search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

حکايت شير و بزغاله کوهی
برش شديد!
جميله
چکمه
یونان
آرتور سی کلارک
پتريشا کرونه
ديوار بزرگ گرگان
امروز در تاريخ
امتحان شفاهی

archives

June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« ادبيات فارسی ميانه | Main | هويت ايرانی؟ »

May 19, 2006

خريت

در راستای اون نقل قول معروف چند هفته پيش که :«تنها چيزی که حدی نداره، خريته»، بنده امروز احمقانه ترين عمل زندگيم رو انجام دادم.

صبح يک کمی دير از خواب بيدار شدم و چون مجبور بودم که سريع خودم رو برسونم به کلاسم، تصميم گرفتم بجای اينکه با اتوبوس برم دانشگاه، با ماشين خودم برم. وقتی که رسيدم، هنوز حدود 10 دقيقه به شروع کلاس باقی مونده بود. کنار خيابون جلوی يکی از اين پارکمترها پارک کردم و پريدم پايين و به اندازه يک ساعت سکه انداختم توی پارکمتر. يکدفعه به صرافت افتادم که کلاس حدود يکساعت و نيمه و من ديگه سکه ندارم. پيش خودم گفتم سريع می رم دم يک مغازه و ازشون خواهش می کنم بهم چندتا سکه بدند.

اين قسمت مشکلی نداشت و من با کمال افتخار برگشتم دم ماشين. اما ديدم اه! پارکمتره می گه : وقتتون تموم شده! پيش خودم فکر کردم يعنی چه؟ من همين سه دقيقه پيش به اندازه يکساعت پول ريختم توی اين دستگاه! مرده شور اين پارکمترهای دانشگاه رو ببرند که هميشه يکچيزيش لنگه...!

اما يکدفعه متوجه شدم که مشکل چيه: دوتا پارکمتر کنار همديگه هستند، يکی برای ماشين عقبی، يکی برای جلويی. من پول رو ريخته بودم توی پارکمتر ماشين جلويی که يک ب. ام .و. نو و شيک و تميز سياه رنگ کوپه بود! يکساعت هديه مجانی به مناسبت روز اثبات حماقت من. خودم داشتم يک ده دقيقه ای به خودم می خنديدم!

فکر کنم امروز روزيه که من بالاخره تبديل شدم به يک پرفسور کم حافظه!

Posted by Khodadad at May 19, 2006 12:15 AM

Comments

بهترین کار اینه که اصلن پول نندازی :)

Posted by: سرزمین رویایی at May 19, 2006 01:58 AM

جاي تو بودم ماشينشو پنچر مي كردم تا به اندازه يك ساعت وقتش تلف شه.

Posted by: كامران at May 19, 2006 03:45 PM

(:

Posted by: NAGHMEH at May 20, 2006 03:39 PM

طرف چه حالی کرده وقتی برگشته!
ولی اکثرشوت تزیینین.این پارکو مترها

Posted by: narges at May 21, 2006 12:22 PM

اصلا" هم تزئيني نيستند! لامصب ها يكبار جريمم كردند 45 دلار!!

Posted by: Khodadad at May 21, 2006 01:24 PM