search
contact
khodadad21 [at] yahoo [dot] com
latest entries
archives
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001
powered by
July 31, 2005
مرثيه ای برای يک شهر
من اهل شمال تهرانم. نه اينکه بقول معروف، «اصل و نسبم» اهل شمال تهران (يا همون شميران خودمون) باشند. نه، خانواده مادريم تا اونجايی که می شه پيدا کرد، اهل بازار تهران (بقول معروف «ناف تهرون») بوده اند و خانواده پدری هم اهل طالقان (يا تالقان يا تالکان)، مجموعه ای از روستاها در کوهپايه های البرز، بين کرج و قزوين.
اما من بزرگ شده شمال تهرانم. شمال تهرانی که وقتی من بزرگ می شدم، مجموعه ای بود از باغ های بزرگ و متوسط که من هم توی يکيشون بزرگ شدم. آب و هوای خوبی داشت و هرچند که در اونزمان هم چندنفر «خرپول» درش زندگی می کردند، اما به هرحال جای زندگی بود. خونه ما توی يک خيابان هشت متری، نوک تپه الهيه بود و توی خيابون ما، فقط دوخانواده ديگه زندگی می کردند و بين خونه هامون هم زمين های باير (بقول ما «خرابه») بودند. شايد بدليل زندگی کردن توی همين منطقه بود که من هيچوقت توی کوچه با کسی بازی نکردم و درنتيجه الآن هم بلد نيستم فوتبال بازی کنم.
وقتی من بچه بودم، خيابون فرشته جای دنجی بود با درخت های بلند. بله، بقول معروف محله «شيک» تهران هم بود، اما ساکنينش زياد خودشون رو با اين شيک بودن اذيت نمی کردند. نخير، کسی از اينکه بچه اش رو بفرسته توی کوچه برای بازی ابايی نداشت و می شد که طرف های عصر، مردم در حياطشون رو باز بگذارند و بنشينند روی صندلی کنار کوچه و از هوای خوب لذت ببرند. بله، بی تعارف يکچيزی که شمال تهرانی ها کلی در موردش به بقيه تهرانی ها فخر می فروختند، هوای خوب بود.
من شمال تهران رو دوست داشتم. دوازده سال از کوچه باغی هاش پياده می رفتم مدرسه. بهار که می شد، توی يکی از کوچه ها، قورباغه ها از جوب می پريدند بيرون و زير چرخ ماشين ها له می شدند و عين ورق کاغذ پهن. من هم از اين کلاس تشريح مجانی کلی استفاده می کردم و هرچند که نه جراح شدم و نه دامپزشک، اما اگر الان قورباغتون مريض باشه، خوب می تونم معالجش کنم، بخصوص اگر امراض گوارشی داشته باشه.
بين چهار راه حسابی و سه راه شبديز و پاساژ فرشته، سرجمع سه تا بقالی بود و يکی دوتا نونوايی و قصابی. گل قضايا و محل تفريح هم پاساژ فرشته بود و بستنی« بلوط»، پاتوق همه بچه ها که هردو هفته يکبار از طرف اماکن تعطيل می شد و دوباره باز می کرد. يک کتابفروشی زمينه هم داشتيم که مال خدابيامرز کريم امامی و خدا زنده نگهش داره، گلی خانم امامی بود و گفته ام که کلی از خاطرات زندگی من توی اين کتابفروشی کوچک اما عالی شکل گرفته.
حالا من به هر تقديری، ده ساله که ديگه اهل شمال تهران نيستم، اصلا اهل تهران نيستم و بقول بعضی ها مارکوپولو شدم و بقول بعضی های ديگه، خانه بدوش. پنج سالی می شه که مرتب برمی گردم ايران و هرچند که خونه بچگی هام به لطف کلاهبرداران حالا شده يک برج هژده طبقه، اما به دلايلی هنوز هم برمی گردم و در شمال تهران اتراق می کنم. محله بچگی هام خراب شده، بخاطر تخم شری که «پارک مينياتور» شروع کننده اش بود (همونجايی که قورباغه ها رو فراری داد) و حالا توی خيابان هشت متری ما، نه تا برج بلند درست کرده. درخت ها و کوچه باغی ها رفتند. درخت توتی که برگهاش رو برای کرم های ابريشمم می کندم، حالا عمرش رو داده به آسفالتی که خيابون بندی جديد رو تشکيل می ده.
برای رد شدن از عرض خيابون شبديز، بايد 10 دقيقه صبر کنم که ماشين های محترم شايد بند بياند (يا نفس رانندگانشون). کسی هم که الحمدلله به «خط کشی عابر پياده» وقعی نمی گذاره. بارها وسوسه شدم که بگذارم يکی از اين گاريچی های محترم روی خط عابر پياده بزنه به من که ببرمش دادگاه و به بقيه گاريچی ها نشون بدم که خط عابر پياده، بخاطر حس هنری نقاش های شهرداری کشيده نشده. با ديدن ترافيک توی خيابون آقابزرگی، مطمئن شدم که محله بچگی های من ديگه وجود نداره.
اما همه اينها قابل تحمل می بود اگر آدمهای شمال تهران هنوز آدم بودند. اسم «تازه به دوران رسيده» برای اين حضرات احترامه. دختر خانم هايی که خودشون رو از روی فلان مجله چاپ فرنگستان ساخته اند و آقا پسرهايی که با نفهميدن مفهوم مجله ها، مدهای اشتباهی (مخصوص آقايان محترمی که برای تيم مقابل بازی می کنند) رو استفاده می کنند که البته برای دوستان اهل سانفرانسيسکو کاملا" باعث انبساط خاطر خواهد بود. مقداری که اين جوانان وطن بخودشون می رسند و روغن به سر می مالند و آرايش به صورتشون، احتمالا از مقدار مورد مصرف هنرپيشه های هاليوود هم بيشتره. همه شده اند «طاووس عليين» شده و گداهايی که فکر می کنند ارباب هستند.
قيافه های پرنخوت، پرباد، مغرور، رفتار بی ادبانه، مغرورانه، وقيحانه. طبلهايی همچون طبل غازی، بلند آواز و توخالی. پشت فرمان ماشين هايی که فکر می کنند بقول خودشون «اند باحاله» غافل از اينکه در کشورهايی که بنظر مياد کعبه آمال اين حضرات باشه، اين «ماشين» ها رو حتی «مشدی ممدلی» هم سوار نمی شه، و آقايون و خانم های «مرالی» خيال می کنند که با گاز دادن و «گلگشت» زدن و پيچيدن جلوی بقيه، دارند ثابت می کنند که وجود دارند: «من فکر می کنم که من هستم»! در خيابون و ميدون و بازار، اين کبک های خرامان، مانند الاغ (با معذرت از جنس محترم خر) تنه می زنند و بعد نگاهی می کنند که يعنی چون من يک پيراهن مارک تقلبی «تام تيلور» پوشيده ام، پس نبايد معذرت بخوام!« من پول دارم (نخير، پدر جنابعالی پول دارد، شما يک پشيز هم نداريد!)، پس من هستم».
آدم های شمال تهران، شده اند رونوشت های مسخره ای از آدم های لس آنجلس، که خود رونوشتی مخبطی است از دنيای غير واقعی فيلم. لس آنجلسی که در خود امريکا، مايه خنده و تفريح بقيه است و برای اين حضرات، شده است «الگو». حتی تاسف هم مايه اسراف است.
من اهل شمال تهرانم، اما از شمال تهران و مردم فعلی ساکن شمال تهران به شدت بدم مياد. در عوض، وقتی از خيابون کريم خان زند به جنوب می رم و منطقه ميدون فردوسی، ايرانشهر، منوچهری، خيابان قوام السطنه، خيابان نادری، و محله های اون اطراف رو می بينم، از تهران خوشم مياد. تهران هنوز هم جاهای قشنگ داره، و هرچند که وجود يک فوج گاريچی پشت گاری های آهنين، هوايی رو که زمانی باعث شد شاه طهماسب صفوی تهران رو به هنوان استراحت گاه انتخاب کنه، از بين برده، اما هنوز هم تهران جاهای دوست داشتنی داره. مردم مرکز تهران هنوز هم بعضی از اصالت های خودشون رو حفظ کرده اند و انسانيت هايی که زمانی ما ايرانی ها بهش مفتخر بوديم (بعد از تنه زدن به شما حداقل می گفتند ببخشيد) رو نگه داشته اند.
تهران، ابرشهری که متاسفانه پايتخت ايرانه، مورد تنفر خيلی غير تهرانی ها هم هست. تهران مظهر بی عدالتی ها و کوتاهی هايی است که در مورد بقيه ايران اعمال شده. شايد خيلی ها از تهران بدشون بياد، اما برای من تهران يک شهره، تنها شهری که می تونم بهش بگم خونه. شهری که روزی برای خودش شخصيتی داشت و می شد بهش افتخار کرد. شهری که هرچند قدمت تاريخی اصفهان و شيراز و تبريز رو نداشت، اما برای خودش وجود داشت. يکروزی، تهران هم برای خودش تاريخچه ای داشت، رسم و رسومی داشت، و حتی لهجه ای (همونی که ما و شما بهش می گيم «داشی»، «جاهلی»، «لاتی»). تهران هم می تونست شهر کسی باشه. همين ها رو شمال تهران (شميران) هم داشت که مجموعه ای بود از محلات سرسبز و دهکده های کوچکی مثل تجريش و دربند و گلابدره و الهيه. لهجه ای داشت که هنوز هم می شه توی گويش چند نفری که باقی مونده اند بهش برخورد (سولاخ و ديفال و...). صفايی داشت که ديگه نداره، و سادگی ای که حالا پول و حرص و بی فرهنگی و چشم و همچشمی و دروغ، تبديلش کرده به يک آشيانه کثيف و نفرت انگيز موريانه هايی که خودشون رو انسان خطاب می کنند.
فکر می کنم که شميران برای هميشه از دست رفت. اما شايد برای تهران هنوز بشه کاری کرد. خدا کنه...
Posted by Khodadad at July 31, 2005 01:58 AM
Comments
يادته كه يه بار توي LSEاز ديدن عكس سر در مدرسه جلال اشكت در اومده بود حالا وضعيت من موقع خوندن اين نوشتت بود.
Posted by: Amirhesabdar at July 31, 2005 03:15 AM
راسش تا حدودی شایدم برا همین باشه که من دور اصل ونصب و خط کشیده ام... به هر حال
برا تمرین آلمانی در تهران – که زیاد از حد شرق-زده و احساس-جاتی نشی:
Früher war alles besser,
früher war alles gut.
Da hielten alle noch zusammen,
die Bewegung hatte noch Wut.
Früher, hör auf mit früher,
ich will es nicht mehr hör'n.
Damals war es auch nicht anders,
mich kann das alles nicht stör'n.
Ich bin noch keine sechzig
und ich bin auch nicht nah dran.
Und erst dann möchte ich erzählen,
was früher einmal war.
...
(Die Toten Hosen: Das Wort zum Sonntag)
قبلنا همچی بهتر بود
قبلنا همچی خوب
اون وقتا همه با هم بودن
حرکت ها هنوز با خروش
قبلنا – بسه دیگه با این "قبلن ها"
من دیگه نمی تونم اینو بشنفم
اون موقع هم فرقی نداشت
اینها همه برا من فرقی نداره
من هنوز شس ساله نیسم
و نه حتی اون هول و هوش
و تنها اونوقت می خوام تعریف کنم
که اونوقتا چجوری بود
Posted by: Amir at July 31, 2005 04:42 AM
لذت بردم از مطلبت! البته به نظرم یه بعضی جاهاش اینقدرها هم که تو میگی شدید نیست.
Posted by: EhsaniX at July 31, 2005 07:24 PM
سلام دوست گرامی
دلم گرفت...
حتی نه به خاطر گذشتههای خیلی دور و توی کوچه بازی کردن و وسط جوی آب پایکوبی و توی حوض کوچک مثلا شنا کردن...
دلم به خاطر همین یک سال پیش گرفت و شبرویهای طولانی از تجریش تا ولیعصر. از میدان تجریش رفتن و توی الهیه گم شدن. هنوز هم شب الیهه آرام است و زیبا... دیوهای چند طقه سایههایی بی رمقند. آدمها هم نیستند که دل آدم را به درد بیاورند.
شب تابستان تجریش هنوز خنک است و آرام، اگر پاسی از نیمه شب گذشته باشد. نه صدای ماشینی میآید و نه کسی تنه میزند.
چقدر دلم تنگ شد برای آن همه خاطره...
سپاسگزار شمایم به خاطر این مرثیه برای شهر زیبایمان... این عفریت روزی زیبا بود. نمیدانم چرا خیلی ها حاضر نیستندبه خاطر بیاورند.
روزی از بالای پیرپلا میشد پایین تهران را دید. آن روزها را گرچه خیلی کوچک بودم، اما هیچ وقت از خاطر نمیبرم.
الآن هم دل خوش کردهام به شلوغی تجریش و همهمه پل سیدخندان و ...
شبهای همیشه زیبای جلفای سیدخندان.
باز هم سپاسگزارم.
پیروز و سربلند باشید.
Posted by: ساسان . م . ک . عاصی at August 1, 2005 07:07 AM
سلام اگر دلتون خواست این دفعه گنج واژه فرهنگستان را ببینید با من تماس بگیرید دفعه قبل که نیامدید شاید این دفعه دلتون بخواد ببینید که چه فعالیتهایی در زمینه واژه نامه کامپیوتری (رایانه ای)انجام شده است.
از اون جایی که به تاریخ هم علاقه دارید از تقویم محاسبهای کامپیوتری هم که سه هزار سال تاریخ را به هم تبدیل میکند میتوانید اطلاع حاصل کنید.
قاسمی
Posted by: bijan at August 1, 2005 05:08 PM
اي بابا ما بچه هاي شيراز كه ديگه چي بگيم كه دست تنها توي اين رسم زمونه و بالا و پايين تاريخ اين شهر گل را ساختيم.
Posted by: Ali joon at August 1, 2005 09:31 PM
از همه متشكرم براي نظراتشون. ساسان جان. حتي اگر هم شب بتونم و توي الهيه خودم رو گم كنم هنوز هم نمي تونم فراموش كنم كه بجاي درخت هاي باغي كه جلوي خونمون بود الان برج درآمده. من حتي دلتنگ كوچه باغي ها هم نيستم كه به هرحال اينها بقول معروف بهاي پيشرفته. مسئله اينجاست كه اين پيشرفت كذايي انگار در همه چيز داره حاصل مي شه به غير از اخلاق مردم كه صدها درجه پس رفت داشته.
علي جان! دست رو دلم نظار كه من عاشق شيراز شما هستم. اگر يكروزي برگردم كه ايران زندگي كنم بي برو و برگرد مي رم شيراز. شما ياد بگيريد و نگذاريد كه سراسر قصرالدشت رو برج بكارند.
Posted by: Khodadad at August 2, 2005 03:43 PM
تازگيا نميدونم چرا نوشته راجع به شمرون زياد ميخونم از نوشته مسعود بهنود راجع به كريم امامي كه در واقع تاريخچه مقصودبيك و فرشته بود تا شما,
خداداد جان واقعا دركت ميكنم هر روز كه از اين كوچه ها ميگذري ميبيني جاي يكي از باغاي قشنگ يه برج غول پيكر ديگه اومده بالا هنوز خيليا اينجاها رو دوست دارن ولي وقتي يكي از دوستام ازم ميپرسه تو چرا از تجريش بدت مياد شما كه رگ و ريشه تون مال اين محله, بهش ميگم چون نميتونم ببينم همه اون كوچه پس كوچه پر دار درخت كه يه روزي تو هر كوچه اش يكي از فاميلامونو ميديدم حالا تبديل شده به: اگر سر تجريش باشه پر عمله, اگه صاف بياي پايين تو اون كوچه پس كوچه ها شده محل جلون دادن اونايي كه فك ميكنن اگه ميخوان باحال و باكلاس باشن باشن بايد اين طرفا بچرخن ( جالبم هست كه هر وقت ميگي مال كدوم محلي اگه بگي شمرون فك ميكنن داري كلاس ميذاري نه بابا قديما از اين خبرانبود الانم شمرونياي قديم همچينم آدماي خيلي پولداري نيستن فقط محلشونو دوست دارن) ببخشيد روده درازي شد ولي باور كن ديروز رفته بودم تو كوچه پارسا بالاي سربالايي مبشر خودمم نميتونم باور كنم كه حتي يه دونه از اون باغاي قديويش نمونده بود شده پر از برجاي واقعا بلند بعضياشو نيگا كردم بيشتر از 100 واحد داشت و جالبه تو اين منطقه يه چيزي خيلي تو چشم ميزنه تازه به دوران رسيده ها و عمله ها هيج جاي تهران به اندازه اينجا عمله نداره و خب خدا نكنه يه وقت شب مجبور شين به عنوان يه دختر تنها از اين جاها رد شين....(اين كامنت بود مثلا:D )
Posted by: arefe at August 3, 2005 02:24 AM
اه اه اه! رفته بودي كوچه پارسا؟؟؟؟ وقتي گفتم خونه ما نوك تپه الهيه بود منظورم همين پارسا بود ديگه! خونه ما حالا شده برج پرديس يا يك چيزي توي همين مايه ها.
در مورد اينكه وقتي مي گي بچه شمروني مردم چپ چپ نگاه مي كنند من هم همين تجربه رو داشتم! مي گم بچه الهيه يا فرشته مردم فكر مي كنند دارم كلاس مي بندم يا اينكه فكر مي كنند من هم جوجه فكلي هستم! بقول شما همچين هم همه خرپول نبوديم ها! اونهايي كه خرپول بودند اومدند و گند زدند.
مرسي از كامنت شما!
Posted by: Khodadad at August 3, 2005 10:13 PM
خداداد جون من فك كنم شده برج مهديس در هر صورت خوشحال شدم اومدي ايران مثل پارسال برو تئاتر رو اون تحليلاي جالبتو براي ما بگو:D
Posted by: arefe at August 4, 2005 02:56 AM
من تا حالا فكر ميكردم سولاخ و ديفال مال ما اصفهانيهاست ! نه شما شمرونيها :P
Posted by: BaHaar at August 5, 2005 03:27 PM