search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

حکايت شير و بزغاله کوهی
برش شديد!
جميله
چکمه
یونان
آرتور سی کلارک
پتريشا کرونه
ديوار بزرگ گرگان
امروز در تاريخ
امتحان شفاهی

archives

June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« نويسنده معروف | Main | Are you for real?? »

June 25, 2005

در روزگاران دور...

يکی بود، يکی نبود، غير از خدا، هيچکی نبود....

توی يک دشت بزرگ، چند تا مرغزار خوش آب و هوا بود که توی هرکدومش، کلی گوسفند زندگی می کرد. اين مرغزارها هم از همديگه با کوه های بلند جدا بودند و گوسفندها نمی تونستند همديگه رو زياد ببينند.

يکی، دوتا از اين مرغزارها به غير از گوسفند های معمولی، قوچ های گردن کلفتی هم داشت که در حال زور گفتن به بقيه بودند. اينها با گرگ هايی که توی کوه ها کمين کرده بودند سر و سری داشتند و هرچندوقت يکبار، دو، سه تا گوسفند چاق و چله به گرگ ها هديه می کردند. در عوض، هروقت که گوسفندها جونشون به لبشون می رسيد و می خواستند بپرند به قوچ ها و شکمشون رو با دندوناشون پاره کنند، گرگ ها به کمک قوچ ها می اومدند و قضيه رو حل و فصل می کردند.

وقتی که قوچ های اين مرغزارها حسابی چاق و چله شدند و گوسفند های خودشون رو حسابی برده و بنده خودشون کردند، به فکرشون رسيد که چرا همين کار رو با گوسفند ها مرغزارهای بغلی هم انجام ندهند و اصلا" يک فدراسيون جهانی گوسفندان بوجود بيارند؟

به همين خاطر، شروع کردند به سربازگيری از بين گوسفند های خودشون و آماده شدند برای اينکه حمله کنند به مرغزار بغلی و گوسفند هاشون رو آدم (!!) کنند. اما مشکل اين بود که افکار عمومی گوسفندان اين مرغزار، دليلی برای حمله به مرغزار بغلی نمی ديد و هی می گفت «خدا کنه خودمون از اين چريدن نيفتيم».

قوچ های کلک هم فهميدند که اين گوسفندها «کلج ديده، فکولته» هستند و بايد احساسات گوسفند دوستانشون رو تحريک کرد. بخاطر همين هم دم گرفتند که اين گوسفند های مرغزار بغلی همه تحت فشار هستند و اصلا" از پيشرفت های ما اطلاع ندارند و اصلا" نمی دونند آغل مدرن چه شکليه و هنوز بيچاره ها توی دشت ولو می گردند دنبال يک دسته علف، عوض اينکه مثل ما تلفن بزنند که براشون علف تازه بياد دم آغل. ميش هاشون بدبخت هستند و توسری خور، قوچ هاشون هم بی فرهنگ و همه دنبال دعوا کردن و شاخ به شاخ شدن. ما گوسفندان پيشرفته که به سرسبزترين مرغزار اين دشت تعلق داريم، وظيفمونه که بريم و پيشرفت هامون رو به اين همنوعان بدبختمون معرفی کنيم.

اما مشکل اين بود که گوسفند های مرغزار بغلی، هرچند که همه آغل هاشون مرمرنشان نبود و به سيستم بع بع از راه دور مجهز نبود، اما همچين هم عقب افتاده نبودند. خيلی هاشون بهتر از بيشتر گوسفندهای مرغزار بغلی با پيشرفت ها آشنا بودند. ميش هاشون همچين توسری بخور هم نبودند و کلی هم از قوچها نسق کشيده بودند. خلاصه، واقعيت توی اين مرغزار، با چيزی که قوچ های مرغزار بغلی وصف می کردند، سر و مويی فرق داشت.

قوچ های مرغزار بغلی، ديدند که اگر گوسفندانشون حمله کنند و مرغزار بدبخت ها رو تسخير کنند و بعد معلوم بشه که همه حرفاشون دروغ بوده، قضيه ممکنه بد بشه. به همين دليل، با کلی گرگ های تحصيل کرده مشورت کردند و بعد، يک نماينده مخفی فرستادند به مرغزار بدبخت ها. اين نماينده هم اونجا بطور مخفيانه با مقامات نيمه صلاحيت دار انترويو کرد و به نتايجی رسيد.

از فردای اونروز، چند تايی از قوچ هايی که توی مرغزار بدبخت ها بودند، شروع کردند به جفتک انداختن و اعلام اينکه مرغزار ما بايد از اين ظواهر چشم شويی کنه و دست برداره از تقليد کردن از مرغزارهای خارجی. آغل مرمر اصلا" بهداشتی نيست و اين سيستم های بع بع از راه دور هم عامل فساد! ما بايد برگرديم به آغل های کاه گلی اجدادمون که اصالتمون رو حفظ کنيم.

خلاصه اينجوری شد که گوسفند های بدبخت يواش يواش شروع کردند به عقب گرد. در حالی که در طول تاريخ مرغزارشون، هميشه توی آغل های سنگی زندگی کرده بودند، مجبور شدند برطبق مدل «جديد»، آغل کاهگلی بسازند که شبيه چيزی بشه که قوچ ها گفته بودند. ميش ها که هميشه توی جمع کردن علف داخل بودند، مجبور شدند که بمونند توی آغل و صبر کنند که قوچ ها براشون علف بيارند. اينطوری، مرغزار بدبخت ها، از اولش هم بدبخت تر شد و تبديل شد به چيزی که قوچ های مرغزار بغلی تعريف کرده بودند.

بعد، گوسفندان مرغزار بغلی، ريختند توی مرغزار بدبخت ها و به ضرب لگد و گاز گوسفندی، مرغزارشون رو فتح کردند. وقتی که مرغزار فتح شد، ديدند که چه وضعيت فاجعه ای داشته. بخاطر همين، کلی از اينکه اين عمل گوسفند دوستانه رو انجام داده بودند خوشحال شدند و به خودشون مدال افتخار گوسفندی دادند.

بع بع!

پانوشت: اين فقط يک حکايت بود که من از زبان گرامستانی ترجمه کردم. هرگونه ارتباطی به مسائل امروزه، فقط تصادفيه.

Posted by Khodadad at June 25, 2005 02:36 AM

Comments

Hala fahmidam chera theoriehaaye tarjome ro avval keshidi jolo. Vali khob miduni injuri ham nist ke harchi tarjomeye "Aazaad" bud khube, va dar eine haal ham ba'd az inke tarjomeye aazaad kardi, digi goftane inke in hich rabti baa massa'ele vatane eslamolreformic nadaare khodesh kheili license take kardane... Vali khob khosh baash ke gusfandhaatun hanuz ham republican hastand, messle taarikheshun ke baraashun khaahi nevesht:

"You found your God in a paperback
You get your history from the Union Jack
And all your brothers and sisters have gone
And they won't come back."

-From "Mucky Fingers" in Don't Belive the Truth, Oasis 2005

Long live the BBC and Masoud Behnood
Long live the Republic of innocent lambs and their antellectuals.

Posted by: Amir at June 25, 2005 03:06 AM

خیلی با حال نوشتی ببخشید ترجمه کردی

Posted by: Hamid at June 25, 2005 05:23 PM

مرد حسابی چرا جواب ثئشهم رو نمیدی؟ اگه وقت نداری اقلاً یه قثحمغ خشک و خالی بزن بفهمم زنده ای.

در مورد این ترجمه هم ای کاش اصلش رو هم آدرس می دادی که بعضی فکر نکنند مثل بقیه از پس لرزه های وقایع اخیر هنوز داری می لرزی. این لرزش ها صرف نظر از برد وباخت کم کم داره یه چیز پریودیک می شه که احتمالاً نسل بعد -منظورم نسل بعد گوسفندان مزرعه است- نسل مقاومی نسبت بهشون خواهد بود. داروینیسم در حوزهً علوم اجتماعی قابل اعتنا تر از بقیه جاهاست.

Posted by: علی at June 28, 2005 08:00 PM

توضیح: در متن بالا ثئشهم یعنی email و قثحمغ یعنی reply
شیفت کیبردم گیر کرده بود. ببخشید.

Posted by: علی at June 28, 2005 08:03 PM