search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

حکايت شير و بزغاله کوهی
برش شديد!
جميله
چکمه
یونان
آرتور سی کلارک
پتريشا کرونه
ديوار بزرگ گرگان
امروز در تاريخ
امتحان شفاهی

archives

June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« مرگ ديکتاتور يا... | Main | جنگ پشه در حبشه »

January 04, 2007

وبلاگ و وبال گردن

درس، کلاس، نوشتن مقاله تحقيقی، سعی در چاپ کردن مقاله تحقيقی در مجله معتبر، نوشتن یک مقاله دیگر، سعی در ارائه مقاله در يک کنفرانس معتبر، امتحان کتبی، نوشتن خلاصه تحقيق، امتحان شفاهی، بازهم درس دادن، کلاس گرفتن، بحث کردن، کتاب خوندن و...

این ها کلماتی هستند که زندگی من و همه کسانی که خودشون رو گرفتار درس خوندن در اين مرحله کرده اند تعريف می کنند. هميشه از اينکه دنيای آکادميک يک دنيای بسته بوده بدم آمده. نظرم اين بوده که به هرحال، وظيفه و هدف اين درس خوندن من غير از اينکه خودم ازش لذت می برم، اينه که به بقيه هم چيزی ياد بدم. شايد بخاطر همينه که هم پرحرفم و هم در اين وبلاگ زياد از کارهای خودم می نويسم.

اما حالا چند نفر از استادان بلندپايه که توی اينترنت اين وبلاگ کذايی منو خونده اند بهم گفته اند که اگر می خوام موفق بشم و کارم جدی گرفته بشه، بايد در اين وبلاگ رو تخته کنم و تمام وقت بپردازم به کار اصليم. راستش با توجه به اين که کلی کار دارم، کلی مقاله نیمه کاره و تحقيق تموم نشده، سه ، چهار روزی بود که در موردش فکر می کردم. يادم افتاد که کار سيما هم که جدی شد، قضيه وبلاگ رو تعطيل کرد و رفت.

اما راستش دلم نمی ياد بگذارم و برم. به اين فکر افتادم که مثل آقای همخونه، وبلاگ رو بکنم جايزه اينکه کارهای ديگه ام رو انجام بدم. خلاصه تحقيق دکترام رو بايد تا آخر اين هفته تموم کنم و بعد هم چندتا بررسی کتاب و بعد هم مقاله های مختلف نيمه کاره. از اين ببعد، فقط وبلاگ رو وقتی می نويسم که يک کار اصلی رو تموم کرده باشم. هم شماها از دست من راحت می شيد و هم من به کارم می رسم!

Posted by Khodadad at January 4, 2007 09:58 AM

Comments

بابا این استاد های جدی کی می خواهند از ما بکشند بيرون....
من هم تجربه های مشابه داشته ام... در مورد من این نبوده که بابا تمام وقت به کارت برس..بيشتر فکر می کنم به خاطر وبلاگ عقل و رشناليتی ام به کل به زير سئوال رفته...حالا این در حالی است که من نسبتاً تمام کد ها و نرم های آکادمی را رعايت می کنم....ولی آن روز ها که به ميلانی بد و بيراه می گفتم- چند نفر از کله گنده ها تاديب ام کردند.
سيما البته دليل اش این نبوده که کارش جدی شده از خودش بپرس...يک ربطی به این اتنوگرافی مرافی و از فيلد بيرون کشيدن دارد.
اما راستش من معتقدم که این استادان بلند پايه سخت در اشتباهند...اینها بيشتر از اینکه نگران وقت تو باشند نگران رپيوتيشن ات هستند.
يعنی می ترسند که در این فضای مجازی عمومی و اما خصوصی آنقدر خصوصی نويسی کنی که ديگر نتوانی تصوير جدی ای از خودت در کار بسيار جدی آکادميک ات عرضه کنی.
چقدر بول شت زياد است در این آکاديميا که خودت می دانی..به قول آق مهدي سيبستان زمانه عوض شده....بنويس که این نوشتنت بلکه بهتر باشداز آن مقاله ات که در فلان ژورنال معتبر به چاپ خواهد رسيد و سال ها خاک ديجتال خواهد خورد تا موجودات فضايی محقيقين آنتراپلوژی خود را ماموريت بفرستند که قبل از استعمار زمين با پديده مردان ایرانی که به قصد دکتر شدن در غرب ناگهان فيل شان ياد هندوستان می کند و می روند سراغ تاريخ بومی شان آشنا شوند.
.

Posted by: sibil at January 4, 2007 11:00 AM

دکتر جان این ایده کپی رایتش دست خودمه و به تو یکی حقش رو واگذار نمی کنم. مگه از سر راه پیدات کردیم؟ وقتی بنویس که یک کار فرعی رو تموم کردی. این بد جوری جواب میده.ضمنا شما ضمن کم حرفی کم هم مینویسی. من مخالفم. خیلی مخلصم. انواع امور تایپ و صحافی و باد زدن شما حین تحقیق و چایی آوردن هم در اسرع وقت درب منازل انجام می شود. شما بخون و بنویس. ما رو انگولک نکن قربون اون درس خوندنت برم. هفته ای 1 ساعت وبلاگ نوشتن به جایی بر نمی خوره. یادته دیگه: مخالفم!

Posted by: فرجام at January 4, 2007 11:46 AM

اوی آقا واسه چی پرستو رو می کردی تو اتاق درو قفل می کردی؟ احترام خودتو نگه دارااا

Posted by: semialism at January 4, 2007 01:23 PM

موفق باشید .

Posted by: آلوچه خانوم at January 4, 2007 01:43 PM

خدا بهت صبر بده که اعصاب درس خوندن داری. هرچند سخته، ولی باشه هر وقت خواستی بنویس.

Posted by: حاجی کنزینگتون at January 5, 2007 03:57 AM

من با سیبیل موافقم. فقط همین.

Posted by: wellgard at January 5, 2007 05:57 AM

من هم اولش فكر مي كردم با سيبيل موافقم اما آخرش متوجه نشدم كه سيبيل خودش چقدر با خودش موافقه! امر فرجام هم اطاعت مي شه كه ما كوچيكشيم.

سيبيل جان: اين قضيه مردان ايراني كه به قصد دكتر شدن در غرب فيلشون ياد تاريخ بومي خودشون كرده كنايه (با مستقيم زدن) به من بود؟ چون من اول تصميم گرفتم تاريخ بخونم بعد آمدم غرب. در ضمن تاريخ بومي هم نمي خونم و تاريخ اقتصاد منطقه مديترانه رو مي خونم. در نتيجه موجودات فضايي كذايي ول معطل هستند...

Posted by: Khodadad at January 5, 2007 06:14 AM

خاک تو سرم!
نه به جان خودم متلک نبود...با وجود اینکه کاملاً بهت حق می دم که متلک خوانده باشی اش! بيشتر خودم مد نظر بودم تا تو! راستش دليل اصلی هم که شد مردان ایرانی این بود که اولش بود مردان و زنان ایرانی ولی بعد چون روی کامپيوتر عيال (که تازه خريده و فانت فارسی نصب نکرده) می نوشتم و از این سافتور پينگليش ها استفاده می کردم "زنان" اش را ضنان نوشته بودم که حال نداشتم برم دوباره بنويسم که خوب زنان اش را حذف کردم...
کلاً هم يک مزخرف بی مزه ایت همين جوری نوشتم اما قسمت اولش همچنان صادق است.

Posted by: sibil at January 5, 2007 11:41 PM

جناب سلام . براتون فرستادم به آدرس همین کانتکت می بالای صفحه وبلاگ که ات یاهو می باشد. کارها چطوری پیش میره ؟!

Posted by: آلوچه خانوم at January 8, 2007 07:08 PM