search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

حکايت شير و بزغاله کوهی
برش شديد!
جميله
چکمه
یونان
آرتور سی کلارک
پتريشا کرونه
ديوار بزرگ گرگان
امروز در تاريخ
امتحان شفاهی

archives

June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« چکمه | Main | برش شديد! »

June 14, 2008

جميله

زيرزمين خونه ما سه تا اتاق داشت و کفش هم از جنس سنگ بود و هميشه سرد. تابستون های گرم، خيلی کيف می داد که روی يکی از مبل های قديمی که مادرم در زيرزمين گذاشته بوده، بين شيشه های مربا و ترشی و رخت خواب ها و چمدانها، و از همه مهمتر روبروی کتابخانه نيمه شکسته ای که کتاب های قديمی پدرخوانده ام درش بودند، بنشينم و همينطور اتفاقی (يا بقولی کاتوره ای!)، کتابی رو بيرون بکشم و بخونم. خيلی کتاب ها رو همينطور خوندم، چون به دليل عجيبی که الان کاملا"خاطرم نيست، به خودم قول داده بودم هر کتابی رو باز می کنم، تا آخر بخونم. به همين دليل خيلی کتاب هايی که هيچوقت ازشون چيزی نفهميدم رو در سنين کم خوندم. سرمايه مارکس در 11 سالگی و کتاب های فرانتس فانون همان روزها و ازهمه بعدتر، اميل نوشته ژان ژاک روسو رو حدود 12 سالگی!

بعضی وقتها هم پيش می آمد که کتاب جالب و خوبی به دستم می رسيد و ازش لذت می بردم. بينوايان رو همينطور خوندم و کلی توی يک دائره المعارف غرق شدم. با عزيز نسين همانجا آشنا شدم و اولين بار اسم گورکی رو روی کتاب مادرش ديدم. دنيای بی دغدغه و لذت بخشی بود "آب بی فلسفه می خوردم، توت بی دانش می چيدم!"

يکی از اون روزها، کتابی با جلد بنفش بدرنگ و با چاپ عجيب و غريبی رو بين چندتا کتاب سياسی پيدا کردم. اسمش جميله بود که به نظرم اومد يا در مورد هنرمند رقاصه معروفه يا از آثار حسينقلی مستعان. اسم نويسنده اش هم به نظر فارسی می آمد، چنگيز آيتماتف. کمی با بی ميلی و کمی هم از سر کنجکاوی برش داشتم و شروع کردم به خواندن. در مورد يک سری آدم در يک مزرعه بود و از دريچه چشم يک پسر بچه گفته شده بود. خيلی زيبا بود، دنيايی رو تعريف می کرد که برای من کاملا" غريبه بود و در عين حال فريبا و جالب. کتاب رو، که چندان هم بلند نبود، يک نفس خوندم و بعد با خودم به اتاقم بردم. به حساب خودم از مجموعه کتاب های دور انداخته شده و زندانی در زيرزمين، به کتابخانه خودم ارتقا پيدا کرده بود. هنوز هم همانجاست...

سالها بعد وقتی شروع کرده بودم به ياد گرفتن زبان خارجی، با کمک فرهنگ لغات، جميله يکی از اولين کتاب هايی بود که به آلمانی خوندم. حتی با همه زحمتی هم داشت، هنوز لذتش رو از دست ندادم. به نظرم آمد که آيتماتف يکی از بهترين نويسنده های دوران ماست، از اونهايی که اما زياد معروف نبوده اند.

حالا مرد، باز هم قسمت ديگری از گذشته من رفت. آدم جالبی بوده وخوشحالم که می بينم حداقل در کشور خودش معروف بوده...

Posted by Khodadad at June 14, 2008 11:04 AM

Comments

بهاریه های مجله فیلمو یادت میاد؟ که نویسنده هایی مثل پرویز دوایی و تقوایی و بقیه در مورد جوونی شون و تهران قدیم مینوشتن و من همیشه با خوندن نوشته هاشون توی روزای تعطیلی عید حس عجیبی زیر پوستم میدوید از اینکه اجازه داشتم توی لحظات لذت بخش و خصوصی آدمها سرک بکشم...این نوشتهء تو هم همون حس خوب رو داشت...

Posted by: نیوشا at June 14, 2008 02:10 PM

شما چرا این فیدتو کامل نمی کنی؟ از اول فیدت فقط دو خط بوده... آخر من صدام دراومد. خود دانی.

Posted by: محمد at June 15, 2008 03:26 AM

نيوشا جان! مرسي از لطفت...

استاد محمد جان: اينهايي كه گفتي به چه زبوني بود و يعني چي؟ ما با تاسكي اومديم به جان عزيزيت...

Posted by: Khodadad at June 15, 2008 11:36 AM

کاش اينقدر دير به دير نمينوشتيد :)

Posted by: پانته‌آ at June 16, 2008 06:10 AM