search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

حکايت شير و بزغاله کوهی
برش شديد!
جميله
چکمه
یونان
آرتور سی کلارک
پتريشا کرونه
ديوار بزرگ گرگان
امروز در تاريخ
امتحان شفاهی

archives

June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« بگین نه... | Main | بازی آرزو »

April 13, 2007

بزرگ شدن

چند وقتیه که شديدا" احساس می کنم دارم بزرگ می شم. یعنی اين سن و سال شريف داره واقعا" واقعا" فشار میاره!

اگر منو بشناسين، می دونيد که شغل شريف دلقکی کلاس و الکی خوشی اصلا" از اول برای من ساخته شده. نمی دونم چرا، اما بدون فکر کردن يا تصميم گرفتن، هميشه ناخودآگاه اينطور فکر کرده ام که اگر هم چيزی منو داره اذيت می کنه، دليلی نداره که اعصاب بقيه رو سرش خرد کنم. هميشه يکجورايی احساس کردم که دوازده سالمه و کارهای بچه دوازده ساله ها رو هم می کنم و بين کتاب های کار و درس، کتاب داستان و رمان و تن تن و آستريکسم هم فراموش نمی شه.

اما اين دوماه گذشته يکدفعه الکی و بدون دليل جدی شده ام و حوصله ندارم. احساس می کنم که راکد و کسل و بی حوصله شده ام. مرتب به ياد اين حکايت سعدی ميفتم که می گه وقتی طرف می گه «آب که در يکجا بماند می گندد» و جواب می شنوه که «چرا دريا نباشی تا هرگز نگندی؟» و احساس می کنم که نمی تونم دريا باشم. روزبروز دارم بيشتر امکان ديدن مسائل رو به صورت باز و «روشن» از دست می دم و خموده می شم و فشارهای الکی زندگی يکجورايی واقعا" بنظرم فشار مياند. از يک نظری احساس می کنم که با عميق تر شدن توی کارم، دارم هدف اصلی قضيه که يکی روشنفکری باشه و ديگری هم خوشحالی رو دارم از دست می دم. شايد بايد کتاب های قشنگی بخونم که حوصله ام رو بازکنند، ها؟

راه چاره اش چيه؟

پ. ن: در ضمن، این مطلب رو که در دنباله مطالب فیلم 300 نوشتم بخونید و پخش کنید اگر خواستید.

Posted by Khodadad at April 13, 2007 06:42 AM

Comments

کلی غم انگیز بود این نوشته...
شايد فيلم ديدن و کتاب خوندن عوض کنه حالت رو.

Posted by: پرستو at April 13, 2007 10:37 AM

اقاي غمگين بزرگ !اگه مي شه يه كم منابع درباره موجودات اساطيري در نقوش ساساني به من بديد...منم دانشجوي دكتري هنر هستم عين خودت بزرگ اما شنگول

Posted by: gistela at April 13, 2007 10:53 AM

1- علاجش یه دوره تن تن تراپی و آستریکس درمانیه. نیکلا کوچولو هم جواب میده. اگه در پاسخ پست قبلی منظورت از ملت منم هم ملت خودتی. چون من معمولاً حرف جدی نمی زنم چه برسه که بخواد بهم بر بخوره. خلاصه که بزرگ بشی کوچیک بشی همین قدری بمونی ما که مخلصیم.

Posted by: فرجام at April 13, 2007 11:59 AM

tell me if you find a solution. i tried revisiting some of my favorite books --both theory books and novels-- that have nothing to do with Iran or anything else I concern myself with these days. and i am sad to say that i didnt feel engaged with any of it.

anyway, i hope you feel better soon

Posted by: niki at April 13, 2007 04:06 PM

حکایت از سعدی نیست. هست؟

Posted by: کورش at April 13, 2007 09:16 PM

می‌گم شاید پس‌لرزه‌های کندیدسی هست اینا؟ ولی جدا انگار این زندگی تو غرب همه رو به این روز می‌اندازه. از بس که رقابت و بدوبدو هست. من چون همه چیزم به فوتبال ختم می‌شه وقتی می‌خوام حسابی احساس بچگی کنم می‌رم فوتبال! نمی‌دونم واسه تو هم کار می‌کنه یا نه!

پ.ن.: عالی بود. ولی برادر فقط می‌خواستی ما رو ضایع کنی دیگه انگار! مشکلت فقط با بمب و پتیشن بود؟؟

Posted by: wellgard at April 14, 2007 03:33 AM

روشن-فكري بدون شجاعت ميسر نيست و شما هم كه خودت هر وقت پاش بيوفته خيلي راحت و بي خيال مي گي كه ترسو هستي... پس دور روشن-فكري رو خط بكش و بچسب به مقوله شنگول-منگولي بچه پول-دار هاي شمال شهري بي خيال و خوش و خرم در اين دوره و زمانه كه 28 ساله كه همه چيز به غير از موقعيت هم-كاران و سازش-گران استبداد آخوندي داره دائم خراب مي شه... حالا جدي شدن هم شايد با اين مربوط باشه كه به هر حال نوبت همه مي رسه وقتي كه بد بختي همه بقيه رو با بي-خيالي گز مي كنيد بالاخره نوبت خودتون هم زماني مي رسه... تن تن هم بايد باشه كه يه ذره چرت و پرت بودن مقوله هاي غربزدگي و شتابزدگي پر افتخار (مانند خاك-بازي بچه كوچيك ها) در ارزيابي كردن مسائل - بدون هيچ گونه شجاعت و شهامتي بالانس بشه... پس بچه بازي-هات رو كنار نگذار كه وقتي آدم از سنيني كه درش به خاطر مسائل پشت گوش انداخته و با بي خيالي برگذار كرده گير كرده بالاخره عبور كنه... بعد مثل آدم بزرگ ها احتياج به شهامت پيدا مي كنه و فقط با گفتن اين كه خوب من شهامت ندارم نمي تونه با دنيا برخورد كنه... پس مقاومت كن و خودت رو به كر و لالي و بي خيالي بزن وگرنه مجبور مي شي با واقعيت دست و پنجه نرم كني.

Posted by: Amir at April 14, 2007 04:25 AM

علي جان من شوخ بودن رو به همه چيز ترجيح ميدم. خيلي سني ازت كوچك تر نيستم اما احساس مي كنم با بزرگتر شدنم شوخ تر مي شم و بيشتر از اين اتفاق لذت مي برم. زبان ما با هدف مشتركمان بايد بيشتر به دل بنشيند.
شاد باشي داداشم

Posted by: آرمين at April 14, 2007 09:29 AM

سلام ببین یه لطفی کن چون رشته ات تاریخیه در مورد موارد فنی لشکرکشی عمو خشایار بنویس من یادمه چند سال پیش که کانالی که خشی حفر کرده بود کشف کردند خودشون تو کف بودند که چه جوری این رو حفر کرده فکر کنم اگه فکر کنم خیلی موثر تره تا ما الکی بگیم از 300 ناراحتیم در مورد اینکه یکی از فرمانده های سپاه خشی زن بوده بگو و اینکه برای نوع حمله رای گیری کرده در مورد نوع لباس و آرایش سپاه و سازمان ارتش و این ها یه چیزایی به انگلیسی بنویس یا جمع کن در مورد کشتی سازی اون موقع من تو روزنامه خوندم که با پل معلق از رودخونه رد شده بودن

Posted by: هاشم مرادمند at April 14, 2007 03:33 PM

راه حلش اينه صبح كه از خواب پا شدي يه نگاه تو آينه به خودت بندازي، يه قري به كمر بياي و راه دوش (حمام) رو در پيش بگيري و زير دوش چهچه اي بزني و از شد خزان برسي به دختر همسايه شبهاي تابستون ! بعد دوش هم بدون نگاه به كتاب و دفتر و اينترنت و اونترنت ،يه ساك دستي ورداري و بزني بيرون ! يه نفس عميق دم در بهت مي گه كه جوان شدي !

Posted by: fereydoon at April 14, 2007 04:50 PM