search
contact
khodadad21 [at] yahoo [dot] com
latest entries
archives
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001
powered by
April 25, 2002
بدون عنوان
پيام هی خوشمزه می نويسه و کلی توی اين عالم وبلاگ سوسه پيدا کرده، ما
هنوز اندر خم يک کوچه ايم! اما يک فروند نظريه دارم، اسمش رو بذاريد زوايد
عقايد بنده! (عجب اسم وبلاگی می شه). بخونيد ببينيد نظرتون چيه؟ چيزی که
می خوام بگم، اصلا" قضيه دايی جان ناپلئونی نيست، نتيجتا" بدون خوندن همه
چی، قضاوت نکنيد. ببينيد، ماجرا اينجاست که چه بخواهيم و چه نخواهيم، ديد
انسانهای غربی نسبت به غير اروپايی ها (امريکا هم جزوشون) ديديست کمی از
بالا به پايين، گيرم تحقير آميز، هرچند ناخواسته. اين ديد، حتی در محافل
علمی هم هست و اصلا" از پايه های تحقيقات علوم انسانی (اعم از تاريخ و
انسانشناسی و جامعه شناسی) در دنيای غرب حساب می شه. يعنی به هر حال،
تحقيق در امور مردم غير اروپايی، برای پی بردن به ماهيت اونها نيست، بلکه
هدف نهايی مقابله و مقايسه است با اروپا. همين تفکره که به مثلث شيطانی
کيسينجر-برژنسکی-هانتينگتون تبديل می شه. يک دانشمند مرحوم امريکايی بنام
جيمز بلات James Blaut کتابی نوشته بنام جهان از ديدگاه استعمارگران The
Colonizer's Model of the World که درش، به در آوردن ريشه طرز تفکر حاکم
علمی در خصوص علوم انسانی در غرب دست می زند. چکيده حرف بلات اين است که
مجموعه ای از باورهای مسيحی، علاقه های اقتصادی، و گذاره های فرهنگی، باعث
شد که در طول قرون 19 و 20، اروپاييان دست به ساختن نظريه ای بزنند به نام
«نظريه انتشار اروپايی» Eurocentric Diffusionism. اين نظريه چند عنصر
اصلی دارد:
1- ملل اروپايی بطور طبيعی آزادی خواه، نو آور، روشنفکر، و مايل به پيشرفت
علمی و اقتصادی هستند.
2- ملل غير اروپايي، بطور طبيعی تسليم زور، مقلد، مرتجع stagnant، و راضی
به شرايط حداقل هستند.
3- سير طبيعی تمامی پيشرفتهای بشری، بوجود آمدن عقيده در اروپا، و بعد
انتشار آن در دنيا است.
4- تنها اروپايان دارای توانايی تصور و عملکرد منطقی هستند و تصورات ملل
ديگر بی نظم و کتره ای است.
در اين نظريه، ارض اقدس و بين النهرين باستان هم از اجزاء اروپا حساب می
شود، اما قبل از يونان. يونان در طی قرون 18 و 19، به عنوان سلف تمدن
اروپايی موقعيتش رو تامين کرده بود. در جواب اين موضوع که پيشرفت جوامع
غير اروپايی نظير چين، هند، و ايران را چگونه بايد توجيه کرد، اين نظريه
ادعا می کند که پيشرفت اين جوامع يا قبل از ظهور مسيحيت بوده و يا اگر هم
بعد از آن بوده، فاقد مشخصات منطقی و بصورت ستمگرانه و تحت حکومت های
«مستبد شرقی» Oriental Despotism صورت گرفته. بطور خلاصه، مجموع قسمتهای
اين نظريه (من تنها کمی از آنها را بيان کردم)، برای توجيه استعمار بکار
رفته است، بدينصورت که مستعمره گران، به دست آويز اين نظريه، کار خود را
خيرخواهانه و مثبت می دانستند. در اين محيط، استعمار نه تنها بد نيست،
بلکه برای ممالک مستعمره شده، تنها راه پيشرفت هم هست. يعنی استعمار از
تجربه استعماری بيشتر از آنی که سود برده باشد، به مستعمرات سود رسانده و
يگانه راهی که کشورهای غير اروپايی می توانند از يوغ استبداد، ارتجاع
اجتماعی و اقتصادی، و عملکرد بی منطق خلاص شوند، تقليد از اروپا و عملکرد
آنست. اين عقيده چنان پا برجاست که حتی بعد از استقلال کشورهای مستعمره در
نيمه دوم قرن بيستم، اين تفکر که «تنها راه پيشرفت، تقليد از اروپاست»
هنوز هم در بيشتر کشورهای رو به توصعه وجود دارد. اين تفکر در واقع باعث
به جا ماندن نهادهای کشورهای استعمارگر در مستعمرات سابق شد و به ريشه دار
شدن باور «تجدد از راه تقليد» انجاميد (« برای متجدد شدن، ما بايد از فرق
سر تا نوک پا فرنگی شويم» نقل به معنی از سيد حسن تقی زاده). اين تصور
هنوز هم تصور غالب در بيشتر دنياست، و سازمانهای اقتصاد جهانی Washington
Consensus(بانک جهانی، صندوق پس انداز بين الملل، سازمان تجارت جهانی) هم
تمام نسخه های پيشرفت در کشورهای در حال رشد را بر اين مبنا می پيچند و
حتی خود اين کشورها هم فکر می کنند که تنها راه پيشرفت يعنی استفاده از
تجربه اروپا: صنعتی شدن!
بمرور زمان، رنگ مذهبی اين نظريه کم رنگ شده و در حال حاضر، کمتر کسی در
جهان غرب مسئله را به صورت دينی وصف می کند. اما تصور پيشرفت طبيعی اروپا
و اروپايی بودن تمايل به آزادی، از پی های اصلی دانش آموختن غربی است.
بنظر من، بجای مسئله مذهب، غربی ها در حال حاضر به مسئله دمکراسی وابسته
شده اند و با بردن دمکراسی به يونان باستان و اروپايی کردن آن (مسئله ای
که پايه تاريخی ندارد)، به اين تصور کلی رسيده اند که آزادی و دمکراسی، از
خصوصيات تمدن غرب است و شرقی ها، به صورتی خاص، تمايلی به اين امر، و يا
حداقل، آموخته های محلی برای پايه گذاری اين دمکراسی ندارند. اروپا بطور
طبيعی شکل دهنده دمکراسی بوده، اما شکل طبيعی شرق، استبداد است و تنها راه
نجات، يعنی دمکراتيزه کردن شرق با مدل اروپايی. اين تفکر حتی در روشنفکران
خود ما، نظير حجاريان، هم وجود دارد، کسانی که گذشته شرق را استبدادی می
دانند و راه نجات را دمکراسی اروپايی با آميزه فرهنگی ايرانی و اسلامی.
زيربنای اين تفکر هم همان تصور ارتجاع فکری شرق و پيشرفت طبيعی غرب است.
بخاطر همين باور، کسانی مانند سيلويو برلوسکونی و سناتور گری باور، بطور
واضحی هدف از جنگ افغانستان و فلسطين را دفاع از تمدن غرب می دانند. تمدنی
که برای رستگاری بقيه بشريت، ناچار از فشار بروی آنهاست. توضيح: در اينجا
کلمات استعمار، ارتجاع و امثالهم، بدون توجه به معنای کمونيستی و جمهوری
اسلامی آنها بکار رفته اند. اينها ترجمه ساده کلمات Colonialism,
Stagnation and Progress هستند!
Posted by Khodadad at April 25, 2002 01:09 AM