search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

حکايت شير و بزغاله کوهی
برش شديد!
جميله
چکمه
یونان
آرتور سی کلارک
پتريشا کرونه
ديوار بزرگ گرگان
امروز در تاريخ
امتحان شفاهی

archives

June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« خط فارسی و گرفتاری تغيير | Main | فاجعه اندونزی »

December 25, 2004

شب جمعه...

خاقان مغفور، (غرض همون فتحعليشاه معلوم الحاله)، به هنگام وداع گفتن دارفانی، 65 پسر و به همين تعداد هم دختر از خودش باقی گذاشت. قضايای سرسره مخصوص و بقيه برای بيشتر ملت واضحه و احتياج به توضيح نداره. همين که خاقان مغفور اگر نصف خاک ممکلت رو به باد داد، حداقل به اندازه مصرف سه، چهار هزار سال ملت ايران، شازده و شازده خانم توليد کرد.

بين اين شازده ها، عباس ميرزا و شجاع السلطنه ها هم بودند، اما اکثريت با مصطفی قلی ميرزا ها و مرتضی قلی ميرزاها (کوکوی بزرگ و کوکوی کوچک) بود. شازده هايی که نه هنری داشتند و نه دانشی و مرتبه اشون هم توی دستگاه اينقدر کم بود که حقوق درباری هم نداشتند و ريزه خوار سفره بزرگان بودند.

يکی از اين شازده ها، حالا هنرمند ترشون، اورنگ زيب ميرزا بود که به غير از دائم الخمر بودن و افيون کشيدن، شاعر هم بود. حکايت می کنند که شبی، شازده به همراه نوکرش به خيابان های شهر می ره که صفايی بکنه و بلکه جنس لطيفی هم گيرش بياد! اتفاقا" خانم بالنسبه زيبايی به تور شازده می خوره و همراه سفر می شه.

نصفه های شب، خانم رو به شازده می کنه و می گه:«شازده، دلم لبو می خواد!».

شازده دست به جيب می گذاره و می بينه که پولی در بساطش نيست. رو می کنه به نوکرش که:«جواد، پول دستت هست؟»، اما جواد هم عين اربابش خالی از مايه.

شازده آهی می کشه و در جا، اين شعر رو صادر می کنه (که توی فيلم گنج قارون هم ازش استفاده شد):

شب جمعست و يار از من چغندر پخته می خواهد
گمانش می رسد اين سگ پدر من گنج قارون زير سر دارم!

راستش نمی دونم چرا اين حکايت يادم اومد. هيچ ربطی نداشت بجز اينکه ديشب شب جمعه بود.

شب يلدا و نوئل و خاناکاح و بقيه تعطيلات همه مبارک.

Posted by Khodadad at December 25, 2004 02:11 AM

Comments

آقا احتمالا شما هم شب جمعه هم شما تشریف برده بین Down town لوس آنجلس بلکه.....!!!بله؟!

Posted by: Sina at December 25, 2004 05:06 PM

فک کردم خاقان فقط به مال چینیا میگن. ولی به هر حال رابطه ی شاه قاجارو نه به مسائل روز دریافتم نه در ارتباط باعیدهای ادیان ذکر شده. ولی شب جمعه و بی پولی گفتنش هنوز آزاده - مث اینکه. گذشتن درازترین شب سال به هرحال به شما و دوستان مبارک.

Posted by: Amir at December 26, 2004 11:17 AM

Please sent to me a Gmail account thank you very much for this

Posted by: sadeqi M.A. at December 31, 2004 08:27 PM