search
contact
khodadad21 [at] yahoo [dot] com
latest entries
archives
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001
powered by
October 01, 2006
دستور بی دستور
قضيه اين نامه خمينی در مورد پايان جنگ اين روزها خيلی داغ شده، هرچند که من نمی فهمم چرا. تا اونجايی که من يادم مياد، و خوب يادم مياد، ما همون موقع هم اين ها رو می دونستيم.
اما از وجه سياسيش گذشته، نکته جالب به نظر من نثر نامه است. به نظر مياد که حضرت جانشين برحق هم مثل بقيه مسئولين بلند پايه و پايه بلند و مجريان تلويزيونی و بقيه، بی خيال دستور زبان فارسی بوده اند. ملاحظه بفرمائيد:
«اينجانب با آتش بس موافقت مينمايم و براي روشن شدن در مورد اتخاذ اين تصميم تلخ به نكاتي از نامه فرمانده سپاه كه در تاريخ ۶۷/۰۴/۰۲نگاشته است، اشاره ميشود»
دهه! يکدفعه از اول شخص مفرد چطور پريد به سوم شخص مفرد (همون سوم شخص مجهول که قبلا" هم در موردش نوشتم)؟؟ بيچاره زبون فارسی. اما خودمونيم، عربی های آخرش حرف نداره!
Posted by Khodadad at October 1, 2006 07:25 AM
Comments
اين فعل "نماييدن" هم به نظر من از اون فعلهاي تو خالي و مصنوعيه كه رسانه هاي عمومي براي اينكه از فعل بي ادبي (!) "كردن" استفاده نكنند به خورد مردم داده اند. البته نمي دونم تا چه حد تئوري من درسته!
Posted by: Negar at October 1, 2006 09:01 AM
جنابعالی بسيار اعصابخوردکن میباشيد و اين که میفرماييد همان موقع هم «داغ شده هر چند من نمیفهمم چرا» و «اينها رو میدونستيم» تا حدود زيادی گندهگويی نامحتمل میباشد. آن چيز که ما را بسيار عصبانی مینمايد، و حتی مینمايد، اين است که شما از کجا «میدونستين»، در حالی که حتی الآن چيز به اين واضحی را اين قدر نمیفهميد که «چرا». و اين رويه بايد اصلاح گردد.
والسلام علی من اتبعنا.
Posted by: amin at October 1, 2006 09:51 AM
برادر امين شهيد پرور. در جهت حفاظت اعصاب خودتون از خرد شدن بطور دوستانه توصيه مي كنم به وبلاگ من سر نزنيد. منظور بنده هم از ما همه ما بود كه شما هم اگر اون موقع بالاتر از 10 سال هم داشتيد جزوشون هستيد. از هركسي هم بپرسيد فكر كنم اينو تائيد كنه. به هرحال طبق معمول همه دوستان كم صبر شما اصلا" لب مطلب رو دريافت نفرموديد كه اصلا" مسئله جنگ نبود و بنده هم اصلا" منظور سياسي نداشته و ندارم. قضيه زبان بود كه به نظر مياد شما غير از پاراگراف اول مطالعه نفرموديد.
در ضمن متشكر مي شم احكام "اين رويه بايد اصلاح گردد" براي من صادر نفرماييد كه اصلاح يا غير اصلاح رويه بنده به من ربط داره و نه به شما. شما را هم عصباني مي نمايد و مي نمايد (به گفته خودتون) بازهم توصيه مي كنم يكي از هزاران وبلاگ ديگه رو بخونيد و اينجا براي من تكليف معين نكنيد.
جسارتا" هم عرض شود که «اعصاب خرد» کن صحيح است و نه «خورد» کن. «خرد» کردن يعنی شکستن و «خوردن» يعنی بلعيدن و فرودادن. بازهم توصيه می کنم قبل از متهم کردن بقيه به نفهميدن، اول نوشته هايشان رو تا آخر مطالعه کنيد. بيشتر مشکلات جهان از پيش قضاوت ناشی می شند.
ببخشيد، زياد وقت و مطلب تلف شما کردم.
Posted by: Khodadad at October 1, 2006 10:59 AM
خداداد عزیز: آره انگار حق با توست. لینکش را برداشتم. ممنونم از تذکرت رفیق :)
Posted by: سرزمین رویایی at October 1, 2006 12:54 PM
" براي روشن شدن در مورد اتخاذ اين تصميم تلخ "
What a flow, Persian language at its height, Sa'di eat your heart out!
Posted by: Shahriar at October 1, 2006 02:40 PM
راست میگی، اما باز اعتراف خمینی خوندن داره. تو که خودت خوره اسناد کتبی هستی.
Posted by: at October 2, 2006 02:14 AM
آقای خداداد رضاخانی عزيز،
نمیدانستم اين قدر لوس هستم که کامنتِ (مثلاً) طنزآميزم را ديگران جدی میگیرند و بهشان برمیخورد!
موقعی که جنگ تمام شد هفت سالام بود و به هر حال شرط سنی برای «جزو همه شما بودن» را ندارم. اما به هر حال اين هم سوآلی است که در اين جمله: «تا اونجايی که من يادم مياد، و خوب يادم مياد، ما همون موقع هم اين ها [؟] رو می دونستيم»، «اين ها» به چه مفهومی هست؟ و شما تا چه مقدار از محتويات نامهی آقای خمينی با خبر بودهايد؟ کل سوآل من هم از همين بند اول نوشته بوده و بندهای بعدی هم که پاسخی به اين سوآل نمیدهند که شما بتوانيد من را متهم به نصفه خواندن متن و يا «پيشقضاوت» (پيشداوری؟) بکنيد.
در ضمن وبلاگ شما جزو وبلاگهايی است که میخوانم، و اگر در نوشتهای چيزی به نظرم غيرمنطقی بيايد کامنت میگذارم و مینويسم. کل فضای وبلاگ شما: آزاد بودن برای ديدن صفحه و آزاد بودن برای نوشتن کامنت، چنين اجازهای را به طور پيشفرض به من میدهد؛ البته دفعات بعد جسارت نمیکنم و مثلاً خوشمزگی را قاطی کار نمیکنم که دريافت منظورم مشکل شود.
کل آن کامنت قبلی اشتباهات «اعصابخردکن» از روی عمد زياد دارد يکی هم «اين رويه بايد اصلاح گردد» که صرفاً جهت ارائه دادن نوعی سوم شخص مجهول نوشته شده و همانطور که لابد شما به عنوان کاشف اين ضمير بايد بدانيد، سوم شخص مجهول هيچ آدم مشخصی را مورد خطاب و بدتر از آن، تعيين تکليف و امر و نهی قرار نمیدهد که شما از اين دخالت در امور خصوصی ناراحت بشويد. سوم شخص «مجهول» است استاد!
به هر حال، از شوخی بیمزهام عذر میخواهم.
در ضمن لطف کنيد فکری به حال اين کامنتگيرتان بفرماييد که با داشتن اسکرول افقی نوشتن در آن آسان نيست.
Posted by: امين at October 2, 2006 05:05 AM
ادعا ندارم و نداشتم كه از محتويات نامه آقاي خميني خط به خط خبر داشتم. اما مثل تقريبا" تمام مردم مملكت، کسی رو در جبهه داشتم و همه ما هم می ديديم که ایران وضع بدی داره و حتی بزرگترین موفقيتش بعد از آزادی خرمشهر که فتح فاو باشه رو هم نتونسته نگه داره. در رفتن از سربازی و به هردری زدن که فرار کنند و اینکه ديگه کسی دستمال به سر نمی بست و جلوی مسجد صف داوطلب نبود هم این رو نشون می داد. قتل عام های توی زندان از جوون هايی که توی زندان بودند (در مورد فاميل من، از 18 سالگی) نشون می داد که ترس از شکست و همکاری مجاهدين وجود داره. همه اينها به هرکسی که اون دوران رو يادش باشه اين رو نشون می داد که «دفاع مقدس» و «جنگ حق برعليه باطل» به بد خنسی برخورد کرده و بايد سر و تهش رو هم آورد. کسی رو ياد ندارم که فکر کرده باشه که ايران اگر آتش بس قبول نکرده بود جنگ رو می برد. بله، خط به خط نامه رو نمی دونستيم، اما اصل مطلب رو توی کوچه و خيابون هم می شد فهميد. اهميت انتشار اين نامه رو انکار نمی کنم، اما مثل اين می مونه که فردا کسی نامه ای منتشر کنه مبنی بر اينکه سالوادور آلنده رو امريکايی ها سرنگون کردند. همه می دونند که اين اتفاق افتاده، حالا اينکه رسما" اعلام بشه غير از اهميت تاريخی، اثری در چيزی که بديهيست نداره.
متشکر از معذرت خواهی، ولی خودمونيم. متن خودتون رو بخونيد و ببينيد که شوخی درش هست؟؟
Posted by: Khodadad at October 2, 2006 07:01 AM
راست میگوييد آقای رضاخانی عزيز. من بلد نيستم شوخی کنم. ولی سعی کرده بودم کل نثرش شبيه نثر «آخوندی» آقای خمينی بشود و با توجه به مصنوعی بودن اين نثر، فکر میکردم معلوم باشد که جدی نمینويسم. مثلاً استفاده از همان سوم شخص مجهول و از موضع بالا حرف زدن (اين رويه بايد اصلاح گردد!) و استفاده از «میباشد» به جای «است» و «گرديدن» به جای «شدن» و «جنابعالی» (و سر هم نوشتناش که به نظرم به طرز تابلويی آخوندی است!) و آن «والسلام» آخرش که باز هم مشخصاً مسخره است.
Posted by: امين at October 2, 2006 08:53 AM
بابا خداداد چاخان مي كنه تو خيلي جوكي امين خان، دفاع مقدس نكن ديگه سر بكش برادر. بذا يونايتدنيشن بياد وسط نكته در مورد تاريخ رو مي ديم به تو، حس كمدي رو هم مي ديم به خداداد روبوسي كنيد بريد با هم شكار خارجي ها و طاغوتي ها...
Posted by: Amir at October 2, 2006 02:48 PM