجيس را برده باشد و با زدن حرفهای بودار، خلق را به جان يکديگر انداخته
باشد و سايه اش هميشه بالای بلاگها باشد، همچنان باد! و خدای تعالی همواره
شيخ ما را در شمار بندگان برگزيده خود داشته باشد که شيخ ما بسياری از
مردمان را از راه به در کرده باشد، و بيش از اين را خدا همان داند،
والسلام!
تمام شد در سنه عشري الثانيه به قريه البانيه در ولايت قليفرنيه به دست
کمترين، طالب العلم و بلاگين، خداداد الرضاخانی.التماس دعا!
Posted by Khodadad at November 21, 2002 06:07 PM