search
contact
khodadad21 [at] yahoo [dot] com
latest entries
archives
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001
powered by
July 15, 2005
عقب ماندگی؟
دوکلمه راجع به اين نوشته: من، همونطور که منظور نظر همه هست، تاريخدان هستم و بعد هم تا حدی، زبانشناس. نه جامعه شناس هستم و نه اقتصاددان، هرچند که رشته بخصوصم، تاريخ اقتصاده. به هرحال، ادعايی راجع به درستی اين نظرات ندارم و فقط دارم يک تئوری رو که در ضمن تحقيقات به نظرم رسيده (و تز فوق ليسانسم رو روش نوشتم) مطرح می کنم. اگر کسی باهاش مخالفتی داره يا متوجه يک اشتباه بزرگ من شده، متشکر می شم اگر برام بنويسيد.
مدرنيته، يا چيزی که در عرض صد سال گذشته به ما به عنوان مدرنيته معرفی شده، متاسفانه در ايران به صورت بدی تعبير شده. به نظر مياد که خيلی ها فکر می کنند که مدرنيته يعنی گسستن کامل با گذشته، بقول مرحوم تقی زاده:«از سرتا پا فرنگی شدن». يعنی هرچه ما می کرديم بد بود، و هرچه آنها می کنند، خوب.
يکی از دلايل اين مسئله، موفقيت اقتصادی کشورهای مدرن (اروپايی) در زمانی بود که مفهوم مدرنيته وارد کشور ما شد. يعنی چون در اون زمان، کشورهای اروپايی موفق بودند، خيلی ها نتيجه گيری کردند که پس راه اروپايی ها درست بوده و راه ما غلط، واللا چرا ما بايد "عقب" باشيم و آنها "پيشرفت" کنند؟ پس راه حل صحيح اينست که تمام الگوهای غلط خودمان رو دور بريزيم و برنامه ريزيمان رو هم برمبنای مدل اروپای بکنيم.
نتيجه اين طرز فکر در ايران، فراموش کردن اقتصاد محلی (که برمبنای بازرگانی و بقول معروف «دلالی» بنا شده بود) و سعی در تغيير ساختارهای اقتصادی و "مدرن" کردن اونها بود. بهمين خاطر هم ما الان صاحب 80 سال تلاش برای خوراندن «صنعت» به بدن اقتصاد ايران هستيم، اقتصادی که خيلی راحت می تونست با مدرن کردن بازرگانی و بخش خدماتی، موفق بشه.
نظير همين موقعيت هم امروزه در اروپا پيش آمده. اروپايی که تا اواسط سده بيستم، موفقترين نقطه اقتصادی دنيا بود، بعد از موفقيت امريکا و الگوی اقتصادی امريکا، به همين فکر افتاده که مدل اقتصادی خودش غلط بوده. به همين دليل هم اينروزها شاهد تغيير و پسرفت اقتصادی اروپايی هستيم که باز هم سعی داره اقتصاد امريکا رو به بدنه خودش پيوند بزنه، عمل بیهوده ای که در نهايت، باعث ضعيف شدن بدنه اقتصادی خود اروپا و هرچه «عقب رفتنش» می شه.
همه اينها نتيجه اينه که اقتصاددانها، که امروزه در زمينه تعيين سياستهای کلان يکه تاز هستند، زياد به عوامل جنبی توجه ندارند. مفاهيم جغرافی، تاريخ، و بخصوص فرهنگ، اقتصاددانها رو سردرگم می کنه؛ اينها کسانی هستند که به مدل های روی کاغذ بيشتر از الگوهای واقع گرايانه اهميت می دند.
مثلا" در همين مورد اروپا و امريکا، کسی توجه نمی کنه که سيستم اقتصادی امريکا ربط زيادی به موقعيت جغرافيايش داره. امريکا سرزمين بزرگيه، جمعيت کمی داره، از بقيه دنيا جداست و در منطقه بالنسبه صلح آميزی قرارگرفته. نتيجه همه اينها اقتصاديست که به درجه زيادی ماشينيزه شده که بتونه از نيروی کار محدود امريکا استفاده کنه.
اين مدل اقتصادی طبيعتا" برای اروپا که مساحت بسيار کمی داره، جمعيتش بسيار بالاست، و برخوردهای فرهنگی زيادی هم داره، مناسب نيست! پيروی اقتصاد اروپا از امريکا، مثل ياد گرفتن راه رفتن کبک می مونه. مضافا" براينکه در طول تاريخ، هميشه نشون داده شده که موفقيتهای اقتصادی يک کشور خاص، به کشش اقتصادی کل دنيا بستگی داره و در هر برهه از زمان، يک مدل اقتصادی موفق می شه تا زمانی که يک مدل جديد، اونو جايگزين کنه.در واقع، اين خود اقتصاده که از همه چيز پيشرفت پذيرتره.
عين همين مسئله رو هم می شه، و بايد، به ايران گسترش داد. جواب نوشته هايی مثل «چرا غرب پيشرفت و ما عقب مانديم؟» اينست که کسی پيشرفت نکرد و کسی عقب نماند. تاريخ يک بزرگراه نيست که مقصد خاصی داشته باشه و کسی توش جلو بيفته و کسی عقب. تاريخ مجموعه ای از اتفاقاته که مثل يک دايره دور خودشون می چرخند و بعضا" هم با هم تداخل پيدا می کنند. اگر واقعا" کسی در نظر داره که پيشرفت کنه، بايد نگاهش رو به تاريخ و خط سير اون عوض کنه.
Posted by Khodadad at July 15, 2005 03:30 PM
Comments
فك كنم يه نتيجه گيري آخره نوشتت احتياج هست چون راجع به سه جا مينويسي ولي آخرش نفهميدم راه كاري هم هست يا نه و اگر هست به طور كلي هست يا فقط برا ايران يا اروپا - حالا بايد دلالي كرد يا نه؟
Posted by: Amir at July 15, 2005 10:55 PM
دوست گرامی
از نوشته ی خوب و فروتنی همیشگی شما بسیار متشکرم
دوست دارم به دو نکته اشاره کنم
نکته ی نخست این که آقای تقی زاده حرف خود را پس گرفت ولی بسیاری از دانشوران و فرهیختگان ما همچنان این سخن او را تکرار می کنند...
دومین نکته این که به گمانم شما در تعریف تان از تاریخ تنها یکی از فرضیه های فلسفه ی تاریخ cyclic model of civilizations' evolution را در نظر می گیرید. هگل،مارکس، اشپنگلر و فوکویاما( نوينده كتاب ارزشمند پايان تاريخ) چنين تعريفي از تاريخ به دست نمي دهند. البته بحث در اين حوضه بسيار دامنه دار است
با احترام
Posted by: Hamid at July 16, 2005 10:59 AM
متشكر از نظرات هردو شما. در شتابزدگي اين نوشته شكي نيست و همونطور كه مي دونيد اينجا جاي نوشتن مقاله علمي كه با ماخذ باشه و قس عليهذا نيست. انشالله يكروز كه تصميم گرفتم اين مزخرفات رو چاپ كنم، همه چیز رو درش می گنجانم.
در ضمن، من بالاخص به نظریه cyclic model اعتقاد دارم و در اين مختصر هم همونطور كه حميد گفت، فقط همین رو در نظر گرفتم. در مورد فوکویاما هم بخصوص با نظرات ایشون مخالف سرسخت هستم و فکر می کنم که تمام تئوری ایشون تحت تاثیر یک نگاه اشتباه به تاریخ شکل گرفته. توصیه می کنم کتاب
The Colonizers' Model of the World, by. James Blaut
رو بخونيد که توضیح خوبی در مورد طرز فکر فوکویاما می ده.
در مورد استاد تقی زاده هم من فقط از ایشون نقل قول کردم و اصلا" مثل خیلی های ديگر نظرم کوبيدن ايشون و نشون دادنشون به عنوان نمونه غربزدگی نبود. بعنوان کسی که رشته تخصصيش تاريخ و زبان ايران باستانه، من سيد حسن تقی زاده رو به عنوان يکی از بزرگترين و مهمترين محققان ايران قبول دارم. اما چون اين حرف ايشون کل قضيه رو بطور مختصر و مفيدی بيان کرده بود، فقط به اين صورت ازش استفاده کردم.
Posted by: Khodadad at July 16, 2005 04:05 PM
خداداد عزیز
از توضیح شما بسیار سپاس گزارم. سعی می کنم کتاب مورد اشاره شما را پیدا کنم و بخوانم
با مهر
Posted by: حمید شورکایی at July 17, 2005 09:17 AM
خداداد عزيز: خيلي ممنون از اينكه ياد من بودي و از تبريك تولد و اين حرفها! بعدشم كه يه چيزي رو يه مدتيه ميخوام بهت بگم و يادم ميره اونم اينه كه هردفعه ميام به وبلاگت يه چيزي ياد ميگيرم و ميرم بيرون. معروفه ميگن آدم وقتي راجع به يه چيزي خيلي ميدونه اين تمايل رو داره كه فرض كنه بقيه هم ميدونن و دانسته هاش ديگه براش اونقدرا هم مهم يا impressive به نظر نميان. مثلا من اين چيزايي رو كه تو طول اين همه سال از مهندسي ياد گرفته ام رو باهاشون اينجوريم و خوب چون تو جمع مهندسام در اكثر موارد فكر ميكنم كه خوب كوه كه نكندم اين چيزا رو همه بلدن! ولي خوب اين چيزايي كه تو بلدي و يا براي دكترات روشون تحقيق ميكني رو مردم عادي مثل من بلد نيستن ولي دلشون هم ميخواد كه بيشتر راجع بهش بدونن چون جالبه و قابل فهم. البته ميدونم كه تو اون سخت سخت هاشو اينجا نمينويسي... ولي قبول كن كه من حتي در اين حد هم نميتونم بوسيله دانشم با مردم عادي ارتباط برقرار كنم... خلاصه ميخواستم بگم كه خيلي حال ميكنم كه تو تو دانشگاه به اون خوبي تاريخ ميخوني و گاهي هم يه چيزايي ياد بيسوادايي مثل من ميدي! خيلي وقتا من نوشته هاتو براي مردم بازگو ميكنم كه اونا هم ياد بگيرن!
Posted by: کوزه at July 18, 2005 03:39 AM