search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

حکايت شير و بزغاله کوهی
برش شديد!
جميله
چکمه
یونان
آرتور سی کلارک
پتريشا کرونه
ديوار بزرگ گرگان
امروز در تاريخ
امتحان شفاهی

archives

June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« بدون عنوان | Main | بدون عنوان »

November 13, 2002

بدون عنوان

قراره که من چرنديات شتابزده بنويسم! آخه از برخورد دو عقل بنده و پيام،
بهتر از اين پديدار نمی شه. اما راستش اصلا" نمی دونم چی بنويسم...
سه شنبه شب، بعد از حدود بيست ساعت مسافرت از روستوک به برلين و از اونجا
به لندن و بعد به لوس آنجلس، چشمانم به ديدن آن مظهر چرند، آن بی نصيب از
حرف حساب، آن پيمبر بی کتاب، آن زننده سخنان کتره ای، شيخنا و مولانا پيام
الدين چرندياتی، خلد الله ملکه، روشن شد (خاموش هم به هکذا!).
بيچاره کلی راه اومده بود. مارو برداشت و برد به عنوان سور شب رسيدنمون،
پيتزا بهمون داد! عجب پيتزای عظيمی!
بعد رفتيم به دفتر چرنديات (که در ضمن منزل موسيو لوچرند هم هست!) آقا،
کسی باورش می شه اين همه چرند رو از يک آپارتمان بشه صادر کرد؟ من گفتم
اين حتما" يک تيم آدم چرند گو داره که اين همه توليدش بالاست!
فرداش، پيام از کارش مرخصی گرفته بود، بالنتيجه من مجبور شدم وقتم رو
باهاش بگذرونم! عذابی که مدتها بود بهش دچار نشده بودم. واقعا" خدا هيچ
مسلمونی رو به اين شکنجه دچار نکنه!
روز بعد، پيام گفت که بايد ده دقيقه بره سر کار... از اونجايی که پيام
ايرونيه، ساعت واقعی رو خودتون حدس بزنيد!
دو روز هم من از خروس خون تا غروب آفتاب، دانشگاه لوس آنجلس بودم برای
کنفرانس مطالعات هندو-اروپايی. جای شما پر، يک سری آدم با سنهای سه رقمی،
نشسته بودند و دل و روده همه کلمات رو می کشيدند بيرون. از هر زبونی هم که
فکر کنيد (اشکاشمی تا ختنی!)، دليل و مدرک مياوردند. خلاصه مخ برای ما
نموند.
بيچاره پيام هم روند و منو برد اونجا و برگردوند. دلم واسش سوخت. اما اين
لوس آنجلس اينقدر بزرگه که من اگه ماشين هم داشتم، خودم نمی تونستم برم به
جايی.
شب آخری، با يکی از دوستان، رفتيم بيليارد بازی کرديم و يک جای امريکايی
دبش، شام خورديم. بعدش هم پيش بسوی چرند آباد (يا خراب؟). صبح هم در رکاب
پيام رفتيم فرودگاه. جای شما پر، اين بن لادن چنان امريکايی ها رو ترسونده
که همه مسافرها رو يک نيم ساعتی می گشتند! ياد مهرآباد افتادم. بالاخره
سوار هواپيما شدم، نفس راحتی کشيدم از دست پيام، و راه افتادم به طرف
سانفرانسيسکو! اين بود سفرنامه ما از سفر تابستانی به چرند آباد. البته
واضح و مبرهن است که همه چرند بود، اما چه کنيم!

Posted by Khodadad at November 13, 2002 10:30 AM