search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

حکايت شير و بزغاله کوهی
برش شديد!
جميله
چکمه
یونان
آرتور سی کلارک
پتريشا کرونه
ديوار بزرگ گرگان
امروز در تاريخ
امتحان شفاهی

archives

June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« خبری نيست! | Main | تکه پاره... »

June 17, 2007

اظهار نظرهای بی جا

نه اينکه من متخصص علوم سياسی باشم يا جامعه شناس ها، همون مورخ تاريخ ساسانی که بودم هستم، اما اينها رو به عنوان يک خواننده و ناظر معمولی می گم.

توی دعواهای اخير اينترنتی، بخصوص دعواهای ايدئولوژيک چپ و راست و حزب اللهی و سلطنت طلبی و مدرنيستی و پسا-مدرنيستی که بين نظريه پردازان و فعالان و اپوزوسيون و سينه چاکان و رهبران و استادان مطرح می شه، دوتا قضيه خيلی جلب توجه می کنند. اوليش ساده است و چيزی که خودم هم تا يک حدی بهش اعتقاد دارم، اون هم اينکه اکثرا" مخالفانشون رو به مربوط نبودن و اطلاع نداشتن از وضعيت مملکت محکوم می کنند، بيشتر هم به اين دليل که طرف شش ماه زودتر از نفر اول از ايران بيرون آمده و با مسائل اينقدر آشنا نيست. اين مطلب هرچند که درسته (و يکی از دلايل اصلی که من در مورد سياست صحبت نمی کنم) اما در ضمن تبديل هم شده به چماق در دست مردم و هروقت کسی می خواد کس ديگری رو ذليل کنه، بحث رو می کشونه به "تاريخ آخرين خروج از کشور".

مطلب ديگه که خيلی مهمتره، مسئله اينه که بعضی ها شده اند مثال اينکه طرف رو توی ده راه نمی دادند، سراغ خونه کدخدا رو می گرفت! در حالی که هنوز دردهای سياسی و اجتماعی ما در حد ساده هستند و حتی قشر درسخونده و مثلا" روشنفکر ما هنوز به سختی يک کتاب می خونند و يک لايه سفت و سخت تفکر چپی روی ذهن مردم رسوب کرده، بعضی از خرده روشنفکرانمون آمده اند غرب و می خواند يک شبه، آخرين تفکرات فلسفی و سياسی رو به مردم حقنه کنند.

مثلا" در مملکتی مثل ايران که به دليل اينکه هيچوقت مستعمره درست و حسابی نشد (که ای کاش می شد) و به همين دليل مقدار زيادی از جاهايی مثل هندوستان از نظريات «کلنياليسم» کم داره و يا اينکه هيچوقت درش استراکچراليزم (تفکر ساختاری؟) جا نيفتاده يا مردم بطور عام از «شرقشناسی» (اوريناليسم) خبر ندارند، بعضی از اين دوستان به نويسندگان و نظريه پردازان مملکت می خندند و به خصوص نوشته های اينترنتی شون رو بی ارزش می دونند، چون که شما اصلا" به فلان مسئله پست-استراکچراليزم يا پست-کلنياليسم توجه نمی کنيد و در نتيجه همه حرف های شما «نقش بر آب است».

به همين خاطر به نظر مياد که اين دوستان اصلا" مخاطب و يا طرفشون مردم مملکت خودشون نيست، يا حداقل قشر مثلا" روشنفکر و تعيين کننده و «خط بده» اش، بلکه بيشتر با همون محيط کشورهای ميزبان و از يک نظرهايی با دلمشغولی های اونها و به تنگ اومدن هاشون از بن بست های فکری و فلسفی اين کشورها صحبت می کنند.

تا يک حدی اين مطلب منو ياد يکی از مشکلات اصلی اقتصاد ايران می اندازه. اون هم اين مسئله که يک گروه «کلج ديده، فکولته» های اواخر عهد قاجار که در مهد کشورهای اروپايی که خودشون تازه صنعتی شده بودند زندگی کرده بودند، برگشتند به ايران و نسخه معالجه اقتصادی ايران رو در صنعتی شدن پيچيدند. کسی هم توجه نکرد که صنعتی شدن اروپا ربط مستقيمی به شرايط اقليمی و نيروی انسانی اونجا داشته و لزوما" به همين صورت در ايرانی که شرايط کاملا" متفاوتی داره، کار نمی کنه، کما اينکه عملا" صنعتمون شد مونتاژ و دستمون در پوست گردوی اقتصادی...

حالا هم می ترسم با اين تزريق زورکی نظريات هنوز نپخته و در حال کار در فلسفه اينور خط، که خيلی وقتها جالب بودن و خوش نقش و نگار بودنشون اين تصور رو پيش مياره که آيه حقيقت هستند، جو کلی مملکت ما بجای اينکه بطور طبيعی از مراحل فکری بگذره، يکدفعه بدون مقدمه بيافته وسط سرخوردگی و بن بست فکری که اينوری ها باهاش طرف هستند....

Posted by Khodadad at June 17, 2007 05:08 PM

Comments

das marizad

Posted by: ehteramh at June 18, 2007 02:27 PM

اين شيخ خودتونه كه دائم صحبت از پسامدرنيته و امام مي كنه... ولي اين حرفت خوب بود. موفق باشي.

Posted by: Amir at June 18, 2007 04:44 PM