search
contact
khodadad21 [at] yahoo [dot] com
latest entries
archives
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001
powered by
June 13, 2002
بدون عنوان
امروز يک حالت سرخوشی داشتم. از اين سرخوشی هايی که آدم يکدفعه ذوقش باز
می شه و خيال می کنه شاعره و بعد عين احمدرضا احمدی، امر به خودش هم مشتبه
می شه و قس عليهذا! دو روزی بود که در اين آپارتمان زيبا نشسته بودم و سعی
می کردم که چند کلمه بيشتر برای اين چرکنويس وامونده تزم بنويسم. حالم از
رفتار سفارت ايران در لندن که سر قضيه شناسنامه المثنی من کلی رقاص بازی
در آورده، گرفته بود. خلاصه به هر زوری بود، کل بيلان کلمات رو به 4000
رسوندم که هزار تا کمتر از اونيه که بايد باشه. پنج روز وقت دارم و بعد
دوباره سرگردونی. فکر کردم از بودن در اينجا استفاده کنم و اگر قراره تنبل
باشم، حداقل يه جای خوب! سی دی اريک کلپتون رو گذاشتم توی دستگاه، کتاب
انجيل به روايت عيسی مسيح از ژوزه ساراماگو رو برداشتم، رفتم توی ساحل،
نشستم روی يک سنگ و دو ساعتی خوندم. کتاب عاليه. با لحن بسيار زيبا و
شوخی، تمام افسانه های زندگی مسيح و کلا" آدمهای مذهبی رو نابود می کنه و
با لحنی که کاملا" آگاه از دردها، نگرانی ها، شرمها، و ترسهای انسانیه،
کتابی رو به آدم ارائه می ده که هم از نظر جنبه داستانی جالبه، هم چکيده
از فلسفه های گنوسی و جهانبينی مدرن رو در خودش جا داده.
خلاصه، بعد راهم رو کشيدم و اومدم به طرف مرکز شهر/ده (اسمش ويلفرانش سور مر ،
خيلی جای عاليه). جای همه خالی، يک بستنی خريدم و بعد هم يک فقره نان باگت
تازه برای صبحانه فردا. تفريح ساده، اما سالم و بدون هياهو، تفريحاتی که
مردم در عصر قبل از تلويزيون و دی وی دی و نينتندو ازش لذت می بردند: هوای
خوب، ساحل دريا، کتاب! هرجا هستيد، شاد باشيد!

Posted by Khodadad at June 13, 2002 11:06 AM