search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

حکايت شير و بزغاله کوهی
برش شديد!
جميله
چکمه
یونان
آرتور سی کلارک
پتريشا کرونه
ديوار بزرگ گرگان
امروز در تاريخ
امتحان شفاهی

archives

June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« سردرگم | Main | كار مفيد »

November 19, 2005

نوميد کننده ها

مقدمه: اين مطلب نظر شخصی منه در مورد مطلبی که درش تخصص خاصی ندارم. حرف هام بقول معروف شکميه و نظراتم هم غير علمی هم غير معمول. سعیيست از طرف من برای فهميدن فرهنگ ماشينی امروز.

همه ما برای خودمون يک دسته خاطرات شخصی داريم و چيزهايی که ازشون لذت می بريم. يک کتاب
خاص، يک موسيقی خاص، يک فيلم خاص. از خوندن کتاب تن تن وقتی که بچه بوديم تا ادای زورو در آوردن يا عاشق مدونا و بون جووی شدن. بزرگتر هم که می شيم، به اين خاطرات و چيزهايی که برای ما خاطره آفريدن، پابند می مونيم . ازشون لذت می بريم و سعی می کنيم با ادامه دادنشون، خاطرات شيرين رو تکرار کنيم. اين موقعست که تبديل می شيم به «طرفدار» اون چيز خاص شدن.

کسانی هم که متولی اين چيزها هستند، نويسنده کتاب، شرکت فيلمسازی، يا گروه موسيقی، از اين علاقه ما به ادامه دادن نوستاليژی هامون کاملا" با خبرهستند. سعی می کنند به توليد اين محصول ادامه بدند و مارو به عنوان طرفداران خودشون نگه دارند. نتيجه هم اکثرا" خوبه و هم ما راضی هستيم و هم اون ها.

جديدا" اما من متوجه يکچيزی شدم. به نظر مياد که همراه با رشد سرمايه داری افسار گسيخته، اين روند زنده نگه داشتن داره به صورت خيلی مسخره ای تغيير می کنه. نمی دونم دليلش خود طرفداران هستند يا سازندگان، اما حقيقتش اينه که سازندگان همه يادشون رفته که دليل اصلی ای که محصولاتشون رو جالب و دوست داشتنی می کرد چيه. چون طرفدارانی نظير ما بيشتر به يک گروه نشانه های خاص اين محصولات اشاره می کنند و بهش علاقه دارند (شمشير بازی دارت ويدر، جيغ زدن های فلان خواننده....)، سازندگان براشون اين سوتفاهم پيش اومده که اين چيزها در واقع قلب محصولاتشون هستند و تنها چيزهآيی که بايد مورد توجه قرار بگيرند.

مثلا" توی فيلم «جنگ ستارگان»، فراموش می کنند که دليل اصلی محبوبيت فيلم، اشاره های فلسفيش بود، نه صحنه های جنگ و دعوا. هرچند که اون صحنه ها بقول معروف «باحال» هستند، اما اصل فيلم نيستند. با ساختن يک فيلم با جلوه ها ويژه عالی، اما بدون يک داستان قوی، نمی شه انتظار داشت که به بيننده همون احساس نوستاليژيک رو داد و راضيش کرد.

اين موضوع رو من جديدا" توی همه چيزهايی که خودم بهشون علاقه دارم و بقول معروف طرفدارشون هستم، می بينم. کتاب جديد آستريکس، پر از صحنه های کليشه ای که انگار از مجموعه کتاب های قبلی به هم چسبونده شده اند.خواننده يکی از گروه های محبوبم از تمام هنر خوانندگی قبليش فقط جيغ کشيدنش رو حفظ کرده، فيلم هايی که می بينم همه تکرار کليشه های فيلم ها قبلی هستند. انگار ديگه کسی زحمت نمی کشه که يک ايده جديد و تازه مطرح کنه و فقط به نشخوار ايده های قديمی بسنده می کنه.

تصور می کنم که اين روند فقط تا يک حدخاصی می تونه پيشرفت کنه. به هرحال، يا طرفداران يک روز از خواب بيدار می شوند و متوجه می شند که بخشی از يک دسيسه هستند و تصميم می گيرند که دست از سر نوستالژی بردارند، يا اينکه حداقل از کيفيت پايين محصولات و قيمت بالاشون خسته می شند و پولشون رو تلف نمی کنند. در هردو صورت، سازندگان بالاخره متوجه حقيقت می شوند و يا کلا" از ادامه کار دست برمی دارند، يا زحمت می کشند و کار جديدی ارائه می دهند. همه اينها البته در يک دنيای خيالی امکان داره، چون حقيقت اينه که در اين دنيای واقعی که ما درش زندگی می کنيم، قدرت تبليغات چنان زياده که من مطمئنم تا خدا خدايی می کنه، کلی آشغال به خورد ما خواهند داد و ما هم فکر خواهيم کرد که داريم لذت می بريم.

Posted by Khodadad at November 19, 2005 10:12 PM

Comments

حتمن یه گوشه ای از همون کشور وسیعی که توش هستی یه عده آدم دارن خلاقیت به خرج می دن. آدمایی که هیچ وقت دیده نمی شن. در حالی که سرمایه های بزرگ در حال تکرار ایده های آزموده شده هستن. امیدوارم اون روز زودتر برسه که این تکرارها و پوچ شدن ها تموم بشه.
مارکوپولو از سفر جدید چه خبر؟

Posted by: Parastoo at November 19, 2005 11:05 PM

فعلا سفر فقط سفر زمان! بابا درس و مدرسه دارم كي وقت داره بره سفر! اما هرروز به قرون وسطي سفر مي كنم. اگر رفتي مواظب باش طرفهاي 1353 فرود نياي كه طاعون داره!!!

Posted by: Khodadad at November 19, 2005 11:53 PM

آقا در مورد آستريكس اين رو بكم كه توي همين فرائسه به شدت از طرف همه طرفدارن حمله شد و به عنوان بدترين كتاب آستريكس بركزيده شد.خيالت راخت در اين مورد همه با تو هم عقيده اند.

Posted by: Amirhesabdar at November 20, 2005 02:39 AM

سلام،
من فکر میکردم تغییر نظر من در مقابل علایق سابقم ناشی از مشکلاتی است که الان با هاشون در گیرم، گفتم شاید توی این مدتی که توی این دنیا نبودم سلیقه ام تغيير کرده!! ولی اینطور که میفرمایید مسئله چیز دیگری است.

Posted by: میشانی at November 20, 2005 10:52 AM

یه چیزی به نظرم رسید: بیا خدا رو از خدایی بندازیم. بعد دیگه مجبور به خوردن آشغال نخواهیم بود... فقط باید خودمون مسولیت تولید چیز نو رو به عهده بگیریم... حاضری برای جنگ با خدایان؟ استریکس چی می گه؟ - ببخشید کامنت دومه... اول اینگلیسیتو خوندم.

Posted by: Amir at November 22, 2005 02:49 AM