اگر دلتون می خواد کلی
اگر دلتون می خواد کلی بخنديد، لطفا" اين را
بخونيد و کيف کنيد که من چه دوست با استعدادی دارم!
بدون عنوان
اينهايی رو که پايين نوشتم، داشتم خودم می خوندم، فکر کردم از من که قراره
دغدغه ام فرهنگی باشه و ادبی، اين ها يعنی چه؟ انگار تحصيل در LSE بدجور
تاثير گذاشته! به هر صورت معذور بداريد. اين هم ادبی بازی:
زندگی زيباست
زندگی
شنيدن خنده ست
از دهان گدای خيابان
زندگی پيدا کردن يک غنچه ست
در ميان يک دسته گل پژمرده
زندگی
بوسيدن لبان يک دختر زيباست
که پا ندارد!
زندگی
يعنی يافتن خوبی
در ميان بدی ها
زندگی زيباست!
(سهراب بازی گل کرده عجيب!)
بدون عنوان
چند روزی می شه که فکرم همه اش مشغول اين قضيه است که راجع به اين موضوع
تماميت ارضی و لزوم حفظش صحبت کنم. گفتم که نوشتجات ظاهرا" بی غرضی که در
مورد لزوم در نظر گرفتن حقوق «اقليت» های نژادی(!!) در ايران پخش می شوند،
اکثرا" سعی می کنند از دريچه احساسی و فرهنگی به قضيه نگاه کنند. راستش از
ترس محبتهای بی شائبه ای که بعضی از دوستان بی دريغ نسيب ما می کنند، جرعت
نکردم. من سياستمدار نيستم. قبلا" هم گفتم اين ها رو واسه دل خودم می
نويسم. اگر به صحبت مسالمت آميز اعتقاد داريد، بفرماييد، اما اگر می
خواهيد دعوا کنيد، من از اين حرفها ترسو ترم، زحمت نکشيد چون جواب نمی دم!
اما فکر کنم به صورت سريع، يک نگاهی کنم به اين مسئله بغرنج، اما نه از
ديد احساسی، بلکه از دريچه روابط اقتصادی. يکی از مهمترين مشکلات تجارت و
سرمايه گذاری، مبحت Opportunity Costهست (فارسيش رو نمی دونم، اگر کسی
بگه، مديونشم). اين به صورت ساده يعنی خرج و مخارجی که بازرگان يا سرمايه
گذار، بايد برای تجارت و کار در کشور مورد نظرش بپردازد. منظور در اينجا
خرج اجاره محل و ساختمان و دستمزد نيست، بلکه هدف خرجهايی مثل گمرک،
ماليات، کارمزد موسسات بانکی، و رشوه های معمول است. اين خرجها از عوامل
عمده تصميم گيری يک شرکت چند مليتی يا يک موسسه تجاريست برای کار در
کشورهای ديگر. در دنيای مدرن، بخصوص در اروپا، از 500 سال قبل هميشه سعی
داشتند با تاسيس کشورهای با قدرت مرکزی مقتدر، اين خرجها را کم کنند.
فلسفه ساده وجود اتحاديه اروپا هم همينست. با برداشتن مرز، مسائلی مثل
گمرک، مالياتهای مختلف، نرخ بهره متفاوت و غيره، بی معنی می شوند.
حالا، بايد خيلی ساده از دوستانی که دم از استقلال کشورهای کوچک می زنند و
سينه حقوق اقليتها را به تنور می چسبانند بايد پرسيد که فکر کرده اند که
مخارج اين جدايی ها و مشکلات حاصل از مرز بندی های بيشتر را که تقبل می
کند؟ در اين زمانی که جهانی شدن مسئله روز است، غصه محدوديت خوردن برای که
فايده دارد؟ اگر قبول کنيم که مشکلی هم به نام «اقليت» داريم (که من قبول
ندارم، اما بماند)، راه حل را نبايد با پاک کردن صورت مسئله پيدا کرد. حل
موضعی، يعنی حل موقت، و يعنی که مشکلات بعدا" بدتر بروز می کنند (پاکستان
و هند). بايد مسئله را از ريشه تحليل کرد و راهی برايش پيدا کرد. ايدون
باد.
بدون عنوان
اين چند روزی که نمی نوشتم و شما از شر من خلاص بوديد، دليلش کار بود و
کار. يک فروند مقاله بايد می نوشتم اندر باب مشکلات و موانع موجود در
نوشتن تاريخ جهان بدون بينش اروپا مرکز بين. حرفهای گنده و بي نتيجه. يک
نامه هم نوشتم به گويا در مورد يک مقاله به قلم يک بابايی به اسم داداش
قرقويونلو قيزيلباش. در جواب نامه ام چند جواب آمد پر از محبت وطنی،
ماشالله مردم مملکت ما هم در محبت رو دست ندارند! يک کار ديگرم هم اين بود
که برم و بلاگهای بقيه ملت را بخوانم. حقا" جالب است و خواندنی. دو تا را
خيلی جالب يافتم. يکی خورشيد خانوم که روراستيش آدم رو به وجد مياره، يکی هم وبلاگ زبان فارسی که
پيداست نويسندش داناست و زبان شناس، اما دريغ که بايد طرح بندی صفحه رو
بهتر بکنه. کلا" به نظر مياد که بيشتر وبلاگها، به صورت دفتر خاطرات هستند
و درگيری های شخصی. جالب است، بخصوص که اکثريت مطلق، ساکن ايران هستند.
کاش منهم ايران بودم. اما از مسائل ديگه بگم. کلاس فارسی خوب پيش می ره و
شاگردها علاقه مندند، اما فکر کنم اين زبون ما از اونی که من فکر می کردم
سخت تره! مثلا" همين کلمه «را» رو نمی شه اصلا" توضيح داد! ديگه اينکه
شنبه رفتم موزه تيت مادرن، نمايشگاه کارهای اندی وارهول. جالب بود، بعضی
مواقع بسيار سهل و ممتنع و آسان، بعضی مواقع هم آينه جامعه و مصرف زدگی.
جالب اينجا بود که پرتره ای رو که از فرح ديبا کشيده، نگذاشته بودند! به
هر صورت، با همه آسان بودن، جالب و تحريک کننده بود، همچين که دلم می
خواست بيام اينجا و براتون دو صفحه حرف بزنم.بی دليل نيست که اسمش هست Pop
Art . اما شب شنبه بود و دوستان نگذاشتند، شانس شما! چند وقته که دلم
گرفته، شايد برای اولين بار، احساس نمی کنم که يک آدم بين المللی و خانه
بدوش و بدون مرز هستم. دلم هوای تهران و خونمون رو کرده. عکسهای تجريش و
فرشته و چهارراه حسابی رو که می بينم، دلم می خواد گريه کنم. دلی برای
فارسی حرف زدن تنگ شده، برای دسترسی راحت به کتابهای فارسی، نه اينکه يا
سه برابر پولش رو توی کتابفروشی های لندن بدم و يا چهار ساعت گشتن در
اينترنت و بعد سه هفته صبر. هيچکدوم هم مجله ندارند. دلم برای فيلم و گل
آقا و دنيای ورزش و اينها تنگ شده! اه، دلم هوای خونه رو کرده. ببخشين
گوشتون رو با ناله درد آوردم.
بدون عنوان
انگاری نانويسی من باعث شده که اين آقای وجدان بيدار خيال کنه ما داريم
ناز می کنيم، بقول عربها، حاشا و کلا! ما رو چه به اين شکر خوردنها!
استقرار خواهر محترمه فاطمه خانم در منزل، به دليل نبودن شلوار است و
لاغير! اين هم در راستای در آوردن لج اين رفيقمون که می گه تو زياد عربی
آبنکشيده استفاده می کنی. بقول مش قاسم، بابام جان، دروغ چرا؟...تا قبر
آآآآ! من سال چهارم، عربی با تک ماده قبول شدم. اما قبل از افاضات ادبی،
عرض شود که امروز کاشف به عمل آمد که يک تايوانی شير پاک نخورده ای، آدرس
تارنمای منو کش رفته، از کليه دوستان و متخصصين تفاضا می کنم بالا غيرتا"
کمک کنند ما اين آدرسمونwww.iranology.com رو پس بگيريم. ما از اين چينی
مينی ها که ديگه نبايد بخوريم، فرزند کورش، داريوشی گفتند آخه! اميدوارم
برای نوشتن اين مطلب، متهم به عرب پرستی نشم. مثل اينکه هر دفعه من حرف از
برخورد بی تعصب با مسائل می زنم، کسی نشسته که چماق تکفير و بلند کنه و
بکوبه بر سر من. اما واقعيت اينه که به دليل سطحی برخورد کردن با مسائل و
به قاضی رفتن زود هنگام، بسياری از مردم، گرايش به اين دارند که با وجود
کمبود دانش، به سرعت در مورد همه موضوعات نتيجه گيری کنند و طرز فکرشون رو
شکل بدهند. اين مطلب باعث مشکلاتی می شه که چه بخواهيم يا نخواهيم، امروز
گريبانگير مردم ماست، از جمله نبود اتحاد، بی ظرفيتی در بحث و گفتگو، و
تعصبات بی پايه. دنباله رو بودن صرف و سعی در سرزنش يکی يا ديگر رهبر
اجتماعی و الگوی اخلاقی، از نتايج ديگر اين اخلاق است. سعی افرادی مثل علی
رضا قلی در کتاب جامعه شناسی نخبه کشی هم همين است که نشان بدهند که گرايش
کلی جامعه ما، بسوی بلند کردن افراد به عرش و بعد کوبيدنشان به زمين سخت
است. مثال هميشگی من، جلال آل احمدست که در دوران زندگيش به عنوان يک
نظريه پرداز اجتماعی، موقعيتی بزرگ داشت، اما بعد از انقلاب، بخصوص در
ميان روشنفکران خارج از ايران، بدل شده به عامل و باعث همه کمبودها و
اشتباهات و گمراه کردن جوانان. گذشته از اينکه می شود از ميان نوشته های
خود جلال، بارها و بارها به اشاراتی برخورد کرد که خوانندگانش را از دنبال
کردن کورکورانه منع می کند، اين مطلب هم درست است که اين جوانان مگر خدای
نکرده خودشان عقل نداشتند و همه بايد از آقای آل احمد قرض می کردند؟ اگر
اينطور است، وای به حال ما و وای به حال مملکتی که رجالش بيشتر ميمون را
می مانند تا دولتمرد! جلال بارها اشاره کرده، به همان زبان «مردم فريب»
خودش (به گفته يکی از مقلدان سابق!)، که "ای ملت، من نويسنده ام و کارم
نوشتن! هدفم نشان دادن مسائل است و همين." هيچ وقت نه ادعای قاعد اجتماعی
بودن کرده و نه رهبری. اينها دوشب پيش به ذهنم آمد که داشتم گلستان سعدی
را ورق می زدم. بخاطر اين حساسيت جديدم روی متون قديمی و اشاره های
اقتصادی و تجاری در آنها، توجه عميقتری از معمول می کردم. اين نکته به
فکرم رسيد که برای اين شيخ سعدی که کتابش هفتصد سال در مکتبها درس داده می
شده و غير از ارزش ادبی غير قابل انکار، راهنمای اخلاقی هم بوده، مقام
زنها کمتر از اسب سلطان است! گفتم بايد از متخصص سعدی، دکتر اللهی بپرسم
که نظرشان چيست. ولی نا گهان به ذهنم خطور کرد که اين شيخ اگر اينها را
بجای قرن هشتم هجری، در قرن چهاردهم گفته بود، الان نبش قبرش می کردند و
در مجلات ادبی و کم ادبی، به عنوان خط دهنده به طالبان و امثالهم، بلايی
سرش می آوردند که رب و ربش را ياد کند. فکر کردم که پس چرا اين بلاها را
سر شيخ نمی آورند و اجازه می دهند که گلستانش هر سال دو بار چاپ شود، هر
بار به «تصحيح» يکنفر؟ حقش است که چوب را بردارند به دنبال شيخ مرده و
انتقام 3000 سال بدبختی زن ايرانی را ،که متاسفانه با اين وضع، دستکم 100
سال ديگر هم ادامه دارد، از ايشان نمی گيرند؟ از اين تفکرات، يک لبخند
مليحی بر لبانم نشسته بود که نگو! اما فکر کردم دليلش اينست که شيخ مردست
و خيلی وقت است که مردست. پس ملت می دانند که نبايد شيخ 800 ساله را با
طناب قرن بيست و يکم به دار کشيد. يعنی نا خود آگاه، دورنمای تاريخی
برايمان مسجل می شود. برای بقيه مرده ها هم، بايد گذاشت صد ساله شوند، بعد
اندازه گير را به قامتشان انداخت و سنجيد. کوتاه اينکه به قول اراسموس، در
سنجيدن شخصيت و تاثير نويسنده، بايد اين توجه را داشت که نويسنده، آدم نظر
است و نوشتن، نه رهبر اجتماعی و عملی. اگر بعضی ها بدون مطالعه و دانش
لازم، کورکورانه نظريات تئوريک يک نويسنده را راه حل مشکلات می بينند و
دنبال می کنند، هرجی بر ارباب قلم نيست. می دانم که بلافاصله مبحث تعهد
نويسنده را پيش می کشند. اما به عنوان يک دست به قلم آماتور، می توانم
بگويم که نويسنده ای که در وقت نوشتن، مرتب هوای تعهد را داشته باشد،
نويسنده نيست. نوشتن يعنی آزادی برای بيان آنچيزی که بر مغز سنگينی می
کند، و تفکر آدم آزاد، تعهد ندارد.