search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان

archives

November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« November 2001 | Main | January 2002 »

بدون عنوان

با سلام و از اين حرفها! اين بار هم مجبورم کوتاه بنويسم و مختصر. عرض
کردم که کامپيوتر محترم به سرقت رفته و من مجبورم از امکانات مدرسه
استفاده کنم، الان هم که عيد نوئل است و همه جا بسته، منهم راستش اندکی
مشغول و اما دسترسی نداشتن به رايانه دليل اصلی. انشاالله از يک هفته
ديگه، دوباره مرتب می شم. اما اينکه می خواستم حتما" امروز بنويسم، موضوع
يک سوتفاهم بود که برای چند نفر دست داده بود، از جمله بهترين دوست من که
از جمله معدود افراديه که اين افاضات رو می خونه. البته ببخشها، اما تو هم
مثل بقيه، منظوره منو نگرفتی و جمله رو همونطور که بود نخوندی! آيا من
گفتم که طرفدار عوض کردن خط فارسيم؟ من فقط نظر خواستم، بر له يا عليه
مسئله! نظر من در سايتم هست، در ايرانولوژی، زير مطالب تاريخی، بخونيد! من
خودم مخالف سر سخت عوض کردن خطم و قبلا در چند جا در اين مورد نوشتم، اما
گفتم که نظر می خوام، و نظر خودم رو نگفتم تا همه با آزادی نظراتشون رو
بفرستند. حالا که گذشت، اما حقا، وقتی چيزی می خونيد، همونی رو برداشت
کنيد که اونجا نوشته، نه چيزی که شما فکر می کنيد نظر نويسنده بوده!
فعلا" يا حق، سال نو مسيحی هم مبارک، تا بعد!

December 27, 2001 09:09 AM



بدون عنوان

دوباره سلام. حق بديد که با اين سر شلوغی، باز هم من بموقع اين حرفام رو
"آپ ديت" (!!!) می کنم. در ضمن، دم همگی گرم برای جواب ندادن به سؤال من
در مورد تغيير خط فارسی! اما بعد، اون کلمه فرنگی رو نوشتم که سر يک زخم
ادبی رو باز کنم که مسئله ترجمه باشه. البته قبل از من، مرحوم قاضی و جناب
استاد کريم امامی هم راجع بهش نوشتند و دست ما هم کوتاه، اما ما هم دوزار
اينجا نظر می ديم، جا که تنگ نکرديم، ها؟ راستش بخنديد يا نه، من به
ادبيات کودکان علاقه زيادی دارم. اونهايی که منو از نزديک می شناسند، می
دونند که کتابهای اريش کستنر و ميشائل انده و بخصوص تن تن و آستريکس، هنوز
هم جزو کتابهای محبوب من هستند. هرچند که برای اين علاقه دلايل بزرگانه و
اديبانه هم دارم، اما دليل راستا حسينيم اينه که ازشون لذت می برم. در
همين راستا (ای خدا پدرتو بيامرزه سيد ابراهيم!)، وقتی مجموعه هری پاتر در
سال 1998 معروف شد، عليرغم مخالفتی که با کتابهای پرفروش دارم، تصميم
گرفتم که همشون رو بخونم. تصميم خوب و مثبتی هم بود. بعد از پايان جلد
چهارم، بنا رو گذاشتم که کتاب اول رو به فارسی ترجمه کنم، بخصوص که استادم
گفت که با آشنايی که با هردو فرهنگ و ادب فارسی و انگليسی دارم، ترجمه ام
خوب از آب در مياد. من هم هندونه ها رو زير بغل زدم و ترجمه رو شروع کردم.
حدود صفحه 150 بودم که معلوم شد يک جوونمردی قبل از من اينکار رو کرده.
منهم گفتم حتما" کار طرف عاليه که به اين زودی هر چهارتا کتاب رو ترجمه و
چاپ کرده، در نتيجه فاتحه قضيه رو خوندم و رفتم سر زبانشناسی خودم.
اخيرا"، يک نسخه از ترجمه فارسی جلد اول هری پاتر به تورم خورد و با ولع
خوندمش. نمی خوام در اينجا کل کتاب رو تجزيه و تحليل کنم، اما هميشه احساس
کردم که مترجم بايد کاملا" به هردو زبان و فرهنگی که در کار ترجمه اش
داخلند، وارد باشه. شايد ساده ترين مشکل اين ترجمه، عنوانش باشه. اسم کتاب
رو در فارسی گذاشتند: «هری پاتر و سنگ جادوگر»! سنگ جادوگر؟ بقول
همشهريمون، اين چه چيز است؟ اگر کتاب رو بخونيد، متوجه می شيد که اين
عنوان، ترجمه مستقيم Harry Potter and the Sorcerer's Stone است. در زبان
فارسی، اين سنگ رو از قديم الايام، «سنگ کيميا» می گفتند، و همين سنگ است
که در جستجويش، زکريای رازی و امثالهم، زندگيشان را گذراندند! حتی در
امريکا هم همين مسئله را در نظر گرفتند و اسم کتاب را گذاشتند
Philosopher's Stone که اصطلاح امريکاييست. اما مترجم محترم وطنی، وقت
نگاه کردن به فرهنگ را هم نداشتند، و بچه های ايرانی که کتاب را می
خوانند، يا فکر می کنند اسم سنگ کيميا، «سنگ جادوگر» است، يا اينکه در
داستان، سنگی وجود دارد با کلاه بوقی و مخلفات، که جادوگری می کند!
همه اينها گفته شد به غرض اينکه بگويم ترجمه ادبيات مهم است، و دانستن و
در جريان ادبيات روز بودن، برای ما اثر بخش است، همانطور که پايه های
ادبيات نوين داستانی ما بر ترجمه آثار خارجی گذاشته شده. اما فقط دانستن
زبان شرط توانايی در ترجمه نيست و مترجم بايد در کار خود حرفه ای باشد و
در ادبيات زبانهای ميزبان و مهمان، حتی الامکان، مطلع.
والسلام. عيد فطر و شب يلدا و نوئل و خناکا مبارک!

December 19, 2001 11:42 AM



بدون عنوان

السلام! شرمنده اخلاق ورزشی همه دوستان برای غيبت طولانی! اما توی اين
مملکت خاج پرستها، نوئل در اومده، همه جا تعطيله، از جمله اطاقهای
کامپيوتر اين دانشگاه عتيقه ما! خلاصه فکر کنم نوشتن من اين چند وقته،
قرضی باشه.
اما از اونجايی که من کرم خاصی در زمينه اذيت کردن مردم دارم، بگذاريد
بقول معروف اين کک رو به جون همه بندازم و مسئله بوداری رو مطرح کنم که
سرش کلی دعوا در گرفته. اما بينی و بين الله، شما ها دعوا نکنيد! عرض می
شود که نظر شما در مورد تعويض و به اصطلاح فرنگی کردن خط فارسی چيه؟ لطفا
با کمال ادب، نظراتتون رو بفرستيد. من نتيجه رو بعدا اينجا منعکس می کنم.
تا بعد، کريسمس مبارک!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

December 17, 2001 11:56 AM



بدون عنوان

ای خدا الهی اين بابايی که آخر اين قضيه تيتر ما رو صاف و صوف کرد خير
بده! ببينين، ياد بگيريد، آدم انساندوست هم پيدا می شه! الهی جدم اجرتو
بده (جد من بر طبق روايات قابل اعتماد، سرگردنه گير بوده، حالا خود
دانيد!).
امروز نه حال نوشتن هست و نه وقتش. فردا آخرين روز ترمه و من تازه دو ساعت
پيش تصميم گرفتم مقاله ام رو شروع کنم. پنج دقيقه پيش تمام شد! حال
بفرماييد! از اون کارهايی که فقط از ما فرزندان رستم و کيکاووس بر می ياد.
فردا هم دوست دختر حقير تشريف ميارن. من سعی می کنم که به هر حال افاضاتم
رو از لحاظ شما بگذرونم، اما اگر تاخير شد، معذور بفرماييد که جناب مولانا
می گه:
اندکی اين مثنوی تاخير شد مهلتی بايست تا خون شير شد
تا نزايد بخت تو فرزند نو خون نگردد شير شيرين خوش شنو
تا برنامه بعد، خدا نگهدار!

December 13, 2001 01:01 PM



بدون عنوان

دست اون بنده خدايی که ياد ما داد که لينک و تيتر رو به فارسی بنويسيم درد
نکنه! اما ملاحظه می فرمائيد نتيجه رو در بالا؟ حالا چاره چيست؟

December 12, 2001 11:18 AM



بدون عنوان

سلام و صد سلام دوستان ناديده من! جالبه، اضافه کردن مطالبی هرچند کوتاه
به اين بلاگ داره می شه عادت هرروزه من، اگر وقت باشه البته! اين چند وقت
سرم شلوغ درس و مشقه. پايان ترم و کلی کار. تازه امروز آقا معلممون خبر
خوب می داد راجع به تز! خدا به داد برسه.
اما ديروز رفتم و چندتا از بلاگها رو خوندم. اکثرا" خوب بودند. چندتايی
هستند که حرفی برای زدن ندارند، ولی اکثرا" مفيد و خواندنی هستند. بعضی ها
بوضوح استعداد نوشتن دارند و سعی می کنند از اين طريق، مفری برای اون حالی
پيدا کنند که دکتر براهنی اسمش رو گذاشته «جنون نوشتن!». به هر حال، خدا
زنده نگهشون داره. اما از ما و اين نوشتن. مرحوم قزوينی می گفت بعضی ها
شهوت نوشتن بدون مطالعه دارند. اين جمله مثل يک داغ روی مغز من نشسته و هر
چند يکبار وادارم می کنه به خود انتقادی شديد و ميل به پاره کردن همه
آشغالهايی که می نويسم. اما بعد از چند بار تجربه، تصميم گرفتم اين کار رو
نکنم. فهميدم که برای اين عصبی می شم که نوشته هام مخاطب و منظور دارند.
اما نوشتن بايد برای خود باشه. حالا هم برای ديگران می نويسم (علی الخصوص
برای درس دادن!) اما موقع نوشتن، مخاطب رو خودم می گيرم. ببخشيد از اين
شرح نفس!
نگرانی و دلمشغوليم اين روزها، موضوع نظريه «سيستم جهانيه» که به وسيله
والرستين طرح شده و به دست کسانی مثل گوندر فرانک و گيلز، تا 5000 سال بسط
داده شده. لب مطلب اينه که همه اينها می گن اين روش اقتصاد جهانی و نگاه
کردن به تاريخ جهان بر مبنای يک جهانبينی «اروپايی» اشتباه است. اينها سعی
دارند ثابت کنند که قبل از قدرت گيری اقتصادی اروپا، آسيا و بخصوص چين و
هند و حتی ايران، قدرتهای اقتصادی پيشرو بوده اند، و همه اينها مراحلی از
يک سيستم جهانی که از 5000 پيش وجود داشته و بصورت مرحله ای، باعث صعود
اقتصادی و سياسی يک منطقه می شه. در اين مرحله، اروپا تنها نقش يک بازيگر
رو داره و با استفاده از نقره و طلای ينگه دنيا!! تونسته وارد بازاری بشه
که تا قبل از 1600
ميلادی، در دست آسيايی ها بوده. در اين مورد شايد بعدا بيشتر گفتم. اما
سوال شده بود که کتاب «شرقشناسی» پرفسور ادوارد سعيد چقدر از نظر ادبی و
تاريخی و سياسی و... مهم و قابل اعتماده؟ من در اين مسائل شاگرد سعيد هم
نيستم و واقعا" نمی تونم کارش رو "نقد" کنم. از نظر ادبی، نثر ادوارد سعيد
در انگليسی، تقريبا بی نقصه. اصلا اين حضرت در درجه اول نظريه پرداز
ادبيه، در نتيجه نثرش عاليه! از نظر تاريخی و تئوريک، بقول معروف در راه
درستی گام برمی داره، اما دقيقا" به همين دليل که اديبه نه مورخ، بعضی از
استدلالها يا نتيجه گيری هاش احتياج به بازبينی و تحقيق عميق تر دارند. از
نظر سياسی هم من نادانتر از اينم که نظر بدم. کلا"، خط کتاب، خط خوبيه که
می تونه سر آغاز تحقيقات بهتر و پرمايه تری بشه. در آخر، يک کتاب ديگه که
فشرده بحتهای «سيستم جهانی» رو در بر می گيره:
Denemark, R. Gills, Barry K. et al. "World System History", Routledge,
2000
خدا قوت.

December 12, 2001 08:48 AM



بدون عنوان

عرض شود که يا هو! ملت، می گما، ما رو تو اين راه تنها نذاريد بالاغيرتا"!
همش که نبايد اين آقای وجدان بيدار دست بکار شه، شمام دو تا سؤال بکنيد من
بدونم نظرات امت شهيد پرور چيه آخه! اما جونم واسطون بگه که ما در ضمن درس
خوندن، همه هواسمون به اينه که يک چيزی ياد بگيريم که به درد آينده مملکت
بخوره. هر بحثی هم که پيش مياد، ما عين جوراب آب نکشيده، خودمونو قاطيش می
کنيم و بحث مملکت گل و بلبل رو بميون مياريم، همچی که ملقب شديم به عنوان
«وطن پرست دو آتشه»! اما هيشکی ندونه، ما خودمون که می دونيم اين مملکت ما
کلی اشکالات داره. نتيجتا"، سعی کنيد هميشه با ديد باز و انتقادی به مسائل
نگاه کنيد و تعصب به خرج نديد. اين هم از روضه بنده!
اما، سؤال شده بود در مورد وضعيت ايرانشناسی در خارج ايران در حال حاضر.
موضوع بغرنجيه. کل مسئله در وضعيت سختی قرار داره. معمولا دولتها با
اختصاص دادن مقداری پول و تاسيس کرسی ها، تحقيقات در مورد کشورشون رو
تشويق می کنند. بدليل کوتاهی های موجود در اين زمينه، کرسی های ايرانشناسی
يا حذف می شوند، يا به دليل نبودن استاد حاذق، نصيب کسانی می شوند که
استحقاق يا دانشش رو ندارند. به همين جهت، اصولا اسم ايران و تمدن ايران
هم داره از دروس آکادميک حذف می شه. 40 سال قبل، کرسی ايرانشناسی دانشگاه
لندن که در اختيار مرحوم و.ب. هنينگ بود، از معتبرترين موقعيتها بشمار می
رفت، اما الان، سيمز-ويليامز يکتنه بايد در برابر يک لژيون عربشناس و
کليمی شناس و هندشناس بايسته. حتی در حال حاضر که مسائلی مثل «سيستم جهانی
تجارت» در صدر تحقيقات اقتصادی قرار داره، بدليل نبود تحقيقات کافی در
مورد ايران، چين و هند و افريقا عرصه رو بخودشون اختصاص داده اند.
اما بگذاريد با اسم بردن چند نفر ايرانشناس، کمی همه رو با وضعيت
ايرانشناسی دور و بر دنيا آشنا کنم. تا يک سال پيش در کيمبريج، ايليا
گرشويچ رو داشتيم، متخصص سغدی و اوستايی و زرتشتی گری. پارسال عمرش رو داد
به شما. بعد، رونالد امريک بود در هامبورگ، استاد اعظم سکايی و تخاری،
اونهم 31 اوت رفت بسوی جهان آفرين! بعد هم نيل مکنزی بود در فرانکفورت،
استاد فارسی ميانه و پارتی و بخصوص کردی، ايشون هم دو ماه پيش بسوی سرای
باقی شتافت. هيچ کدوم از اينها رو توی ايران اعلام کردند؟ توی روزنامه های
انگليس نوشتند، ما در ايرانی ها نديديم. تازه اين به اضافه مرگ استاد بی
همتای خودمونه، استاد احمد تفضلی رو می گم که بی خبر رفت و داغش بايد به
دل هر ايرانی بمونه. اينها که می رند، يعنی 50-40 سال تجربه می ره و يعنی
امکان تربيت شاگرد. برای کسی مثل امريک، اصلا حتی جانشينی هم موجود نيست.
الان در کيمبريج، يک پيتر ايوری هست که باز نشسته شده و در زمينه تاريخ
بعد از اسلام و شعر و فلسفه کار کرده. در آکسفورد، جان گرنی هست که متخصص
تاريخ صفوِيه. در مدرسه مطالعات شرقی و افريقايی لندن، نيکلاس سيمز-
ويليامز رو داريم که روی سغدی و بلخی و پارسی باستان و ديگر زبانها کار می
کنه. آلموت هينتزه هم هست، متخصص اوستايی و زردشتی. در آکسفورد در ضمن،
اليزابت تاکر رو هم داريم که روی اوستايی و سانسکريت کار می کنه. خانم مری
بويس هم هست، بازمانده نسل قديم، که با آرتروز افتاده روی تخت. اما ديگه
وارد جزئيات نمی شم. روديگر اشميت، مارتين شوارتز (استاد خودم)، گراردو
نيولی، گيتی آذرپناه، ژاله آموزگار، ديويد استرانا، علی اشرف صادقی، حشمت
مويد، احسان يارشاطر، محمد محمدی، هانس پتر اشميد، جلال خالقی مطلق، پرودس
اوکتور شايروو، جلال متينی و معدودی ديگه، تنها کسانی هستند که باقی
موندند و دور و بر دنيا، با حداقل امکانات و بدون هيچ کمکی از مراجعی که
معمولا" بايد کمک کنند، به کارشون ادامه می دهند. نسل جوانتر هم اکثرا" از
بين غير ايرانی ها هستند که هر چند در سعی و تلاششون شکی نيست، اما به هر
حال، به قضيه از ديد غريبه نگاه می کنند. امثال منهم که اولين مشکلشون
اينکه دايی بزرگه می گه بجای اين مزخرفات برو يک چيز درست و حسابی بخون،
يعنی نون و آبدار! اينهم درد دل ما! توی مملکت خودمون هم استادان خوب
هستند، اما دريغ که همه دنبال رشته های نون و آبدارند! ملتی که تاريخش رو
نشناسه و نتونه با گذشته اش آشتی کنه، چطور می تونه آينده اش رو بسازه؟ يا
حق.

December 11, 2001 09:15 AM



بدون عنوان

سلام و صد سلام! شرمنده که سه روز غايب بودم. درس و مشق، آخه ناسلامتی ما
دانشجوی فوق ليسانس هستيم و از اين گنده ...ی ها! امروز هم بايد کم بنويسم
چون کلی انشا ٍ و از اين حرفها دارم. روم سياه!
اما قضيه شرقشناسی بود که فکر کردم ممکنه آتشی در حال دوستان بزنه که زهی
خيال باطل! اما در ادامه همان ماجرا، عرض شود که آخر هفته ای رفتيم
کيمبريج ديدن يکی از دوستان که اتفاقا" بر خورديم به حضرت «پيتر ايوری» از
مستشرقين بنام که پنجاه ساليست اينکارست. داستانها گفت از ديدن هدايت و
شرابخواری با جلال و از اين حرفها که جالب هم بود، و البته عين دودکش هم
سيگار کشيد. اما جالب عشقی بود که به ايران داره و اينکه عين يک ايرانی
دلش تنگ شده و مثل من، دلخور از بعضی مستشرقين که در ضمن تحقيقات، تمام هم
و غمشون اينه که بگن مملکت ما تمام ايده هاش رو از جاهای ديگه گرفته و همه
تقليده از يونان و مصر و بابل و هند و چين. کسی هم نيست بگه آخه اين ايران
هم که خواهر همون هنده و تازه اگر هم فرمايشات شما درست باشه ، اين خودش
بزرگترين هنر که ايران و ايرانی تونسته دستاوردهای ممالک مختلف رو آشتی
بده! اما اينکه نگاه می کردم که بعد از انقلاب چقدر در ترجمه و نشر متون
ايرانشناسی اهمال شده و تحقيقات جديد از دسترس خواننده غير متخصص ولی
علاقمند دور مونده. هنوز هم در ايران کتابهای آدمهايی مثل هرتزفلد و
گيرشمن و کريستن سن، تنها آثار قابل دسترس هستند که بعضی هاشان کلا" رد
شده هستند (مثل "آثار" هرتزفلد). و اثر اين در ازدياد و تشديد تعصبات که
در ايران فراگيرست، قابل بررسی است. بايد آثار جديدتر و منطقی تری که با
تعصبات کمتر و به روش علمی تری نوشته شده اند را به فارسی ترجمه کرد. هنوز
هننينگ و گرشويچ و شوارتز و سيمز- ويليامز و حتی قريب و تفضلی و آذرپی
خودمان هم شناخته شده نيستند! در ضمن، توصيه می کنم که اين دو کتاب رو
بخونيد: Blaut, James "Colonizer's Model of the World", Guilford Press,
NY. 1993
Gnoli, Gherardo "The Idea of Iran", Roma 1991
فعلا همين، تا بعد!

December 10, 2001 07:42 AM



بدون عنوان

مثل اينکه قضيه ايران و پارسی بد نبود و به درد چند نفر خورد. در ضمن
معلوم شد که آدمهای مختلفی اين زوايد عقايد بنده را از لحاظ خودشان می
گذارانند. دمشون گرم! اما من از اول خيال داشتم کمی هم واسه دل خودم
بنويسم. ولی قبلش يک نکته رو در مورد ايران اضافه کنم. يک دوست عزيزی
نوشته بودند که ايران تا قبل از دوران رضاشاه بنام Persia شناخته می شده و
رضاشاه قانون رد کرده که اسم مملکت بشه ايران. من قضيه رو پی گيری نمی
کنم، اما واقعا آيا ناصرالدين شاه بخودش می گفته «شاه فارس»؟!!! يا مثلا"
اردشير باپکان در کتيبه هاش نوشته: "از، اردخشير، شاهنشاه ايران او انيران" (من،
اردشير، شاه ايران و غير ايران)، اما به حساب نمی ياد، صحيح؟ اما اين قضيه
ای که من می خوام برای دل خودم بگم هم، ربط به اين موضوع داره. مسئله
«شرقشناسی» است. از اول بگم که اين موضوع جواب قطعی نداره، و بالاغيرتا"
جعبه پست مارو با نظرات و پيشنهادات و الطافتون پر نکنيد!! من نظر خودم
رو، اونهم در حال حاظر و با در نظر گرفتن اينکه خودم دارم راجع بهش تحقيق
می کنم، می نويسم. آدمهای کله گنده تر و خيلی داناتر از من راجع به اين
مطلب صحبت کرده اند، و بعضی هم مانند آل احمد، حتی سی سال بعد از "ترکيدن"
هم دارند فحشش را می خورند و کفاره اش را پس می دهند. در اين مملکت ما مثل
اينکه نويسنده بايد حتما حرف متعهد بزند و عده ای هم با چماق تکفير در
کمين اينکه مبادا دست از پا خطا کنی. بگذريم. شرقشناسی مسئله ايست بغرنج و
حساس. حسن و ضرر هم زياد دارد که شمردنش وقت می خواد و حوصله، و من از اين
هردو مستضعفم. اما مسئله طرز برخورد شرقشناسيست با چيزی که سعی يا ادعای
شناختنش را دارد. چرا شرق؟ البته به نسبت اروپا! اروپا و تمدن اروپايی
"اصل" است و من و سرخپوست امريکايی، شرق و غربش! (از اين «اروپا» ضمنا"
امريکا و استراليا را هم در نظر دارم) بقول اين بابای تاريخدان، جيمز بلات
James Blaut ، تمدن و تاريخی که ما می خوانيم، همه به نسبت اروپا تعيين
شده. ميانرودان(Mesopotamia) و هلال حاصلخيز(Fertile Crescent) ، پايه های
تمدن را گذاشتند، بعد تمدن، عين قطار سريع السير شرق، شروع کرد به رفتن
بسوی اروپا! يونانی ها همه چيزهای مهم مثل فلسفه و طب و رياضی را کشف
کردند، رومی ها مملکت داری را اختراع کردند، اروپايی های بعدی هم بقيه
اختراعات مهم را انجام دادند تا رسيد به اختراع اقتصاد مدرن و انقلاب
صنعتی انگليس، بعد هم نظم نوين جهانی امريکا. افريقا و آسيا هم اگر مطرح
شوند، در زمينه دوران استعمارگری اروپاست و مدرنيزاسيون. اين استعمارگری
که می گويم، ترجمه Colonialism است و اصلا مفاهيم معمول سياسی را در نظر
ندارد. مختصر که يعنی همه چيزهای بدرد بخور از اروپا آمده و اين اروپاست
که راهبر همه است در تاريخ، و حالا هم همه در جنب و جوش رسيدن به اين
قافله. از همينجاست که همچو منی می رود دانشگاه و «شرقشناسی» و زبانهای
«شرقی» می خواند. اما ما چرا ما کرسی غربشناسی نداريم؟ کرسی زبان داريم
برای تربيت آدمهايی که می خواهند زبانی ياد بگيرند که به کار "بيزنس"
بيايد! هنوز خودمان را هم نشناخته ايم، و کورکورانه به دنبال هويج. ببينيد
واقعا" چند نفر می روند دنبال يادگيری يک زبان، بخاطر تحقيق؟ ما چند کرسی
تاريخ اروپا داريم و چند استاد متخصص؟ فکر نکنيد ضد اروپاييم و ضد
مدرنيزم، که اولين برچسبهاييست که چسبانده می شود. بحثم اينست که ما اين
غرب را که به حق پيشرفته تر از ماست و از بسياری نظرها هم بهتر، اول بايد
بشناسيم، بعد دنبال کنيم. بقول گوندر فرنکAndre Gunder Frank ، بايد اول
عادت کنيم بگوييم «آسيای غربی» بجای خاور ميانه.
اين هم از افاضات اين روزه. تا بعد، سرتون سبز!

December 7, 2001 07:24 AM



بدون عنوان

نخير، انگار اين آقای مشاطيان جدی جدی داره می شه وجدان من! اما کار
سختيه، از ما گفتن. به هر حال، مطلب امروز هم از سؤال ايشون ناشی می شه.
مطلب اينکه فرق بين ايران و فارسی وPersian چيست و چرا ما مردم راPersian
می گوييم و زبان را Farsi و آيا بايد گفت زبان Iranian يا Farsi ؟
من راجع به اين مسئله قبلا هم نوشته ام، در نشريات و حتی در ايرانولوژی.
بگذاريد از ايران شروع کنيم و «ايرانی». ايران لزوما" به معنی مرزهای فعلی
مملکت ما نيست. ايران بيشتر از اينکه مفهوم جغرافيايی داشته باشه، مفهوم
قومی و زبانشناسی داره. ايرانيان يا کسانی که به يکی از زبانهای ايرانی
صحبت می کنند (اينجا اصلا" موضوع نژاد محلی از اعراب نداره) قسمتی از شاخه
زبانی و قومی هندو-ايرانی هستند که خودش بخشی از خانواده زبانی
هندو-اروپايی محسوب می شه. زبانهای ايرانی مختص به فارسی نيست. زبانهای
کردی، بلوچی، پشتو، تاتی، آسی، وخی، اشکاشمی، يزقلامی و حدود ده زبان
ديگر، همراه با فارسی از زبانهای دوره نو ايرانی به شمار می روند. زبانهای
ايرانی هم مانند همه زبانهای ديگر دوره ميانه و باستان داشته اند. از
زبانهای دوره ميانه ايرانی، فارسی ميانه، پارتی، سغدی، خوارزمی، و ختنی از
بقيه معروفتر هستند. بعضی از زبانهای ايرانی باستان مثل پارسی باستان و
مادی و اوستايی هم که معرف حضورتون هست! پس جواب يکی از سؤالات داده شد!
گفتن اينکه من «ايرانی صحبت می کنم» غلط است و مثل اين می مونه که يکنفر
بگه «من تمام زبانهای ايرانی را صحبت می کنم»!
اما مسئله فارسی و Persian که برای هرکسی که کمی تاريخ بدونه قابل حل است!
فارسی تلفظ عربی پارسی است که اسم زبان ماست. در زبانهای اروپايی اين کلمه
از يونانی گرفته شده که بصورت صحيح و با «پ» بجای «ف» است. اما اينکه چرا
بعضی ها می گويند Farsi بجای استفاده از Persian که صورت درست کلمه است.
بنظر من اين ربط به تنبلی و بی قيدی بعضی مهاجرين ايرانی داره! Farsi اسم
زبان ماست در فارسی، اما در انگليسی و زبانهای ديگر اروپايی بايد
گفتPersian/Persisch/Persan . مثل اينکه در انگليسی، اسم زبان English است
و در فارسی ما «انگليسی» می گوييم. اگر کسی بگويد «من انگليش صحبت می کنم»
، کلمه اشتباهی بکار برده. کما اينکه يونانی ها به زبانشان Elliniki می
گويند، اما در انگليسی از Greek استفاده می کنند. ايرانيان هم بايد ياد
بگيرند که به قوانين زبانها احترام بگذارند و از کلمات صحيح استفاده کنند.
اما اينکه بگوييم من ايرانی هستم يا Persian ؟ جواب اين مسئله مشکل است.
از نظر جغرافيايی، Persia فقط منطقه استان فارس است. اما از نظر زبانی،
اکثر ايرانی ها Persian هستند. من اهل تهرانم و از نظر جغرافيايی، تهران
در ماد باستان است، نه پارس! من هميشه می گم من ايرانی هستم، نه Persian !
اما بستگی داره به شخص. اگر من بگم من Persian هستم، مثل اينه که بگم من
با کرد و ترک و بلوچ ايرانی از يکجا نيستم. در صورتی که همه اهل يک
کشوريم!

December 5, 2001 08:41 AM



بدون عنوان

بجای مقدمه:
ای وای! ديدی چی شد؟ انگار يکنفر غير از خودم اينها رو می خونه، جل
الخالق! قضيه اينه که اين آقای شايان مشاطيان يک
نامه برقی برای من فرستاد و تهديد کرد که اگر عين آدم دست از چرت نويسی بر
ندارم و راجع به تاريخ ننويسم، اسم منو از صفحه اش بر می داره! آقا، ما رو
می گی، اگر يک کيلو پياز خام هم بهمون خورونده بودن، اينقدر متاثر و
اينسپايرد نمی شديم! چشم، از تاريخ و زبان شناسی می نويسم، اما هنوز کسی
جواب مسابقه منو نداده: از بين نقره و سيم، کدام کلمه ايرانيه؟
بذاريد از همينجا شروع کنيم. بر مبنای سابقه ای که من داشتم، اکثرا" نقره
رو عربی و سيم رو فارسی و در نتيجه ايرانی می دونند. اول بگذاريد مشخص کنم
که مفهوم کلمه «ايرانی» در اينجا، مفهومی فراتر از مرزهای فعلی ايرانه و
فارسی تنها يکی از زبانهای ايرانی محسوب می شه. برای اطلاعات بيشتر، به
مقاله من در ايرانولوژی
و يا مقدمه دکتر معين بر فرهنگش نگاه کنيد. اما برگرديم سر نقره کاری
خودمان. در حقيقت، کلمه ايرانی اصلی، نقره است و سيم از يونانی ASIMION
مشتق شده که معنی «کار نشده، خام» رو می ده. کلمه نقره هم (که در تلفظ
فعليش، احتمالا از سغدی قرض شده) به همين معنی است: ن+قره. بعضی مواقع،
برای توضيحش متاسفانه بايد از الفبای زبانشناسی که مشتق از الفبای لاتينه
استفاده کنم.
اولا" «ه» موجود در اينکلمه احتمالا" اشتباه املاييست از «ة» عربی که در
متون قديمی امر مرسوميست. فرم اصلی بايد «نقرة» يا ترجيحا" «نقرت» باشد.
«ق» سغدی منشعب از «ک» ايرانی باستان است، برای مثال اوستايی -krt يا
پارسی باستان-k(a)rt ، به معنی «انجام دادن» ( «کار» و «کردن» فارسی نو).
«ن» موجود که در خط سغدی بصورت ساکن نوشته می شود، در واقع پيشوند قيد
منفی ايرانيست که با يک فتحه خفيف بايد خوانده شود (Na و فارسی نو
«نا»--> «نا آرام»)
پس نقره را ميتوان بصورت na-krt بازسازی کرد که معنی «ناکرده، دست نخورده»
يا همان خام را می دهد. اين هم از کمی زبانشناسی. اما من با اون قضيه ملا
هم داشتم به جاهايی می رفتم آقا شايان! تحقيق به زبان شيرين و آسان! از
آنجا يی که اين بلاگ، دفتر خاطرات هم هست، بنويسم که ديشب دزد خانه ما را
زد و شناسنامه، گذرنامه، پول و کامپيوتر مرا برد. اين هم دليل پکری من! يا
حق.

December 4, 2001 08:39 AM



بدون عنوان

در راستای اينکه انگاری هيچ کس تره ای برای من و تبلگاتم خرد نمي کنه، من
هم لج کردم و تصميم گرفتم دو روز هيچی ننويسم! اما از بخت بد ما فقرا، اين
هم اثری نکرد، ای بخشکی شانس! البته خودمانيم، يکی از رفقای هم دل می گفت
تو اگر وقت داری، بهتره بجای بلاگيدن بری وب سايتت رو بقول خاج پرستها «آپ
ديت» کنی. ديدم راست می گه، اما بقول عبيد: «دريغ از مردی و دردی!» اما
واسيه اينکه نگيد اين بلاگ من روشنفکرانه و بدردبخور نيست، عزم را جزم
کردم که برای عبرت آيندگان و روشن شدن مواضع دشمن شکن خودم، امروز دو کلمه
حرف حساب بنويسم. البته زياد سطح انتظاراتتون رو بالا نبريد، از من جدی
بودن به راحتی بر نمی ياد!!!!
عرض می شود که، قرار شد ما در اين مقر، دست به تجزيه و تحليل مسايل ادبی و
تاريخی بزنيم. برای اونهايی که متاسفانه منو می شناسند (بيچاره ها!) اين
موضوع روشنه که من مثل گربه مرتضی علی، از هر طرف ولم کنی، روی چهار چنگول
«تاريخ» فرود ميام! همهْ مسايل مهم، از گرانی شکر در گينه بيسائو تا
ازدواج اين پسر بدبخت شاه نروژ، همه و همه ريشه در تاريخ دارند. اگر هم
باور نمی کنيد، بقول ملا، بريد اندازه بگيريد!
صحبت از ملا شد، حرف تو حرف آمد. چه می شه کرد، حرف نشخوار آدميزاده! بله،
در راستای گره زدن تاريخ به بند تنبان ادبيات، بياييم اين جناب ملا را
تجزيه کنيم، البته غرض شخصيتشان است، والا که خودشان قرنهاست تجزيه شدند!
در مايه تجزيه های ادبی روشنفکرانه (نظير تجزيه و تحليل هزار باره حافظ از
سوی اديبان وطنی، حفظ الله کلهم!) ما هم دست به يک تجزيه شخصيت تاريخی و
جغرافيايی و چه بسا شيميايی جناب مولانا نصرالدين بخاری می زنيم!
همانطور که ملاحظه شد، ما همينطوری تصميم گرفتيم که ملا اهل بخارا بوده.
اين مهميست که خيلی دانشمندان چيز فهم تر از ما هم نتوانسته بودند به آن
دست بيابند! حالا می پرسيد منبع ما برای يک همچين ادعايی چيست؟ ما هم می
گوييم الهام! تصور بد نکنيد ها. منظورمان الهام خانم نيست، غرض الهامات
آسمانيست! راستش اول تصميم گرفته بوديم بگوييم «بلخی»، زبانمان نچرخيد، شد
بخاری. از آنجايی که ما ديکتانور هم هستيم، حالا حاضر نيستيم از حرفمان
برگرديم! بله، ملا اهل بخارا بودست و لاغير! اما اين بخارايی بودن ملا،
ظلم بالتساوی هم هست. از آنجايی که مثل بقيه چيز ميزهای «ايرانی» و به
برکت تحقيقات ايرانشناسی امثال خودمان، ملا نصرالدين هم شخصيتی فرامليتی
پيدا کرده و با اسامی «خواجه» (استغفرالله!) و «حوجه»، آوازه اََش تا
آلمان شرقی هم رسيده، لذا قرار دادن ايشان در يک محل نوستالژيک و از نظر
سياسی بی سرخر مثل بخارا فوايد بی شماری دارد که نگو و نپرس. حالا که محل
اقامت مرحوم ملا معلوم شد، بايد نقل مکان کنيم به مثايل مهمتر. اما چون
وقت برنامه رو به اتمام است، تا دفعه بعد، شما را بخدای متعال می سپارم.
بای بای!

December 3, 2001 11:51 AM