search
contact
khodadad21 [at] yahoo [dot] com
latest entries
archives
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001
powered by
October 26, 2005
فکر کردن بلند بلند
این مطلب رو اينجا می نويسم چون آدم نامرتبی هستم و نمی تونم دفتر خاطرات درست و حسابی بنويسم و اگر اين فکر رو که به سرم زده يکجايی ننويسم، کلا" يادم می ره.
داريوش بزرگ در ستون اول کتيبه بيستون می گه که بعد از شکست دادن برديا/گوماتا، پرستشگاه هايی که برديا خراب کرده بوده رو به وضعيت اول برگردونده و مال و اموال مردم رو که برديا ازشون گرفته بوده به صاحبان اصليش پس داده. اکثر متخصصين عقيده دارند که منظور داريوش از اين «مردم» (پارسی باستان: کارا)، طبقه سپاهی و حاکمه است. اصولا" شورش داريوش برعليه برديا هميشه به عنوان يک شورش طبقه اشراف برعليه شخصی که سعی کرده قدرت اين طبقه رو محدود کنه گرفته شده.
در درجه اول، مسئله اينه که در زمان برديا که کمتر از سی سال بعد از تشکيل شاهنشاهی به دست کورش بوده، به احتمال زياد هنوز طبقه اشراف پارسی بخصوصی شکل نگرفته بود. در نتيجه، اشرافيت «پارسی» جديدتر و بی تجربه تر از اونی بوده که فاسد شده باشه و احتياج به اصلاح داشته باشه. پارسی ها بايد از تخصص و تجربه مردم همسايه مثل عيلامی ها و مادها برای گردوندن دولتشون استفاده می کردند. می دونيم که عيلامی ها اکثرا" دبيرها و کارمند های ادارات بوده اند، اما سخت نيست که تصور کنيم روسا و مديران و بخصوص سرداران ارتشی، مادی بوده اند. در نتيجه، می شه تصور کرد که اين «اشراف» که ازشون ياد می شه، اکثرا" يا مادی بودند يا پارسی هايی که در زمان حکومت مادها، جزو دستگاه حکومتی ماد شده بودند (من بهشون می گم اشراف «پارسی/مادی»). شايد از جمله اينها، پدر خود داريوش، ويشتاسپ هم بوده که حاکم ايالت پرثو بوده.
خوب، پس يعنی اشراف مادی/پارسی همراهان داريوش در توطئه بر عليه برديا بودند. می دونيم هم که داريوش «مزدا پرست» بوده (اگر نخواهيم اسم زرتشتی روش بذاريم). حالا به اينجا می رسيم که اين پرستشگاه هايی که برديا خراب کرده بوده و داريوش به صورت اولشون برگردونده، پرستشگاه های چه دينی بودند؟ داريوش خودش در هردو خط کتيبه، اسم اهورامزداه رو می بره، پس می شه تصور کرد که پرستشگاه هايی که ترجيح می داده و برديا رو به خراب کردنشون محکوم کرده، پرستشگاه های مزدايی بودند.
خوب، پس يعنی برديا پرستشگاه های مزداپرستی رو خراب کرده، می شه تصور کرد که برديا، طرفدار دين قديم ايران بوده. اين مسئله ساده است، اما اين مشکل رو پيش مياره که چون می دونيم کورش مزداپرست نبوده، چطور می شه که دربايانش مزداپرست بوده باشند و پرستشگاه داشتند؟ اگر دين قبل از برديا، مزداپرستی نبوده، پس چطوری می تونسته پرستشگاه های مزداپرستی رو خراب کنه؟
اين راه حل منه: کورش و همراهانش، پارسی بودند و به دين باستانی ايران باور داشتند. اما وقتی که ماد رو فتح می کنند، طبقه اشراف ماد که مزداپرست بودند کم کم دربار کورش (و بعدش کمبوجيه) رو تحت تاثير قرار می دند. کورش و کمبوجيه هم که اکثرا" در جنگ با کشورهای ديگه بودند به تغييرات درباری توجه نمی کردند و در نتيجه کم کم دين اکثريت درباريان (که اشراف مادی و پارسی/مادی بودند) تبديل می شه به مزداپرستی.
برديا که بيشتر وقتش رو در دربار به سر می برده، بيشتر متوجه اين تغيير می شه و زياد ازش راضی نبوده. شايد حتی مزداپرستی رو با تن پروری اشراف مادی (که در هردوت هم ازش ذکر شده) يکی می دونسته و فکر می کرده که ساده زيستی و جنگجويی پارسی تحت تاثير مزداپرستی و تن پروری مادی داره از بين می ره. در نتيجه، تصميم می گيره که دين قديم رو احيا کنه و قدرت و نفوذ اشراف مادی/پارسی رو کم کنه. از اونطرف، داريوش و همراهانش که خودشون جزو اين طبقه اشراف بودند، از اين اقدام برديا ناراحت می شند و تصميم می گيرند که جلوی اقدامات برديا رو بگيرند. پس دوباره سازی پرستشگاه ها در واقع يعنی احيا کردن دين مزداپرستی که از طريق مادها وارد شده بوده.
فکر کنم اين جوری که من به قضيه نگاه کردم، برديا يک شخصيتی می شه شبيه «يوليانوس کافر» در امپراتوری روم که سعی داشت دين قديم رومی رو جايگزين مسيحيت جديد کنه.
Posted by Khodadad at October 26, 2005 09:34 AM
Comments
يه توضيح كوچيك راجع به فرق بين مزداپرستي و دين قبلي ... اگه وقت كردي.
Posted by: Amir at October 26, 2005 10:10 AM
شما جدی جدی باستان شناس هستید؟
Posted by: niki at October 26, 2005 03:10 PM
نخير! بنده جدي جدي مورخ هستم! فكر كرديد ماست بندم و همش صحبت تاريخ مي كنم؟
Posted by: khodadad at October 26, 2005 09:23 PM
يعني باستان شناسها ماست بندند؟
Posted by: Amir at October 27, 2005 03:16 AM
امير! اصطلاحات هيچ زبوني رو نمي شه ترجمه كرد بخصوص اصطلاحات فارسي رو. "مگه من ماست بندم" توي فارسي يك معني داره و معنيش اين نيست كه باستان شناس ها ماست بندند!
Posted by: khodadad at October 27, 2005 04:46 AM
خب اون معني چيه؟
Posted by: Amir at October 27, 2005 06:03 AM
از آشنایی با شما در دنیای وبلاگستان خوشوقتم، از بس تو دیار غربت فقط دکتر و مهندس و دانشمند دیدیم خسته شدیم بابا، حالا چشممان به جمال یک تاریخدان هم منور شد. پایدار و برقرار باشی دوست عزیز
Posted by: SarbeHava at October 27, 2005 08:50 PM