search
contact
khodadad21 [at] yahoo [dot] com
latest entries
archives
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001
powered by
June 30, 2006
برای خالی نبودن عريضه
راستش چيز زيادی برای گفتن نيست. يک هفته گذشته رو به گشتن و استراحت کردن و ديدن خانواده گذروندم و يک کمی هم توی برکلی عزيزم و اين شهر کوچکی که مادرم درش زندگی می کنه (به اسم آلبانی) گذروندم. ديدن دانشگاه دوباره خاطرات گذشته رو زنده کرد و يادم انداخت که چقدر اين دانشگاه رو دوست داشتم. کمی از وقتم رو هم در کتابخونه گذروندم و برای مقاله ای که بايد توی لندن اين مردادماه توی کنفرانس بخونم تحقيق کردم. يکی از استادها رو هم ديدم و در مورد يک گروه اثر مهر و آثار دوره ساسانی با هم صحبت کرديم. فکر کنم بتونم ازشون برای پایان نامه ام استفاده کنم.
اما براتون از برکلی بگم و آلبانی. برکلی در شرق خليج سانفرانسيسکو واقع شده و با يک پل (پل خليج/بی بريج) از سانفرانسيسکو جدا شده. در واقع شهرهای برکلی و اوکلند (بلوط آباد:) و ريچموند و بقيه همه به هم چسبيده هستند و يکجورايی مثل دزفول و انديمشک آدم نمی تونه دقيقا" بگه که مثلا" کجا برکلی تموم می شه و اوکلند شروع می شه! در کنار اين شهرها (که اوکلند بزرگترينشونه)، چندتا شهر و شهرک کوچکتر هم هست مثل ال سريتو و آلامدا و فريمونت و بقيه (اين آلامدا از الآمد عربی مياد که همون شهر آمد باشه در شمال عراق). يکی از اين شهرهای کوچيک هم آلبانيه که در واقع توی شکم برکلی قرار گرفته. وسط خيابون يک علامت زده اند که «به برکلی خوش آمديد!».
خود برکلی شهر متوسطيه که نقطه عطفش دانشگاه معروف برکليه. منطقه اطراف دانشگاه، بخصوص خيابون های تلگراف و شتاک، پر مغازه های کوچک و بزرگ و بعضا" عجيب و غريب هستند. از رستوران گرفته تا مغازه فروختن سی دی دست دوم و حتی يکی که متخصص فروختن انواع وسايل دخانياته، از چپق گرفته تا قليون! يکی دوتا کتابفروشی خيلی عالی هم هست که من هردفعه ميام اينجا، يکی دو روز از وقتم رو به پرسه زدن توشون می گدرونم.
مردمش اکثرا" خيلی روشنفکر و ليبرال هستند و به نسبت بقيه امريکا، خيلی از اوضاع و احوال بقيه دنيا با خبرتر و در مورد مسائل محيط زيست و حقوق بشر و از اين حرف ها حساس تر و فعال تر. به همين دليل هم اين شهر شده مرکز آدم هايی با اين طرز فکر و حتی تندرو تر و مثلا" توی خيابون تلگراف هميشه کلی آدم هيپی و پانک ولو هستند و در حال دود کردن! برای خيلی ها اين جنبه برکلی که تا حدی چهره شهر رو «کثيف» و نامرتب کرده مطلوب نيست و به همين دليل هم مسخره اش می کنند. برای من اما اين بهترين جاست و واقعا" از بودن توی شهر و ديدن دوستام و رفتن به دانشگاه و همه چيزش لذت می برم. جاهای جالب ديگه اش هم آثاريه که در دهه شصت و موزيک مهم بوده اند. صحنه ای که جيمی هندريکس اولين کنسرت بزرگش رو اجرا کرد يا متاليکا ويديوی آلبوم «اس اند ام» رو ظبط کردند اينجاست. هميشه هم يکجايی خبری از موسيقی و تئاتر و يک چيزی هست. خلاصه آدم حوصله اش هيچوقت سر نمی ره. هروقت هم خيلی از محيطش خسته بشيد، با يک قطار مترو (که يکی از بهترين هاست، بعد از نيويورک و بستون)، در عرض 25 دقيقه می شه رسيد به سانفرانسيکو.
اين شهر آلبانی هم کنار برکليه مثل يک منطقه آروم می مونه در کنار يک شهر شلوغ و پر از آدم. جمعيتش حدود 16 هزار نفر. يک خيابون اصلی داره که پر از مغازه و رستورانه و مثل مغازه های برکلی، اکثرا" خصوصی، يعنی اينکه فروشگاه ها زنجيره ای نيستند و صاحبانشون همه محلی. توی تمام خيابون سولانو يک دونه هم مک دونالد يا برگر کينگ نيست، که فکر نکنم توی امريکا اين زياد معمول باشه! خونه ها اکثرا" کوچک و نقلی و بالنسبه گرون، بيشتر به اين دليل که مدرسه خوبی داره و معمولا" خانواده ها، که اکثرا" توی دانشگاه يا در سانفرانسيسکو کار می کنند و می خواهند در يک جای قابل دسترس اما آروم زندگی کنند، ساکنش هستند. من خيلی دوستش دارم و خيلی خوشحالم که می توم هر چندوقت يکبار ازش ديدن کنم.
سه شنبه راهی ايسلند هستم و بعدا" در موردش می نويسم.
Posted by Khodadad at June 30, 2006 07:41 AM
Comments
استاد فرمودید برکلی توی لندن هستش؟!
Posted by: k1 at June 30, 2006 10:52 AM
آقاي اسدالله عمادي شاعر شهر شهيد پرور ساري ( كه در واقع مثل سكرمنتو مازندان هست) يه شعري در مورد ساري داره كه آخرش ميگه ( فقط آخرش يادمه) كه " شهر عشق من هميشه باد". ما جوجه دانشجوهاي كامينوني كالج هاي دور و بر هم همين احساس رو از ولايت ساري به بركلي منتقل كرديم. من كه هر وقت ميرم بركلي به شدت ياد اين حرف ميافتم. يكي از بزرگترين آرزوهام اين هست كه اون خونه اي رو كه اون اول بركلي ( نميدونم از كدوم سرش) هست كه روي يه تپه پر از بلوط هست و منظره اش بركلي و گلدن گيت هست رو بخرم. آرزو هست ديگه. اين قناعت آدم رو ميرسونه كه تو والنات گريك خونه نميخواد و اونجا ميخواد.
جزيره يخي هم خوشبگذره استاد.
Posted by: leva at June 30, 2006 07:19 PM