بدون عنوان
اين روزها، چند نفر آدم باحال و بامعرفت، بريد برقی فرستادند که «اوی
خداداد، ما وبلاگتو می خونيما». منظور اينکه بنويس و منصرف نشو. اما
ننوشتن من از کمبود علاقه نيست که وقت! مشغول اسباب کشی هستم. اما غير از
اون، داشتم مباحثات و توهينات روشنفکرانه «نخبگان» وطنی رو می خوندم سر
لحاف ملا. منظورم دعوای محسن مخملبافه سر ماجرای آکتور فيلمش، بعد هم پاسخ
غير لازم امثال آقای نگاهی دامت برکاته. تارنمای گويا هم در ادامه سنت
روزنامه های محبوب، اخبار رو در بست اختصاص داده به اين ماجرا. امروز هم
که کلب الاخبار، استاد بهنود وارد شد که حقا" خوب نوشت و پر نوشت، اما
انگار فشار ننوشتن زياده، چون از مسعود خان بعيده! شما توی اين چاله گنداب
نيفتيد. «من اگر بيفتم، سهل است. تو گوش دار که نيفتی، که خلقی از پس تو
بيفتند»!!
بقول جلال (هنوز بعد از 32 سال از مرگش، محبوب ترين شخص است برای خراب
کردن تمام کاسه کوزه ها بر سرش)، "ديگر"! و حتما" هم «الخ...» و
«قزعبلات»! چه می گفتم؟ اين مغز که مغز نيست، ماشالله، عين کامپيوتر 386!
اما عرض شود که، بقول اون کمدين (!!!) معروف وطنی، بريم سر بحث شيرين....!
يک اشاره کوچک و به ظاهر بی اهميت . ببخشيد اگر غر غر می کنم! اما نبودن
مقوله ای مثل ادبيات تطبيقی، يا بودن، اما جدی گرفته نشدنش، در ايران، از
مسائل قابل توجهه اين دور و زمونست. بيشتر کسانی رو که من ديدم در ايران
در رشته ادبيات تحصيل می کنند، يا ادبيات کلاسيک ايرانی می خونند، يا
تصحيح متون. تا اونجايی که من خبر دارم، بحث ادبيات تطبيقی و شناخت نقاط
تشابه و تاثير پذيری بين ادبيات ايران و اروپا و خاور دور، زياد در ايران
پای نگرفته. البته از دلايل عمده اش هم کمبود ترجمست که من اميدواری به
مرور زمان و با آشنايی بيشتر ايرانيان با زبانهای مختلف، برطرف بشه. يک
مطلب کوچک هم راجع به خودم. از امروز شروع کردم به درس دادن فارسی در
دانشگاه. استقبال خوب بود و فکر می کنم بتونم به چند نفری اين زبان رو ياد
بدم. اما داشتم فکر می کردم که شايد از يکی از اين شعرا و نويسندگان مقيم
لندن دعوت کردم که بياد
و راجع به ادبيات ايران صحبت کنه. اما امان از غرور! تفکر اختصاصی بودن
علم و هنر و تعلق داشتنش به طبقه خاصی که هنر رو «می فهمند»، هنوز هم از
اذهان «روشنفکران» ما بيرون نرفته. يعنی مشکلی که بخاطرش، علم بوعلی و
ابونصر فارابی، متعلق بود به دربار و کتاب ها به اسم فلان امير نوشته می
شد. يعنی بفول فرنگی ها Elitism ! هنوز هم رسوباتش در پس مغز روشنفکرانه
متفکران ما نشسته. آدمهايی که خودشون رو فرهنگساز می بينند، غافل از اينکه
اين تاريخه که در اين موارد تصميم می گيره. مشک آنست که خود ببويد...
تا بعد، يا حق.
بدون عنوان
آقا بشتابيد که غفلت موجب پشيمانيست! ببخشيد که اين مثنوی باز تاخير شد،
اما من بيچاره دانشجو هزار کار دارم، بعضی مواقع، کارهای مهمتر از توبلگ
هم هست! البته ديروز تا به حال در کار عوض کردن تارنمايم بودم (کی می گه
لغات فرهنگستان خنده داره؟). تشريف ببريد باز ديد، انشالله که پسره. اما
ديگه از چی بگم؟ امروز بجای غرغر ادبی و بی ادبی، اجازه بديد اخبار تعريف
کنم. از اين دوشنبه، من يک کلاس دارم که قراره توش به اين مردم مملکت کفر،
زبان شيرين فارسی درس بدم. فکر کردم پنج نفر بيان خوبه، اما فعلا" 52 نفر
ثبت نام کردند! بازهم بگيد کسی فارسی دوست نداره. مخصوصا" اونهايی که می
گن «ما که خارج زندگی می کنيم، بچه هامون بايد خارجی حرف بزنن، فارسی به
چه درد می خوره؟!!» ديگر اينکه من سرم خيلی شلوغه، با اجازه مرخص! يا هو.
بدون عنوان
«تا که دوباره زنده شوی...»
کلمات آغازين کتاب، ذهنم را مشغول می کنند. چرا «دوباره»؟ بودنی که نابود
شد و «دوباره» به بودن باز گشت؟ و يعنی هر بودنی نتيجه يک نابودن است و
پايان خودش در نابودنی ديگر؟ اما چرا هستيم؟ هستيم که نباشيم؟ آيا هدف
بودنمان رسيدن به مقصود نبودن است؟ و آن خالقی که به ما «بودن» را می دهد،
بعد ملک الموت را می فرستد که «نا»بودمان کند! آيا عزرائيل هم بودن خودش را در نبودن ما توجيه می کند؟ فرق بين
بود و نبود در زبان ما، يک «ن» است که خود اضافه ايست به بود. پس در زبان،
نبودن مشتقيست از بودن. اما در عالم واقع، بودن طفيلی نابوديست و بودن
«بودن» به بودن «نبودن» وابسته و محتاج، که «در آغاز هيچ نبود...» و بعد
از آن نبودن، زايش بودن سر گرفت. پس نبودن، رفتن ماست بسوی اصل، و بودنمان
فرعی از نبودن.
ببخشيد، سر دلم سنگين بود.
بدون عنوان
شنيديد می گن «کلاغه اومد راه رفتن کبک رو ياد بگيره، راه رفتن خودش هم
يادش رفت»؟ بقول عمران صلاحی:«حالا حکايت ماست!». کلی وقت صرف کردم که
وبلاگم رو مثل وبلاگ مقام معظم رهبری، جناب حودرالسلطنه در بيارم، يک
جنگلی شد که بيا و ببين! خدا رو شکر، قالب اصلی رو ذخيره کرده بودم،
گذاشتم سر جاش، برگشتم سر خونه اول! خدا بگم اين حسين آقا رو چکارش نکنه!
بدون عنوان
ببخشيد که بر خلاف قول قبلی، مرتب ننوشتم. اما از امروز سرم خلوت تر شده و
به اميد خدا، هرروز می نويسم. اما راستی اين وبلاگ به نظرم فقط سه نفر
خواننده داره، چون من توی هيچ وبلاگ ديگه ای نديدم کسی ذکر خير منو بکنه!
قول داده بودم که موضوع خط رو ادامه بدم، اما اجازه بديد اول يک کار ديگری
بکنم که به دنباله همان مطالب ايرانشناسی است. در عرض دو روز گذشته، دو
بار به اين مطلب برخوردم که بسياری از جزئيات تاريخی ايران و آسيای غربی
بطور کل، خيلی کم در معرض تحقيق بدون تعصب قرار گرفته اند. در هردو مورد،
استادهای متخصص به من اين مطلب رو گفتند! يک مورد کلاسی بود در مورد تجارت
و کشتيرانی، و ديگری هم يک سخنرانی در مورد آزادی برده ها در کشورهای
اسلامی. در هرکدوم از اين موارد، بيشتر از سه يا چهار کتاب نوشته نشده، در
صورتی که مثلا" کشتی رانی چين، موضوع بسياری از کتابهاست که من سر دست می
توانم حدود 10 را نام ببرم! چرا؟
اما در مورد خط. من و اين دوست عزيز به جاهای جالبی رسيديم که کاش می شد
عينا" اينجا منعکسشون کرد. همانطور که گفتم، جزئياتی هست که کسی نمی تونه
ديگری رو در موردشون متقاعد کنه، اما کلا"، توافق بيشتر از اختلافه. اما
من فکر کردم بهتره يک تاريخچه خط فارسی اينجا بنويسيم برای استفاده همه و
ثواب اخروی!
عرض شود که زبان نوشتاری اصولا" از زبان گفتاری بسيار جوانتره و بسياری از
تمدنها و ملل مختلف، خط نوشتاری محلی ندارند. اتفاقا" اکثر خطوط مورد
استفاده امروز، بوسيله استفاده کنندگانشون ساخته نشده اند (بدون در نظر
گرفتن خطوط مصنوعی مثل کره ای). خطوطی که امروزه در دنيا مورد استفاده
هستند، به چهارگروه کلی تقسيم می شوند:
1- خطوط منشعب از کنعانی
2- خطوط منشعب از چينی
3- خطوط دراويدی
4- خطوط تای-لائوسی در دوران باستان، خطهای ديگری هم وجود داشتند، مانند
ميخی، که الان مورد استفاده نيستند. تمام خطهای مورد استفاده زبانهای
هندو-اروپايی، عربی، عبری، امهاری، مغولی، و ترکی، منشعب از گروه اول
هستند. قديمترين نمونه اين خطها که احتمالا" جد اعلای همه آنهاست، در غاری
در کنعان (فلسطين) پيدا شده. در اوايل پيدايش، اين خط به گونه های فينيقی
و پيش آرامی تقسيم شد. گونه فينيقی به يونان راه پيدا کرد و تدريجا" به
صورت خط يونانی در آمد که خود ريشه خطوط لاتين و سيريليک و احتمالا"
فوتارک (خط اسکانديناوی قديم) است. گونه پيش آرامی با تغييرات کمی به صورت
آرامی در آمد که خط مهاجران آرامی به امپراتوری بابل و بعد الفبای مکاتبه
ای شاهنشاهی هخامنشی شد. در سوريه، وطن اصلی اقوام آرامی، اين خط به صورت
خط سريانی در آمد که در گونه های مختلف آن، برای نوشتن قديميترين متنهای
مقدس مسيحی بکار می رفت. يک نوع اين خط بوسيله قوم نباتيون، از اعراب
سوريه، برای نوشتن زبانشان بکار می رفت که قديميترين گونه عربی نوشته شده
است. مانی، پيامبر ايرانی، نوع ديگر سريانی را با تغييرات مخصوصی برای
نوشتن کتابهای دينيش بکار برد.
اما خط آرامی مورد استفاده هخامنشيان، در زمان اشکانيان به صورت خط رسمی
زبان پارتی در آمد و جای ميخی را گرفت. اين خط در زمان ساسانيان برای
نوشتن پارسی ميانه (اصطلاحا" پهلوی) بکار رفت. خط پهلوی بسيار نا خوانا و
نا کار آمد بود. برای مثال، حروف "ن" ، "و" هردو يک نشانه داشتند، مضافا"
بر اينکه استفاده از هزوارش (انديشه نگار)، خواندن را تقريبا" برای عموم
غير ممکن می کرد. چند بار سعی شد که اين خط را تصحيح کنند و با اضافه کردن
نقطه و علامات ديگر، خواندنش را ساده کنند، اما نتيجه چندان رضايت بخش
نبود. هيربدهای زرتشتی، بر مبنای اين خط، الفبايی کامل و فونتيک درست
کردند که برای نوشتن اوستا به کار می رفت و احتمالا" بهترين الفبا برای
زبانهای ايرانيست.
در ابتدای اسلام، از روی خط سريانی مورد استفاده نباتيون، خطی برای عربی
ساخته شد که "کوفی" نام دارد. مکان اختراع اين خط، کوفه، در شاهنشاهی
ساسانی بود و خود نشاندهنده تاثير ايرانی بر روی اين خط است که اتفاقا" در
وحله اول، يادآور خط پهلويست! بعدها، يک کاتب ايرانی بنام ابن مقله
بيضاوی، بر مبنای همان اصول تصحيح خط پهلوی، با اضافه کردن نقطه و سرکش،
اولين نمونه خط رقعی را درست کرد که امروزه خط نوشتاری زبان عربيست. دبير
ديگری در دربار عباسی، به نام ياقوت مستعصمی، از روی اين خط، خطوط هفتگانه
عربی را ساخت، و هموست که چهار حرف پ، ژ، گ، و چ را برای زبان فارسی اضافه
کرد. اضافه کردن حروف کار معمولی بود و در قرن دوم هجری، خوارزميان اولين
کسانی بودند که حرف ف سه نقطه را برای نشان دادن يک صدا در زبانشان، به
اين خط اضافه کردند.
امروز، قدمت خط فارسی به بيش از 1300 سال می رسد. اين خط را، هم به دليل
اثر پذيری از خط پهلوی و هم به دليل قدمت آن که پا به پای عربی رشد کرده و
حتی در نوآوری جلو افتاده، بايد خط فارسی-عربی خواند. اين خط، يک خط خارجی
و تحميلی نيست، بلکه خطی محلی است که به وسيله دبيران ايرانی که به
زبانهای پارسی يا سغدی صحبت می کردند، به وجود آمده.
همين! تا بعد، خير پيش!
بدون عنوان
يا هو ملت! اين هم از قول ما که گفتند الوعده کالوفا! توجه فرموديد که
عربی صادر شد؟ حالا بگذريم که از نظر دستوری صحيح بود يا خير، اما ما را
به سر منزل مقصود رساند که عبارت باشد از شروع بحث و نوشتن. چند روز قبل،
يک نفر از آدمهای خوش سليقه ای که اين وبلاگ رو می خونه، با چند فروند
سوال و توصيه بودار، آتشی در سوختگان عالم زد که بيا و ببين! حالا ما
همايونی هم تصميم گرفتيم که بقول انگليسی های مقيم عربستان (!!!)،
پابليکا" سوالاتشان را جواب گوييم. البته اين دوست عزيز خيلی آدم باحالی
بنظر مياد و من اصلا خوش ندارم ناراحتش کنم، آنچه گفتيم به طنز است، تو به
جد (ن)گير! اما بعد. فرموده بودند که من به نظر آدم تحصيل کرده ای ميام،
اما طرز نوشتنم بيانگر اين قضيه نيست. عرضم خذمت انورتون که گذشته از
اينکه دوران فضل فروشی و نوشتن با نثر مغلق از نوع رستم الحکما و امثالهم
سپری شده، اين هم حقيقتيست که بنده اينجا دکان علم فروشی باز نکردم.
رايانه ايست و بقول ايرانی های قبا سه چاکی، فن آوری نو، ما هم داريم واسه
خالی کردن دلمون، همونطور که حرف می زنيم، حرفهايی رو که می خوايم بگيم،
رويه ورق پاره اينترنت قی می کنيم، حالا چه باک که مردم فکر کنند ما دو
کلاس سواد داريم يا 18 تا؟ اما در مورد تغيير خط، فرموده بودند که اين خط
فعلی ما عربيست و بايد سر ضرب عوضش کرد. در لفافه هم توصيه کرده بودند که
من حتما" عرب پرستم که از اين خط فعلی پشتيبانی می کنم. اولا برای من،
پرستش کورکورانه هرچيزی گناهه، وطنپرستی بی جا هم به هکذا! بعد هم، خير،
به کاهدان زديد. من پنج سال اوستايی و پارسی باستان و اديان ايران باستان
رو نشخوار نکردم که عرب پرست باشم. من طرفدار عقيده غير متعصب هستم. اما
اين بحث هم نتيجه ندارد، چون از آن بحثهاست که هيچ طرفی نمی تواند طرف
ديگر را قانع کند. لطفا" هيجانزده نشويد و هوای فشار خونتان را داشته
باشيد!!!!!!!
اما يک سوال و بعد هم تا فردا که برسيم به قسمت علمی برنامه (!!) که باب
دندون شايان خان مشاطيانه که برداره و سر و تهشو بزنه و بذاره توی کوچ:)
سوال من اينه که کجای اين الفبا اسم عربی چاپ شده و مگر حروف نژاد و مليت
دارند؟ تمام ملل اروپايی با الفبای لاتين می نويسند که خودش ريشه در
يونانی دارد و آنهم در فينيقی. پس با استفاده از اين الفبا، نروژی ها،
فينيقی می شوند؟ در ضمن، که گفته که اين الفبا عربيست؟ ممکن است کمی تاريخ
خط مطالعه کنيد؟ اما همه اينها را به يکنفر نگفتم، بالا غيرتا" دلگير
نشيد. ايدون باد!
بدون عنوان
سلام و صد سلام خدمت دوستان عزيز. راستش حق داريد ولله اگر از دست من
اوقاتتون تلخ باشه! ده روز بيشتره که چيزی ننوشتم. اين آقای وجدان بيدار
که علنا" نامه نوشت که دست از الواطی ور دار و بنويس. اما قضيه الواطی
نيست به مولا، ماجرای خرماست (کامپيوتر) و نخيل(مدرسه) و دست من (تعطيلات
نوئل)!! حالا هم که نور علی نور شده و يکی از رفقا از کشور شيطان بزرگ
آمده و يک هفته اينجاست. از چهارشنبه بعد، دوباره عين آدم می نويسم. اما
شمام نا اميد نشيد، افاضات منو بخونيد، از صد حج پياده فوايدش بيشتره! در
ضمن، وبلاگ دوست عزيز من پيام، به اسم چرنديات
رو هم نگاه کنيد!
اما راجع به يک مطلب قديمی. قبلا نظرات همه رو در مورد تغيير خط پرسيده
بودم که غير از معدودی، کسی جوابی نداد. خط فارسی در زبان ما ريشه داره و
عوض کردنش عملا فايده ای نخواهد داشت. اما اين بحثيه که در خارج ايران
خيلی در می گيره و بعضی راه حل تمام مشکلات ما، از زکام گرفته تا پنير
کوپنی رو در تغيير خط می دونند. کلی هم سعی می کنند و تبليغ. اما فکر می
کنم ساختن يک خط فونتيک فارسی برای مقاصد علمی و زبانشناسی، بد نباشه. اينجا
رو يک نگاه کنيد تا بعد بازهم درباره اش صحبت کنيم.
در آخر، يکی به من بگه منظور اين محسن مخملباف از پايان فيلم سفر قندهار
چی بود؟ ما رو گرفته؟