search
contact
khodadad21 [at] yahoo [dot] com
latest entries
archives
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001
powered by
December 23, 2006
زلزله
توی اين منطقه اطراف خليج سانفرانسيکو، که برکلی هم جزوشه (نگفتم بهتون که يک هفته است آمدم برکلی برای ديدن خانواده محترم) يکی از عادی ترين اتفاقات اومدن زلزله است. کل منطقه روی دو گسل بزرگ زلزله واقع شده و تعداد زيادی زلزله تقريبا" هرهفته کمی منطقه رو تکون می ده. اکثريت قريب به اتفاقشون اينقدر خفيف هستند که آدم ها احساسشون نمی کنند، اما هرچندوقت يکبار، زلزله های بالای 3 ريشتر هم مياد که قفسه ليوان ها رو تکون می ده و محسوسه. يکی از بزرگترين وحشت های همه هم "گنده هه" هستش که قراره بياد و بزنه کل منطقه رو نابود کنه!
حالا اين ها رو گفتم که بگم يکدفعه از چهارشنبه تا امروز، سه تا زلزله سه و نيم تا چهار ريشتری اينجا اومده. امروز صبح بخاطر يکيشون از خواب بيدار شدم که خونه رو تکون می داد. خيلی جالبه و به آدم ديد متفاوتی از زندگی می ده. اگر مجبور باشی به اين فکر کنی که هرلحظه ممکنه اين خونه های چوبی اينجا روی سرت خراب بشه و تمام زندگيت از بين بره، نگاه جديدی نسبت به زندگی پيدا می کنی.
فعلا" همه چيز سالمه، تا بعد چی بشه...
Posted by Khodadad at December 23, 2006 11:44 PM
Comments
استاد جان . آخر ايده بود. مبصوت!!!! هال !!! كرديم. از علامت تعجب جلوي ا.ن عامداَ استفاده نكرديم تا آيين نگارش پايمال نشود. بخدا بلتيم. ضمناَ شما عزيزي. بزرگي . گلي . نفسي ولي عمرا بتوني به استاد دستور بدني فيلم بسازه قربونت برم. داريوش هم كه كاپيتان نبوده سروره. خيلي ارادتمنديم خلاصه.توهين به مقدسات نكن.
Posted by: فرجام at December 24, 2006 02:14 AM
استاد بايد خدمتتون عرض كنم كه برغان شهرستاني است در استان فارس در تقريبا 60 كيلومتري شيراز كه پياز داره و فقط پيازش معروفه
Posted by: Alireza at December 24, 2006 12:18 PM
متشکر از لطفتون. مثل خیلی دیگه از شهرهای کوچک ایران، برغان استان فارس هم یک خواهر کوچکتر در استان تهران داره که بیشتر تهرانی ها از طریق گوجه هاش باهاش آشنا هستند. حدود 50 کیلومتری شمال غربی کرج قرار گرفته و جزو بخش ساوجبلاغ حساب می شه.
Posted by: Khodadad at December 24, 2006 12:46 PM
جالبه بدوني كه اين حست رو كامل درك مي كنم چون چند روز پيش يه زلزله ي خفيف اومد 5سنبه حدوداي 8:20 دقيقه البته از كساني كه من ميشناختم خيلي كم متوجه اش شدن.
ولي به هر حال فعلاَ تا يه مدتي توي اين احساس مشتركيم.
Posted by: Afshin at December 25, 2006 01:34 AM
درسته تهران.
Posted by: Afshin at December 25, 2006 01:36 AM
واقعاً بايد حس جالبي باشه....!!!؟؟؟
Posted by: نرجس at December 25, 2006 12:30 PM
وقتی حرف از زلزله ميشه يه جورايی حس قريبی پيدا ميكنم ، يه خاطره قديمی باز مياد سراغ ام. تو سال ١٣۶٩ وقتی كه هنوز هفت سال ام رو هم تموم نكرده بودم ، تو يه شب تابستونی با صدای ترسناكی از خواب پريدم و ميون خواب و بيداری ، صدای پدر و مادرم رو شنيدم كه داشتند من و برادرم رو از خواب بلند می كردند ، يهويی خواب از سرم پريد و بلند شدم و دوئيدم طرف بابام ، مامانم هم برادرم رو بغل كرد. بابام ما رو زير يکی از چارچوبای در جمع كرد ، با ترسی كه تمام وجودم رو گرفته بود به بابام نگاهی كردم و ازش پرسيدم : " داره قطار از وسط حياط رد ميشه ؟ " بابام خنديد و گفت آره . بعد دو ، سه دقيقه كه تكونها و غرش زمين تموم شد ، دوئيدم طرف پنجره تا قطاره رو ببينم كه بابام نگذاشت. لباس پوشيديم و فوراً رفتيم کوچه. هی می پرسيدم كجا داريم می ريم ولی همينکه پام رو گذاشتم بيرون ديدم تمام همسايه ها كوچيک و بزرگ تو کوچه اند. بعداً كه وضع كمی آروم تر شد همه پتو و زيرانداز اوردن و تا صبح سحر بيرون بوديم. يادمه ما بچه ها بی خيال بازی می كرديم.
اون زلزله ، زلزله رودبار و منجيل بود ، با وجود اينکه ما از اونجا خيلی دور بوديم چند سالی بخاطر شغل بابام ساكن زنجان ، ولی حسابی طعم زلزله رو چشيديم. اون روز بود كه فهميدم زلزله چيه. حالا هم هر وقت به اون شب فكر می كنم با خودم ميگم ، آدمايی كه اونجا بودند چه ها چشيدند ؟
Posted by: ساناز at December 25, 2006 12:44 PM
سلام... امروز تو یه سایت http://aliabdoli.blogfa.com/post-2.aspx لیستی از کلمات اوستایی یا گاثایی دیدم. تقریبا همه این کلمات، تو زبان مادری من هست. اما کسی نمیدونه زبان مادری من چیه !!! از کجا میتونم اطلاعات بیشتر در این مورد پیدا کنم؟ ممنون میشم کمک کنید.
ضمنا به این ساناز خان بگید حس قریب با غ مینویسند نه با ق!
فعلا که از سه تا زلزله رودبار-قائنات-کرمان-تهران جون سالم به در بردیم، خدا به خیر کنه ...
Posted by: مقصود at December 28, 2006 02:28 PM
4 تا زلزله ;)
Posted by: مقصود at December 28, 2006 02:33 PM
مقصود جان. زبان مادري شما چيه؟
Posted by: Khodadad at December 29, 2006 10:22 PM