search
contact
khodadad21 [at] yahoo [dot] com
latest entries
archives
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001
powered by
October 28, 2005
کتاب خونی و مقاله خونی
يک چيز بدی که در اثر درس خوندن توی اين رشته (و احتمالا" رشته ها ديگه) آدم درگيرش می شه، خوندن زياد مقاله است. نه اينکه نفس خوندن مقاله بد باشه، اما عادت کردن بهش مشکل آفرينه.
مقاله يک موضوع خاص و محدود رو در برمی گيره و بين 10 تا 50 صفحه است. هرچقدر هم خوندنش سخت باشه، بازهم فقط يک قسمت محدودی از توجه آدم رو احتياج داره. مثل يک کتاب لازم نيست که برای مدت طولانی آدم يک مطلب رو به ياد داشته باشه و بهش توجه کنه.
در نتيجه، فکر کنم شش ماه می شه که من يک کتاب رو از سرتا ته نخوندم، حداقل يک کتابی که همه اش در مورد يک موضوع باشه يا يک داستان. داستان های کوتاه خوندم (مثل زندگينامه هوشنگ مرادی کرمانی)، اما زياد ديگه پيش نمی ياد که بقول معروف « از ب بسم الله تا تای تمت» يک کتاب رو بخونم (شايد کمتر از شش ماه، کتاب «نوشتن با دوربين» در مورد ابراهيم گلستان رو خوندم).
اين مسئله ای هستش که مدتيه ذهنم رو مشغول کرده. ديگه وقتی يک کتاب رو دستم می گيرم برای خوندن، بخصوص اگر کتاب در مورد درسم باشه، فقط ورقش می زنم و سعی می کنم اصل مطلبش رو بفهمم و بعد می گذارمش کنار. اصلا وقت و حوصله نمی کنم که يک کتاب رو کاملا" بخونم. توی دنيای داستان هم بيشتر داستان کوتاه می خونم (مدتی افتاده بودم روی دور که همه داستان های رولد دال رو بخونم!). اين مطلبيه که برای من که علاقه اولم کتاب خوندن بوده يک کمی سخته.
راه حلی داريد؟
Posted by Khodadad at October 28, 2005 11:21 AM