search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

حکايت شير و بزغاله کوهی
برش شديد!
جميله
چکمه
یونان
آرتور سی کلارک
پتريشا کرونه
ديوار بزرگ گرگان
امروز در تاريخ
امتحان شفاهی

archives

June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« ربّی و آخوند... | Main | معرفی نامه »

September 14, 2006

شکوفه های دانش

اول اينکه بنده برکلی هستم، بگيد باريکللا!

دوم، در زمان اين غيبت ما، والده مکرمه به همراه اخوی معظمه تشريف برده بودند تورنتو به ديدن همشيره جان. در بازگشت، به عنوان سوغات به غير از تی شرت و از اين حرف ها، در راستای اينکه ايشون می دونند من از خوندن مجلات ايرانی که در خارج از کشور منتشر می شوند لذت کاملی می برم و کلی با مسخره کردنشون تفريح می کنم، ايشون هم برای بنده يک شماره از مجله وزين (تقريبا" 200 گرمی!) «شهرما» هديه آورند. مجله که چه عرض کنم، از 100 صفحه، حدود 98 صفحه اش تبليغات و 2 صفحه هم «مطلب». حالا در اين بين، بنده در صفحه 44 شماره 89 اين مجله، مورخ 19 مرداد 1385، به مطلبی برخوردم که چند پاراگراف اوليه اش رو براتون می نويسم که حظی ببريد. اسم مطلب هست: «نهضت بابک خرم دين گوشه ای از تاريخ پرافتخار آذربايجان (به مناسبت 30 جون روز تولد بابک خرمدين)» و البته که «نوشته و تحقيق: دکتر فرجاد پور».

(جهت اختصار، از آوردن پاراگراف اول که دل نگرانی های آقای دکتر از ندانستن تاريخ توسط جوانان امروزه، اين گردن شکستگانی که هيچ چيزی نمی دونند، است صرف نظر شد. با هم به بطن «تحقيقات» دکتر می پردازيم. سفت بگيريد که نيفتيد!)

«با فروپاشی شاهنشاهی ساسانی توسط اعراب که از ژرفای بيابانهای عربستان به ايران آمده بودند، نظامی را برپا کردند که ايران را به ماقبل دوران مادها برد. ولی خوشبختانه با پيروزی انقلاب بزرگ شرق به رهبری بزرگمردی به نام ابومسلم خراسانی، نظام شبه برده داری و شبه فئودالی اعراب به يکباره فروريخت و تلاش برای از بين بردن برده داری اعراب در ايران آغاز گرديد.

از پيشگامان اين شورش بزرگ از جمله می توان به استادسيس، يوسف برم، سپيد گامگان، سرخ جامگان، حمزه آذرک سيستانی، و بابک خرم دين اشاره کرد. خرم دين در آن زمانی به کسانی گفته می شد که دارای دين زرتشتی بودند و پيرو مزدک و زبان آنها نيز ترکی آذری بوده است. در انجمن بابک گريستن معنی نداشت و آنان از آئين زرتشتی و مزدکی پيروی می کردند و گريستن را جزو مکروهات دين ميدانستند و شاد زيست را جزو مستحبات می دانستند.

اما شاد زيستن بر آنان به اين معنی بود که تنها زمانی انسان ميتواند شاد باشد که در جامعه محروميت نباشد و مردم در رفاه باشند. آنان از آئين زرتشتی پيروی ميکردند و و چراگاه ها و رودخانه ها و زمينهای کشاورزی را برای مردم رايگان قرار دادند تا اربابان نتوانند حقی از کشاورزان ضايع کنند. و سپس ازدواج يک مرد با دوزن را در يک زمان منع کردند و مساوات بين زنان و مردان برقرار کردند»

(تشديد بعضی کلمات از اين بنده سرافکنده است)

بدين ترتيب، پس «خسن و خسين هرسه دختران ابوپکرند».

Posted by Khodadad at September 14, 2006 09:07 PM

Comments

بزن تو سر بي سوادها در مجلات كاملا تبليغاتي كه به خود ريفرملاهت احساس فضل دست بده...

Posted by: Amir at September 14, 2006 10:51 PM

آقا همين ديروز با فرح خانم رفتم این مغازه ایرانی ها که روزنامه بگيرم...
همش ياد این پست شما بودم. برای يک پروژه نقد فرهنگی که در نظر دارم به دنبال سوژه می گشتم. باور نمی کنی چند تا روزنامه مفت و مجانی در این شهر من چاپ می شود.
از آقای کبابی پرسيدم گفت که از هر کدام هزار تا می آورند مغازه آنها و همگی را مردم زودی می برند. همه
روزنامه ها هم به قول شما وزنشان 200 گرم است و محتوای غير تبليغاتی آنها بلکه 5%....
در ضمن من به شما چند تا کامنت بدهکاری دارم.
اول از همه من تاريخ می خوانم و مطالعات زنان هم و آز آنجايی که درس خوان نيستم مدام هيچکدام از پروژه هايم را دوست ندارم....کارم روی زنان مشروطه (در واقع نامه های زنان به جرايد) بود که
چون تمام اش نکردم شما را در لندن ملاقات نکردم... دوست دارم کارم را عوض کنم و بروم در کالچرال استاديز....
جای شما خالی ديپارتمت امسال يک کرس انشت هم در پاچه من کرده است و فعلاً بايد تاريخ شهر اصفهان را (خودم البته انتخاب کردم) از اول بنی بشر در يک مقاله بيست صفحه اید تا آخر ترم بنويسم...
در مورد مادرتان هم با شما موافقم....من آن شب نگران زنی بودم که خبر نگار است به خاطر ارتباط های شوهرش
با آدم های مهم پهم زندگی اش بعد از جدايی خيلی سخت شده بود....
زندگی بعد از طلاق خيلی فرق دارد با زندگی بعد از اینکه آدم شوهرش را از دست بدهد....طلاق مخصوصاً اگر زن درخواست کرده باشد، پدر زن را در می آورد. حالا اگر زن مورد نظر در کار خدماتی باشد که مجبود نباشد با يک سيستم کار کند (دکتر باشد......مثلاً...يا مشاوری چيزی) زندگی اش آسان تر است...
ولی خدا به او رحم کند اگر بخواهد کار فرهنگی کند آن هم با سيستم کاری فعلی در ایران....
به هر حال ما به شير زنی مادر شما ایمان دارم و متاسفم اگر همه این ماجرا ها بر خانواده تان سخت رفته باشد...
در مورد غلط های املايی من راستش فارسی که بلد نيستم خوب اما در انگليسی هم ديسلکسيا دارم...گويا در فارسی هم داشته ام و هميشه ديکته هايم را 14 می شدم....خلاصه شما به بزرگی خودتان ببخشيد.
مخلصيم استاد

Posted by: sibil at September 15, 2006 07:28 PM

آقا ظاهرا من فقط ديسلکسيا ندارم بلکه ديس کامنتيا هم دارم...شرمنده کامنت قبلی پر از غلط غلوطه!!

Posted by: sibil at September 15, 2006 07:34 PM