search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

حکايت شير و بزغاله کوهی
برش شديد!
جميله
چکمه
یونان
آرتور سی کلارک
پتريشا کرونه
ديوار بزرگ گرگان
امروز در تاريخ
امتحان شفاهی

archives

June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« بدون عنوان | Main | بدون عنوان »

May 25, 2002

گزارش يک قتل بی دليل

نوشته: خداداد رضاخانی

تيتر صفحه حوادث روزنامه خيلی ساده نوشته
بود:« يک زن بيست و پنج ساله به ضرب گلوله مرد جوانی را به قتل رساند!»
توضيحات هم رساتر از اين نبودند، فقط اينکه اسم زن آزاده پ. است و مرد هم
شوهرش نبوده، خودش هم انگار قبلا" «دختر خيابانی» بوده. هرکسی خبر رو می
خوند، اگر اصلا" به چشم ميامد، سری تکان می داد و می گفت:« واه، خدا به
دور، ديگه به هيچ کس نمی شه اعتماد کرد. آدم خل و ديوونه همه جا ريخته!
وضعشم که خراب بوده، ديگه چی می خوای؟!»

کسی اما نپرسيد که آزاده پ.، دختر 25 ساله، چرا آدم کشت. آزاده خل و چل
بود؟ جانی از مادر زاده شده بود؟ واقعا" آيا «فاسد» بود؟

سيزده سالش بود که اولين بار عاشق شد. بهار تهران همه رو بی حال می کرد. بوی گل، نم
بارون، منظره آب شدن برف روی کوههای سر به فلک کشيده. همه هوايی می شدند،
آزاده هم تازه فهميده بود که پسرها رو خدا فقط خلق نکرده برای کشيدن موی
دخترها و بهم زدن بساط بازی. امير، جوانک 16 ساله خوش قد و بالا، بنظرش
مجسمه وجاهت اومد و لبخند شيرينش، بهتر از قند. دلش غنج می زد که بغلش کنه
و مزه لبهاش رو بچشه. امير هم از نگاههای رويايی آزاده، بو برده بود به
کار دل. براش چشمک می زد و عصرها که هردو با دوستاشون می رفتن تو کوچه،
امير جوری می ايستاد که روش به طرف آزاده باشه.

کم کم بهانه گير آوردند و نزديک شدند، يکروزی آزاده بالاخره متوجه شد که لبهای امير مزه آدامس خروس
می ده، نه شهد انگور. همينش هم خوب بود، تا وقتی که امير بهش فهموند که اگر قراره با هم باشند، امير هم انتظارهايی داره. آزاده می ترسيد، می ترسيد از تن بی تجربه ش، می ترسيد از درد، می ترسيد از پدرش، می ترسيد!

اما گوش امير بدهکار نبود، يا بی محبت امير، يا با عشق! آخر آزاده رضايت داد. يکروز خلوت، خونه امير، کار شد اونطور که بايد می شد، بديش اين بود که بی تجربگی آزاده کار دستش داد و قضيه رو به طور بدی تموم کرد. از اونروز به بعد، امير ديگه کمتر دورش می گشت. آزاده هنوز عاشق بود و خون خونش رو می خورد که امير محلش نمیگذاره. اون روزی که با سحر ديدش، داشت از حال می
رفت، اما جلوی خودش رو گرفت و در جواب پوزخند امير، زهرخندی تحويل داد و بعد رفت خونه و از حال رفت.

تا از دبيرستان فارغ بشه، دو سه تا دوست پسر ديگه هم پيدا کرد، اما همه بخاطر اينکه دوستانش همه دوست پسر داشتند و بقول معروف، مد بود! اما از هيچکدومشون خيلی خوشش نميومد. همه هم دنبال همونی بودند که امير هم بهش رسيد و بعد رفت که رفت. آزاده از همه علاقه بستنها و بعد در رفتنها کفری بود. کسی رو می خواست که باهاش بمونه، کسی که بعد از گذر از خوان هفتم، هوس سلطنت مازندران به سرش نزنه!

سال آخر دبيرستان، کنکور داد و قبول نشد. سال بعد هم همينطور. پدرش گفت که بهتره ازدواج کنه. پدره پولی نداشت، کلی هم خرج داشت، ديگه نمی تونست بقول خودش از زن 19 ساله نگهداری کنه که می خواد بره دانشگاه، آيا بره، آيا نره! با کورش آشناش کردند که داييش توی بازار حجره داشت و کلی فروش تکمه بود. از تجار پابرجا و قابل اعتماد. به خواهرزاده هم کاری داده بود که بعد از ديپلم، سربار پدرش که معمار جزء بود نشه.

دايی هيچ وقت از ازدواج خواهرش با «اون سر عمله ترياکی» راضی نبود و از 30 سال قبل که خواهرش به خونه بخت رفته بود، اصلا" يکبار هم منزل داماد نرفته بود. اما به هر حال، بچه های خواهره که گناهی نداشتند، برای همين هم کورش رو آورده بود ور دست خودش کورش هم بچه سر زبون دار و کار بری بود، توی کار بازار، انگار نافش رو بريده بودند. کار تکمه فروشی دايی رو می گردوند و به علاوه، توی خط يراق
هم افتاده بود. دايی ازش راضی بود و توی خونه خودشون هم کلی مايه افتخار که هنوز سی ساله نشده، اندازه باباش خرج خونه می ده و داره جمع می کنه که خونه بخره، جای خوب، مادره و خواهرها رو از نازی آباد ببره بالا شهر.

آشنا شدنش با آزاده، حاصل آمدن مادر آزاده و دوست خياطش به بازار بود. کورش با خوش سر زبونی و زرنگی هميشگيش، سر به سر خانمها گذاشت و با اينکه کارشون کلی فروشی بود، حرفی نزد و صد تا دکمه و ده متر يراق رو بست و داد دست خانمها. خانم پ. از همون اولش از کورش خوشش اومد و برای آزاده گذاشتش زير سر.

از طرفی هم همينطور برای آزاده خواستگار ميومد، از دکتر و مهندس گرفته تا بی کار و اميدوار. آزاده نه می گفت نه و نه می گفت آره. ازش پرسيدن که عاشق کسيه، گفت نه، گفتن می خواد درس بخونه؟ گفت چه فايده؟ قبول که نمی شم! آخر سر، مادره يکروز همينطور بدون فکر بردش بازار که خلقش رو باز
کنه، که يکدفعه کورش رو ديدند و اونهم کلی سلام کرد و احترام. ناهار هم بردشون چلو کبابی توی پاچنار که فقط بازاری ها جاش رو بلد بودند.

چشم کورش آزاده رو گرفته بود. سر آزاده پايين بود، اما نگاههای کورش رو احساس می
کرد. چهار ماه بعد، نامزدی بود و سر يک سال، به خوبی و خوشی عروسی. کورش
پول خريد خونه نداشت، اما با پول ذخيره، خونه ای در بالای شهر اجاره کرد و
به جای مادرو خواهر، آزاده رو برد اونجا. زود هم تصميم گرفت که کارش رو از
دايی جدا کنه و بشه تاجر مستقل يراق. دايی چند بار بهش گفت که بايد دست
نگه داره و اينکه دو تا تغيير بزرگ در زندگی در آن واحد، زياده. کورش اما
سرش گرم بود و توی عالم عشق، خودش رو کامل و شکست ناپذير می ديد. درست می
ديد که توی تجارت يراق، همه رو می شناسه، اما هنوز استخون خورد کرده ترها
توی کار بودند. کارش درست نشد. ماشينی رو که خريده بود، فروخت، به فروش
ذره ذره رو آورد، چند تا کار کناری انجام داد، با رفقا شريک شد، سرمايه
قرض کرد، اما وضع اقتصاد مملکت چنان به هم ريخته بود که همه تيرهاش به سنگ
خورد.

آزاده از اولش هم اهل اين ازدواج نبود. کورش پسر خوبی بود، اما شوهر آزاده
نمی شد. دل آزاده به دوستی و رفاقت می زد و از زندگی عشق می خواست و
نزديکی. کورش با محبت بود، اما از زندگی، فراهم کردنش رو می ديد و
زناشويیش رو. مشکل دلش رو به آزاده نمی گفت و حوصله شنيدن حرف دل آزاده رو
هم نداشت. آزاده دست و پا می زد که کورش رو دوست خودش کنه، اما نتيجه نمی
داد، نتيجه اش فقط يک بچه بود که بی موقع توی شکم آزاده پديدار شد. کورش
کلافه شده بود، با همه بی پولی، حالا اين هم بچه؟ دردش رو به مادرش گفت.
روش نمی شد که به دايی رو بندازه، دايی که نتيجه تکروی بی موقع رو به موقع
ديده بود. مادر بجای تسکين، بهش گفت که همه چيز از دست آزادست که نه تنها
جلوی رفتن اونها رو به خونه بالاشهر گرفت، بلکه با ولخرجی تمام پولها رو
به باد داد، حالا هم بچه آورده که به درد اضافه کنه!

کورش خسته و سردر گم به سراغ پدر رفت و پدر هم کورش رو کرد وردست معماری و نون روزانه رو
دوقسمت کرد. آزاده از نبودن کورش، از نگفتن دردش، از سر کردن هميشگيش با
مادرش، از دوست نبودنش به تنگ اومد. وقتی که دردش گرفت، کورش نبود. خود
آزاده تاکسی صدا زد و کورش، بعد از زايمان رسيد.

چندان هم خوشحال نبود اما آزاده فکر کرد که عادت می کنه. پسرشون يواش يواش بزرگ می شد. يک سالش که شد، کورش شب به خونه اومد، خونه ای که ديگه بالا شهر نبود. نگران بود و
کلافه. آزاده پرسيد چی شده، اما جواب طبق معمول هيچ بود. آزاده اصرار کرد،
آخر کورش فريادی زد و بعد گفت که سرمايه گذاری کرده و ضرر داده و حالا 2.5
ميليون مقروضه. آزاده از اينکه برای يکبار هم که شده، کورش دردش رو گفته،
از خوشحالی در پوستش نمی گنجيد. فردا، بچه رو به مادرش سپرد و رفت دنبال
کار. به همه جا مراجعه کرد، برای ماشين نويیسی، منشی گری، خياطی،
فروشندگی... اما همه يا ردش کردند، يا حقوقی پيشنهاد می کردند که خرج رفت
و آمدش هم نمی شد. وضع ماليشون وحشتناک بود. برای غذای بچه از پدر آزاده
پول قرض کردند و آزاده و کورش، دو روز با نصف نان بربری زندگی کردند. کورش
حتی به حمالی هم رفت، که بنيه اش رو نداشت.

آزاده به درخواست شغلی که کلفت می خواستند جواب داد. صاحب خانه حجره دار بازار و تاجر بود. قيافه معمول «حاجی» ها. سريعا" آزاده رو استخدام کرد. يک هفته نگذشته بود که ازش
تقاضای نامشروع کرد. آزاده در رو به هم زد و با گريه آمد بيرون. ماجرا را
رو به کورش گفت، و اون به شگفتی آزاده، خيلی ناراحت نشد. وضعشون دوباره بد
شد، بچه بی غذا ماند. گريه بچه طاقت آزاده را بريده بود. به چشم کورش نگاه
کرد، و هردو می دو نستند که چه کار بايد کرد.

در تمام مدت شکنجه ای که بهش می رفت، آزاده دست از گريه نکشيد. «حاج آقا»
کارش رو که تموم کرد، بلند شد و رفت. از اون ببعد کار آزاده شده بود همين.
ديگه عادتش شده بود. يکروز حاج آقا گفت که چند تا از رفيقاش هم علاقه
دارند به ديدن آزاده؛ پول فراوان هم در بساط خواهد بود. آزاده می دانست که
چاره ای ندارد. به کورش هم گفت که روز به روز بی خيال تر می شد و با پول
خفت آزاده، کمی هم چربی به زير پوستش اضافه کرده بود. ديگر حتی زن و شوهر
هم نبودند.

آزاده زنيتش رو توی خانه حاج آقا جا گذاشته بود و کورش
مردانگيش رو در خونه مادر. «حاج آقا» و دوستانش آزاده رو بردند به يک باغ.
شش ساعت تمام ترياک کشيدند و آزاده را آزار دادند. آخر روز، خرج سه ماه رو
روی بدن بی حس آزاده گذاشتند و رفتند. آزاده خودش رو کشان کشان رساند به
خانه. کورش با نفرت نگاهش کرد، پولها رو از دستش در آورد، و سه هفته بعد،
طلاق نامه غيابی رو به نشانی پدرش فرستاد. «انسانيت» هم کرد و بچه رو داد
به مادرش. آزاده بود و يک بچه. حالا حتی حاج آقا هم با اون ماجرای باغ،
احتياجش نداشت، جنس کهنه بود! لطفی که کرد، معرفيش کرد به يک مرد« حرفه ای».

جعفر، برای آزاده مشتری مياورد، يا شايد هم مشتری بهش تحميل می کرد. آزاده ديگه حس
نداشت، «آدميتش» رو گم کرده بود. ترياک هم می کشيد، هديه حاج آقا! مشتری
ها رو راه می انداخت، اما کم کم به جعفر هم علاقمند می شد. تازه 25 سالش
بود و هنوز، رويای دوستی داشت و محبت. جعفر هم محبت می کرد، اما مشتری ها
رو هم مرتب مياورد. آزاده گفته بود که از اون روز باغ، از بيشتر از يکنفر
وحشت داره. جعفر هم سر تکون داده بود. يکروز جعفر اومد توی اتاقی که محل
خواب و «کار» آزاده بود. کيفش رو زده بود پشتش، و يک مرد هم باهاش بود.
آزاده فکر کرد مشتريه، اومد که آماده بشه، جعفر گفت:«نه، شاهين خان اينجا
آقای جديدته. من ديگه دارم می رم. حرف شاهين خان رو گوش کن که بهت سخت
نگذره!»

دنيا شروع کرد به چرخيدن دور سر آزاده. يعنی بعد از امير، کورش، حاج آقا،
حالا جعفر هم داره می ره و اونو می ده دست نفر بعد؟ رفت به طرف تخت که
خودشو نگه داره، دستش خورد به يک چيز فلزی سرد. يادش اومد، هفت تيری بود
که خود جعفر داده بود که اگه مشتری ها يک وقت «رو شونو زياد کونن!» .
شاهين خان گفت:« آره، حالا ديگه به حرف من باس گوش بدی. اولين کارتم خودمم
و سه تا از رفيقام، می خوايم ببينيم چه قدر تجربه داری!»
رنگ جعفر پريد، نه از شنيدن حرف شاهين، که از ديدن تفنگ دست آزاده. داد زد
:« بپا فلان فلان شده...!»

يه تير از تفنگ خلاص شد و جعفر از زندگی؛ جای آزاده هم شد صفحه حوادث.

2 خرداد 1381

تقديم به خانمی که با کمال شجاعت در مورد زندگيشون با راديو پژواک صحبت
کردند.

Posted by Khodadad at May 25, 2002 05:34 AM