search
contact
khodadad21 [at] yahoo [dot] com
latest entries
archives
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001
powered by
January 28, 2002
بدون عنوان
اين روزها، چند نفر آدم باحال و بامعرفت، بريد برقی فرستادند که «اوی
خداداد، ما وبلاگتو می خونيما». منظور اينکه بنويس و منصرف نشو. اما
ننوشتن من از کمبود علاقه نيست که وقت! مشغول اسباب کشی هستم. اما غير از
اون، داشتم مباحثات و توهينات روشنفکرانه «نخبگان» وطنی رو می خوندم سر
لحاف ملا. منظورم دعوای محسن مخملبافه سر ماجرای آکتور فيلمش، بعد هم پاسخ
غير لازم امثال آقای نگاهی دامت برکاته. تارنمای گويا هم در ادامه سنت
روزنامه های محبوب، اخبار رو در بست اختصاص داده به اين ماجرا. امروز هم
که کلب الاخبار، استاد بهنود وارد شد که حقا" خوب نوشت و پر نوشت، اما
انگار فشار ننوشتن زياده، چون از مسعود خان بعيده! شما توی اين چاله گنداب
نيفتيد. «من اگر بيفتم، سهل است. تو گوش دار که نيفتی، که خلقی از پس تو
بيفتند»!!
بقول جلال (هنوز بعد از 32 سال از مرگش، محبوب ترين شخص است برای خراب
کردن تمام کاسه کوزه ها بر سرش)، "ديگر"! و حتما" هم «الخ...» و
«قزعبلات»! چه می گفتم؟ اين مغز که مغز نيست، ماشالله، عين کامپيوتر 386!
اما عرض شود که، بقول اون کمدين (!!!) معروف وطنی، بريم سر بحث شيرين....!
يک اشاره کوچک و به ظاهر بی اهميت . ببخشيد اگر غر غر می کنم! اما نبودن
مقوله ای مثل ادبيات تطبيقی، يا بودن، اما جدی گرفته نشدنش، در ايران، از
مسائل قابل توجهه اين دور و زمونست. بيشتر کسانی رو که من ديدم در ايران
در رشته ادبيات تحصيل می کنند، يا ادبيات کلاسيک ايرانی می خونند، يا
تصحيح متون. تا اونجايی که من خبر دارم، بحث ادبيات تطبيقی و شناخت نقاط
تشابه و تاثير پذيری بين ادبيات ايران و اروپا و خاور دور، زياد در ايران
پای نگرفته. البته از دلايل عمده اش هم کمبود ترجمست که من اميدواری به
مرور زمان و با آشنايی بيشتر ايرانيان با زبانهای مختلف، برطرف بشه. يک
مطلب کوچک هم راجع به خودم. از امروز شروع کردم به درس دادن فارسی در
دانشگاه. استقبال خوب بود و فکر می کنم بتونم به چند نفری اين زبان رو ياد
بدم. اما داشتم فکر می کردم که شايد از يکی از اين شعرا و نويسندگان مقيم
لندن دعوت کردم که بياد
و راجع به ادبيات ايران صحبت کنه. اما امان از غرور! تفکر اختصاصی بودن
علم و هنر و تعلق داشتنش به طبقه خاصی که هنر رو «می فهمند»، هنوز هم از
اذهان «روشنفکران» ما بيرون نرفته. يعنی مشکلی که بخاطرش، علم بوعلی و
ابونصر فارابی، متعلق بود به دربار و کتاب ها به اسم فلان امير نوشته می
شد. يعنی بفول فرنگی ها Elitism ! هنوز هم رسوباتش در پس مغز روشنفکرانه
متفکران ما نشسته. آدمهايی که خودشون رو فرهنگساز می بينند، غافل از اينکه
اين تاريخه که در اين موارد تصميم می گيره. مشک آنست که خود ببويد...
تا بعد، يا حق.
Posted by Khodadad at January 28, 2002 11:25 AM