search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

حکايت شير و بزغاله کوهی
برش شديد!
جميله
چکمه
یونان
آرتور سی کلارک
پتريشا کرونه
ديوار بزرگ گرگان
امروز در تاريخ
امتحان شفاهی

archives

June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« بدون عنوان | Main | بدون عنوان »

March 22, 2002

بدون عنوان

اينها رو چند روز قبل که بين لندن و سانفرانسيسکو، روی هوا بودم، نوشتم.
مزه اش رفته، اما حالا شما ببخشيد. در ضمن، اوستا پيام هم واسه ما بنر و
از اين حرفا علم کرده، دمش گرم. چرندياتش
رو بخونيد، هرچند که من سالهاست دارم به چرنديات پيام گوش می دم، اما هنوز
چيزی دستگيرم نشده!
فکر نکنم در تاريخ وبلاگ فارسی، کسی از روی آسمون بلاگ نوشته باشه! بنده
به عنوان صاحب وبلاگ ارزيابی شتابزده، اين لحظه تاريخی رو به خودم و همه
آدمهای بيکاری که اين رو می خونند، تبريک و تهنيت عرض می کنم! الان بين
لندن و سانفرانسيسکو، يکجايی بالای کانادا هستم. هنوز چهار ساعت ديگه
مونده که برسيم و حوصلم سر رفته. بدبختی اينجاست که من اصلا" توی هواپيما
و قطار و اتوبوس و اين جور چيزا، خوابم نمی بره، يعنی اصولا" به صورت
عمودی و نشسته، نمی تونم استراحت کنم. نقدا" به برکت مونيتورهای شخصی اين
هواپيماهای ويرجين آتلانتيک، دو تا فيلم ديدم، يکی بنام هل سطحی نگر، و
اون يکی هم يادم نيست، اما چيز چرتی بود با بازيگری نيکلاس کيج، راجع به
يک شبکه فيلمهای مستهجن که يک دختره رو کشته بودند. بسيار اراجيف! خودتونو
خسته نکنيد. اما در مورد اين سفر بگم. دلم برای مامانم و خانواده تنگ شده،
خيلی هم دلم می خواد که ببينمشون. بخصوص که عيد هم هست. بالنتيجه، رفتن به
سانفرانسيسکو خوبه، چون فايده ديدن مامان جان را داره (حالا نگيد خداداد
بچه ننست!). اما اين شش ماهی که در لندن بودم و دوستهای خيلی خوبی پيدا
کردم، به علاوه پيدا کردن يک دوست دختر خوبی مثل کريستيانه، اين احساس رو
به وجود مياره که رفتن به خونه مامانم، رفتن به «خونه» نيست، چون خونه من
در لندنه. يک دليلش هم می تونه اين باشه که من تصميم ندارم برگردم امريکا
زندگی کنم و از نظری احساس می کنم که خونه من اروپاست. می تونيد بگيد بزرگ
شدم (بالاخره)، و اين بزرگ شدن هم خوبه و هم بد. به هر حال، حدود يک ماه و
نيم سانفرانسيسکو خواهم بود، بعد بر می گردم لندن. سعی می کنم وبلاگ رو
مرتب بنويسم. فعلا"، يا هو!

Posted by Khodadad at March 22, 2002 02:15 PM