search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

حکايت شير و بزغاله کوهی
برش شديد!
جميله
چکمه
یونان
آرتور سی کلارک
پتريشا کرونه
ديوار بزرگ گرگان
امروز در تاريخ
امتحان شفاهی

archives

June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« نوشتن اصولی در مورد اصول نوشتن | Main | ايرانی های دو آتيشه »

May 12, 2005

کتابفروشی

ببخشيد منو برای اين نوشته. می دونم يک کمی لحن بدجنسی داره و به نظر مياد که من الکی دارم کسی رو دست می اندازم.

من هرچندوقت يکبار به اين کتابفروشی های ايرانی که نزديک خونه ام هستند (توی بلوار چوب غربی!«وست وود!») سر می زنم و سعی می کنم با بازار کتاب ايران در ارتباط بمونم. بين همه کتابهايی که پيدا می کنم، معدودی کتاب چاپ خارج از ايران هم هست. تعداد کميشون توسط معدود انتشاراتی های نيم بندی که توی آلمان و سوئد و امريکا بوجود آمده اند چاپ شده اند (که خودش باعث تاسف و تاثره، بعد از 25 سال قر زدن که ما تبعيدی هستيم و کذا و کذا، ملت دوهزار و پانصد ساله اينقدر همت نداشته که حداقل يک انتشاراتی درست و حسابی راه بياندازه.). غير از اينها، بيشتر کتاب هايی که پيدا می کنم، از انتشارات "مولف" هستند، یعنی جناب نويسنده از جيب مايه رفته اند، و احتمالا" مصرف کنندگان آثارش هم افراد خانواده مبارک.

اما امروز با يک مورد خيلی جالب برخوردم. توی يکی از کتابفروشی ها دنبال اين می گشتم که ببينم چه کتابی در مورد تاريخ دوره گورکانی (امير تيمور) به فارسی وجود داره. بخاطر اينکه چيز دندون گيری پيدا نکردم، از صاحب مغازه سوال کردم. کمی فکر کرد و بعد گفت:«يک لحظه صبر کن که فکر کنم چيز جالبی داشته باشم».

رفت و از زير يکی از طبقات، حدود 25 جلد کتاب، هر کدام حداقل 500 صفحه، درآورد و گذاشت جلوی من که اينها آثار يکی از محققيان مقيم لس آنجلسه. من دهن باز مونده که ای عجب، ما محققينی به اين پرکاری داريم، بعد جهان از وجودشون بی خبر مونده؟ کلی دلم رو صابون زدم که به زودی اين نابغه رو شناسايی می کنم و دنيای علم رو ممنون و متشکر خودم.

کتاب ها رو نگاه کردم که جلدهای گران قيمت و خوبی داشت. لای کتاب رو باز کردم که دهانم بيشتر باز موند: تمام صفحه ها فتوکپی از روی يک متن تايپ شده. عجب! اين چه جورشه؟ کدوم انتشاراتی اين همه خرج جلد کرده و زحمت حروفچينی رو نداده؟

حدود دوساعت وقت گذاشتم و همه جلدها رو نگاه کردم. ارنست هرتزفلد و کريستن سن و لمب و هنينگ همه باهم، سرجمع، به قدر نصف اين حريف مطلب ننوشتند. متن با لحن سنگين و خودپسندانه، اما با سربزيری های ظاهری که «البته بنده قادر نيستم» اما از طرفی «تمام دانشمندان اشتباه کرده اند...».

دريغ از يک پانوشت. متن کتاب نامه هر 25 جلد سرهم به سه صفحه هم نمی رسيد و شامل آثاری بود که جديدترينشون 70 سال پيش نوشته شده بود (اايران در زمان ساسانيان کريستن سن). کل مطالب(فکر کنم از هر جلد، حداقل سه صفحه رو کامل خوندم) به مفت نمی ارزيد و واقعا" حريف، 25 اصله درخت رو فدا کرده بود.

پيش خودم فکر کردم که اين طرف کيه؟ به مقدمه عالمانه نگاه کردم که استاد، خودشون رو دندانپزشک معرفی کرده بودند و علاقه مند به تاريخ! بماند که بنده به خودم جرات اظهار نظر در مورد دندانپزشکی رو نمی دم، چرا ايشون خودشون رو زحمت داده اند، به کنار. مسئله مهمتر اين بود که کسانی که حرفه اشون تاريخه، يک سوم ايشون هم در تمام عمرشون نمی نويسند، ايشون که "علاقه مند" هستند، 25 جلد قلمی کرده اند!

آخر سر معتقد شدم که ايشون تصور کرده اند که دليل اينکه کسی آثارشون رو مطالعه نمی کنه، اينه که جلد زيبا نداره، و فکر کرده اند که آثار بزرگان بخاطر جلدشون خونده می شند! زهی خيال باطل که من يکورقه دست نوشته خدا بيامرز استاد احمد تفضلی رو با تمام آثار ايشون عوض نمی کنم.

بقول قديمی ها، نه نه، خدا بدور!

Posted by Khodadad at May 12, 2005 10:36 AM

Comments

اتفاقآ در جامعه ماجای این دست نقدهای کارشناسانه،از لحاظ لغوی کارشناسانه درسته؟، کلی خالی است. به به و چه چه برخواسته از روابط نقد و مابقی تابوست. بیخود نیست که برای نمونه کتابهای محققانه شادروان محمدی ملایری با كلي زير نويس و ليست مبسوط مراجع خاک میخورند و در عوض خواجه تاجدارِ تخیلی مرحوم منصوری به چاپ چنددهم میرسد و در جامعه بعنوان کتاب تاریخ واقعی جامیافتد.

جای آنست که خون موج زند در دل لعل

زین تغابن که خزف می شکند بازارش

Posted by: شهریار at May 12, 2005 05:02 PM

تو با این همه علاقه به شهر فرشته ها رفتی دقیقا وسط وست وود زندگی می کنی؟! بابا دمت گرم!

Posted by: Sina at May 12, 2005 07:06 PM