search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

حکايت شير و بزغاله کوهی
برش شديد!
جميله
چکمه
یونان
آرتور سی کلارک
پتريشا کرونه
ديوار بزرگ گرگان
امروز در تاريخ
امتحان شفاهی

archives

June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« می باشد | Main | الهی، نه نه! »

August 26, 2005

يک داستان جنايی کوتاه

توضيح: نام کامل اين داستان، «قصه اينکه چگونه ضعف تحصيلات می تواند باعث بروز يک فاجعه شود» بايد باشه، اما از اونجايی که اين خطر وجود داشت که اسم داستان از خودش طولانی تر بشه، به اسم سهل و ممتنعی که ملاحظه می فرماييد بسنده شد. اصولا" نويسنده گردن شکسته اين داستان در گذاشتن اسم های طولانی و دهن پرکن روی «آثارش» يد طولائی دارد و بلد نيست عين آدم يک اسم کوتاه پيدا کند، مثل «سووشون» يا «کليدر». به بزرگی خودتون ببخشيد. قبل از اينکه مقدمه هم از داستان طولانی تر بشه، بريم سر اصل قضيه (يا اسل غذيه).

مردک فکر کرد که بايد با زندگيش يک کاری بکنه. توی اين سی سال عمرش يک کار درست و حسابی نکرده بود، همه اش عملگی و خرکاری. درس درست و حسابی هم که نخونده بود. همه همسالاش حالا دکتر و مهندس بودند و با کمالات، اما اون خوندن و نوشتن فارسی رو هم خوب بلد نبود. فکر کرد بره يکی از اين کلاس های کنکور و تکدرس و حداقل خوندن و نوشتن به زبون ننه اش رو ياد بگيره.

موسسه توی يک خونه قديمی واقع شده بود. از در که وارد شد، ديد اونور حياط يک پيرمرد دربون روی صندلی چرتش برده. پيرمرده انگار از صدای در بيدار شده بود. تکونی به خودش داد و ازلای پلک های پف کرده اش، نگاهی به قيافه زمخت مردک انداخت. به نظر از جنس اين جوون هايی که کلاس کنکور می رند نبود. با شک نگاهش کرد و با لحن خاصی گفت:«بفرمائيد…؟».

مردک گفت:«می خوام برم تو…»

پيرمرده سوال کرد:«امرتون؟»

مردک جواب داد:«می خوام ببينم چه خبره اينجا.»

پيرمرده به شک افتاد که نکنه طرف يکی از اين باغيرت ها باشه که اومده سريکی از پسرجوون ها يک بلايی بياره بخاطر اينکه با «آبجيش» توی خيابون راه رفته.

فکری کرد و گفت:«تشريف داشته باشيد، من اجازه بگيرم.»

مردک گفت:«صاب تشيف باشين، آزاديه، اجازه واسه چی؟ خلوت کن بينيم بابا!». حوصله جر و بحث نداشت، سرش رو انداخت پايين که بره تو.

پيرمرده پريد جلوی در و داد زد:«نمی ذارم بری تو!»

مردک سری تکون داد و گفت:«ای بابا! اينجا آدم بايد چيکار کنه؟ يکی بياد به من بگه با اين پيرخر چيکار کنم آخه!»

يکدفعه چشمش به يک علامت افتاد روی در پشت پيرمرد. زير لب گفت:«خوب اگه خودشون می گن، ديگه نباس مشکلی باشه پس!»

چاقو ضامن دارش رو از جيبش کشيد بيرون و زارتی خوابوند توی شکم پيرمرده. پيرمرد روی زمين ولو شد و ملت از توی موسسه ريختند بيرون که ببينند چی شده.

روی در نوشته شده بود «بکشيد».

فارسيش ضعيف بود، فتحه کاف رو ضمه خونده بود.

Posted by Khodadad at August 26, 2005 01:08 AM

Comments

رحم الله من یقراء فاتحه مع الصلوات!

Posted by: Sina at August 26, 2005 03:08 AM

شايد هم تنها كسي كه درست عمل كرده همين اقا بوده!! بعضي وقتها سواد زياد هم مايه دردسره!

Posted by: Omid at August 26, 2005 08:32 AM

دقت نكرد ببينه چه "كسي" يا "چيزي" را بايد كشيد؟

Posted by: Amir at August 27, 2005 12:01 AM

دقت نكرد ببينه چه "كسي" يا "چيزي" را بايد كشيد؟

Posted by: Amir at August 27, 2005 12:02 AM