search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

حکايت شير و بزغاله کوهی
برش شديد!
جميله
چکمه
یونان
آرتور سی کلارک
پتريشا کرونه
ديوار بزرگ گرگان
امروز در تاريخ
امتحان شفاهی

archives

June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« دوباره بهرام | Main | انقلاب فرهنگی دوم »

September 04, 2006

درونی کردن

امروز متوجه مسئله جالبی شدم که گفتم شايد برای بعضی ها مهم باشه. اسمش هست «درونی کردن» و عبارت است از درونی کردن يک فاجعه. در مورد شخصی، يک روانشناس خيلی بهتر از من می تونه مسئله رو شرح بده، اما در مورد تاريخی می تونم چندتا مثال بزنم که يکيشون برای ايرانی ها قابل لمسه، و بعدش هم منظورم رو می گم.

اگر کسی اسکندرنامه های مختلف يا داستان اسکندر در شاهنامه رو خونده باشه و نگاهی هم به داستان اسکندر در عربی کرده باشه (قصه ذوالقرنين)، به اين مسئله برخورده که در اين داستان ها، اسکندر يک فاتح خارجی معرفی نشده. از طريق يک مجموعه افسانه بسيار ظريف، اسکندر در اين داستان ها تبديل شده به شخصی که می خواد حق قانونيش رو بگيره. داستان به اين صورته که داراب، پادشاه ايران، کنيزی رو به فيليپوس (فيلقوس، فيليپ)، پادشاه مقدونی هديه می ده و از اين کنيز، اسکندر متولد می شه. اما قضيه اينه که کنيز قبل از رفتن به مقدونيه، با داراب خوابيده و در زمان ازدواج با فيليپ، اسکندر رو از داراب بارداره. وقتی که اسکندر بزرگ می شه، تصميم می گيره به ايران حمله کنه که تاج و تخت پدرش (داراب) رو پس بگيره و در طی جنگ، دارای دارايان رو (که در اين داستان تبديل می شه به غاصب) می کشه. پس در اين داستان، اسکندر يک خارجی نيست که ايرانی ها رو شکست داده، بلکه يک ايرانيه که داره حق مسلمش رو پس می گيره!

حالا اين هم جالبه که تواريخ رسمی (خدای نامه ساسانی و حتی اوستا) اسکندر رو ملعون و هيولا خطاب می کنند و يک مهاجم خارجی، که البته برای ما آشناتر و قابل باورتره. اما اين هم جالب خواهد بود اگر روايت افسانه ای بالا در واکنش به روايت رسمی بوجود آمده باشه.

به هرحال، چيزی که من جديدا" بهش برخورد کردم، ادامه اين مرحله درونی کردن در مورد وقايع بسيار متاخرتره. در ضمن گفتگو با چندنفر افغان و پاکستانی پشتون، متوجه شدم که اين مسئله در مورد حمله چنگيزخان هم صدق می کنه. در اين افسانه، تموجين مغول تا قبل از آمدن به خراسان (در اينجا افغانستان)، فاتح بزرگی نبوده و فقط فرمانده يک قبيله کوچک (اجداد هزاره ها) بوده. اما وقتی به افغانستان می رسه، کابل و هرات رو فتح می کنه و بعد با قبايل پشتون متحد می شه. اين قبايل هم در يک مجلس «لويه جرگه» به تموجين لقب «چنگيزخان» می دند و چنگيزخان هم چنان خوشحال می شه که حتی اسم پسرهاش رو می گذاره خان (اينجا، اين حقيقت که امروزه «خان» در افغانستان و پاکستان تبديل شده به يک نام خانوادگی، بسط داده شده به 700 سال قبل و مثلا" «تولی خان» شده اسم کوچک و اسم خانوادگی پسرچنگيزخان!).

از طريق اين افسانه، چندتا هدف ارضا می شوند. اول، حمله چنگيزخان و فتح و تخريب کابل و هرات، تبديل می شه به فتوحات يک فاتح داخلی که برای بوجود آوردن اتحاد انجام شده. دوم، قبايل پشتون شريک اين فتوحات درخشان می شوند و «حق آب و خاک» پيدا می کنند و سوم، شکل گيری افغانستان به صورت يک کشور شخصيتی تاريخی و قومی (پشتون) پيدا می کنه.

جالب خواهد بود که ببينيم چقدر هزاره ها در اين قضيه نقش داشته اند و اينکه آيا اين افسانه، وجود هزاره ها (باقی مانده های واقعی يکی از قبايل مغول در افغانستان که امروزه فارسی زبان هستند) رو هم توجيه می کنه يا نه. مسئله قابل توجه ديگه اين خواهد بود که ببينيم آيا هيچ افسانه درون کردنی در دست ساخت هست در مورد حمله امريکا و فتح افغانستان در همين چند سال اخير؟

Posted by Khodadad at September 4, 2006 12:11 PM

Comments

راه دور جرا میری به افغانستان منتظر افساته ها درمورد انرژی هسته ای باید باشیمD:

Posted by: انوش شاپوری at September 4, 2006 02:06 PM

اه ه ه ه ه ه! ما در كتابها و در ادبيات شفاهي كه قصه اسكندرو اين جوري نخونديم. يعني من اينجوري نخوندم.

اين قصه كه شما ازش نوشتيد آن زمان اثر داشته؟ اون زمان ساخته شده؟گيج شدم من ...

من تا به حال فكر مي كردم كوروش رو وصل كردن به ذوالقرنين!

و بنويسيم توجيه نه توجيح!

Posted by: یوتا at September 4, 2006 04:31 PM

و بنویسیم ارضاء نه ارضاع!

Posted by: mehdi at September 4, 2006 07:50 PM

اولا" كه بي سواديه و هزار درد. فكر كنم ده دوازده سال توي ايران زندگي نكردن، هرچقدر هم زور می زنم، داره اثر می گذاره. متشکر از تصحيحات.

در مورد قصه اسکندر. اسکندرنامه های مختلف (از جمله اسکندرنامه نظامی و داستان اسکندر در شاهنامه) اين داستان رو ذکر می کنند. قضيه يکی دانستن ذوالقرنین و کورش هم يکی از حدس های چند دهه اخیره، اما بطور سنتی ذوالقرنين رو اسکندر می دونند.

Posted by: Khodadad at September 4, 2006 11:03 PM

دو تا سوال : مگر نه اينکه فردوسی قسمت اعظمی از شاهنامه رو از روی خدای نامه نوشته ، پس چرا ماجرای اسکندر در شاهنامه کاملاً متفاوت از توصيفات خدای نامه است؟
آيا هزار سال بعد از حمله اسکندر به ايران اين افسانه ها درباره وی ساخته شده اند يا چنين پس زمينه ای از همان ابتدا در ميان مردم عامه پای گرفته بود و رفته رفته اسکندر رو به شخصيتی جهانبين ، سالک و پيری دانا تبديل كرد ، بطوريکه حافظ در ديوان اش بدنبال آب سکندر است ؟

به نظر من امروزه با اين قدرتی كه رسانه ها در اختيار دارند و کاملاً در پيشبرد اهداف کشورهای متبوع شون حرکت می کنند ، هيچ بعيد نيست كه ما خودمون جزئی از بازيگران افسانه ای باشيم ...

Posted by: sanaz at September 5, 2006 10:32 AM

مسئله منابع فردوسي موضوعيه كه متخصصين خيلي بزرگتر از من سرش بحث دارند و من راستش دلم نمي خواد داخلش بشم. فقط اينكه همونطور كه شما گفتيد فردوسي بخشي از شاهنامه رو احتمالا از روي يكي از چند نمونه خداي نامه نوشته اما نه همه اش رو! بسياري از منابع فردوسي تاريخ شفاهي هستند كه داستان اسكندر هم يكيشونه.

اينكه چه زماني اين داستان ساخته شده سواليه كه هيچ كسي براش جوابي نداره. ما تا مدركي نداشته باشيم نمي تونيم بگيم كي ساخته شده و خوب قديميترين روايات اين افسانه هم به زبان فارسي نو هستند و حدود 1300 بعد از اسكندر. اما طبيعت داستان و شباهتش با يك داستان مصري كه حدود 100 سال بعد از اسكندر ساخته شده مي تونه نشون دهنده اين باشه كه اين داستان بصورت شفاهي و افواهي وجود داشته و اسكندرنامه هاي فارسي نو فقط اينها رو نوشته اند. اين مطلب هم كه حداقل سه اسكندرنامه مختلف در فارسي وجود داره نشانه شفاهي بودن داستان و وجود داشتن روايت هاي مختلفه.

Posted by: Khodadad at September 5, 2006 01:47 PM