search
contact
khodadad21 [at] yahoo [dot] com
latest entries
archives
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001
powered by
February 17, 2006
لبه تيغ
بطور عجيبی احساس می کنم که دارم در يک دوره مهم تاريخی زندگی می کنم. به عنوان يک دانشجوی تاريخ، هميشه برام سوال بوده که مثلا" کسانی که در دوران رنسانس زندگی می کردند، خودشون می دونستند دوره زندگيشون، بعدها به عنوان يک دوره اثرگذار ديده می شه؟
اما الان احساس می کنم که اين سوالم تا حد زيادی جواب داده شده. بدجور احساس می کنم که اين روزها، روزهايی هستند که بعدها کلی ورق در موردشون سياه خواهد شد. همه چيز دنيا به نظر زير و رو مياد و خارج از قاعده. در خيلی مواقع، دستاوردهای به ظاهر خدشه ناپذير بشر در 400 سال گذشته دارند کاملا" زيرپا گذاشته می شند. تمام دنيا آبستن يک حادثه، يا يک رشته حادثه هاست.
اينروزها رو خوب به خاطر داشته باشيد که سال ها بعد، وقتی نوه و نتيجه هاتون ازتون می پرسند که از اين روزها چه به خاطر مياريد، جوابتون اين نباشه که من اون موقع ها حواسم به اين چيزها نبود. هرکدوم منبع دست اولی خواهيم بود برای اين روزهای مهم تاريخی.
Posted by Khodadad at February 17, 2006 11:23 AM
Comments
فكر نميكنم نظر تو در اين رابطه خيلي هم مستند باشه!
Posted by: k1 at February 17, 2006 11:44 AM
راست ميگويي ! ظاهرا در ايران كه هوا پسه!
Posted by: البرز at February 17, 2006 02:48 PM
baaz shetaabzade arzyaabi kardi!
Posted by: AmirT at February 17, 2006 03:38 PM
از این می ترسم که دیگر ایرانی نباشم×××خیلی جمله تلخی بود×××خیلی اذیتم کرد××××آدمي كه اسم بلاگش رو از رو كتاباي جلال انتخاب مي كنه نبايد هيچ موقع اين جمله رو بگه×××يا علي
Posted by: حامد کاربیست at February 18, 2006 07:36 PM
از این می ترسم که دیگر ایرانی نباشم×××خیلی جمله تلخی بود×××خیلی اذیتم کرد××××آدمي كه اسم بلاگش رو از رو كتاباي جلال انتخاب مي كنه نبايد هيچ موقع اين جمله رو بگه×××يا علي
Posted by: حامد کاربیست at February 18, 2006 07:36 PM
از این می ترسم که دیگر ایرانی نباشم×××خیلی جمله تلخی بود×××خیلی اذیتم کرد××××آدمي كه اسم بلاگش رو از رو كتاباي جلال انتخاب مي كنه نبايد هيچ موقع اين جمله رو بگه×××يا علي
Posted by: حامد کاربیست at February 18, 2006 07:36 PM
چه جالب. منم همين فكر رو ميكنم.ولي گاهي نميدونم بعدش دنيا چه شكلي ميشه.جدي اگه همه به آزادي و رفاه برسن انگار ديگه آرماني براي مبارزه كردن نميمونه.يه دفعه انگار يه ماشين عظيم بعد از هزاران سال از كار بيافته.يه جور خلا شايد.ايده خبيثانه ايه ولي خوب الان به نظرم اينجوري مياد ديگه!!!
حاشيه:شدم مثل اون يارو كه ميگفت خدا فقرا رو براي به وجود آوردن امكان نيكي كردن خلق كرد.):
Posted by: NAGHMEH at February 19, 2006 02:07 PM
خیلی هم درست فکر می کنی چون به نظر من با چند کشف و اختراع مهم مثل برق چاپ و....(واکسن ،قانون های ماکسول، نسبیت عمو آلبرت و.....)ما روی زانوی میزان علم جهان قرار داریم (یه منحنی نمایی در نظر بگیر عمودی میزان علم و افقی زمان )ما هم گذشته و هم آینده رو مثل کسی که سر دو راه ایستاده می توانیم ببینیم و از همه بدبخت تر ملت هایی که در این موقع جهان سومی باشن که سریع جا می مونن (به خاطر اینکه منحنیه سریع اوج می گیره)
Posted by: هاشم مرادمند at February 25, 2006 10:21 PM