search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان

archives

October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« March 2002 | Main | May 2002 »

بدون عنوان

امروز اين وبلاگ شد کلکسيون نوشته های کوتاه. يک فروند دفتر يادبود اضافه
کردم به جناح چپ اين قضيه، از نظرات، پيشنهادات و توهينات بی نصيبمون
نذاريد!

April 28, 2002 12:41 AM



بدون عنوان

دهه! هنوز هم نمی شه که من چيزی بنويسم! هرچی می نويسم غيب می شه.

April 28, 2002 12:25 AM



بدون عنوان

اين بلاگره چش شده بود ديروز؟ هرچی من سعی می کردم چيز بنويسم نمی شد. به
هر حال حالا می شه، انشالله! من سه شنبه دارم برمی گردم لندن و سرم يک کم
شلوغه. ببخشيد اگر تاخير می شه.

April 28, 2002 12:23 AM



بدون عنوان

پيام هی خوشمزه می نويسه و کلی توی اين عالم وبلاگ سوسه پيدا کرده، ما
هنوز اندر خم يک کوچه ايم! اما يک فروند نظريه دارم، اسمش رو بذاريد زوايد
عقايد بنده! (عجب اسم وبلاگی می شه). بخونيد ببينيد نظرتون چيه؟ چيزی که
می خوام بگم، اصلا" قضيه دايی جان ناپلئونی نيست، نتيجتا" بدون خوندن همه
چی، قضاوت نکنيد. ببينيد، ماجرا اينجاست که چه بخواهيم و چه نخواهيم، ديد
انسانهای غربی نسبت به غير اروپايی ها (امريکا هم جزوشون) ديديست کمی از
بالا به پايين، گيرم تحقير آميز، هرچند ناخواسته. اين ديد، حتی در محافل
علمی هم هست و اصلا" از پايه های تحقيقات علوم انسانی (اعم از تاريخ و
انسانشناسی و جامعه شناسی) در دنيای غرب حساب می شه. يعنی به هر حال،
تحقيق در امور مردم غير اروپايی، برای پی بردن به ماهيت اونها نيست، بلکه
هدف نهايی مقابله و مقايسه است با اروپا. همين تفکره که به مثلث شيطانی
کيسينجر-برژنسکی-هانتينگتون تبديل می شه. يک دانشمند مرحوم امريکايی بنام
جيمز بلات James Blaut کتابی نوشته بنام جهان از ديدگاه استعمارگران The
Colonizer's Model of the World که درش، به در آوردن ريشه طرز تفکر حاکم
علمی در خصوص علوم انسانی در غرب دست می زند. چکيده حرف بلات اين است که
مجموعه ای از باورهای مسيحی، علاقه های اقتصادی، و گذاره های فرهنگی، باعث
شد که در طول قرون 19 و 20، اروپاييان دست به ساختن نظريه ای بزنند به نام
«نظريه انتشار اروپايی» Eurocentric Diffusionism. اين نظريه چند عنصر
اصلی دارد:
1- ملل اروپايی بطور طبيعی آزادی خواه، نو آور، روشنفکر، و مايل به پيشرفت
علمی و اقتصادی هستند.
2- ملل غير اروپايي، بطور طبيعی تسليم زور، مقلد، مرتجع stagnant، و راضی
به شرايط حداقل هستند.
3- سير طبيعی تمامی پيشرفتهای بشری، بوجود آمدن عقيده در اروپا، و بعد
انتشار آن در دنيا است.
4- تنها اروپايان دارای توانايی تصور و عملکرد منطقی هستند و تصورات ملل
ديگر بی نظم و کتره ای است.
در اين نظريه، ارض اقدس و بين النهرين باستان هم از اجزاء اروپا حساب می
شود، اما قبل از يونان. يونان در طی قرون 18 و 19، به عنوان سلف تمدن
اروپايی موقعيتش رو تامين کرده بود. در جواب اين موضوع که پيشرفت جوامع
غير اروپايی نظير چين، هند، و ايران را چگونه بايد توجيه کرد، اين نظريه
ادعا می کند که پيشرفت اين جوامع يا قبل از ظهور مسيحيت بوده و يا اگر هم
بعد از آن بوده، فاقد مشخصات منطقی و بصورت ستمگرانه و تحت حکومت های
«مستبد شرقی» Oriental Despotism صورت گرفته. بطور خلاصه، مجموع قسمتهای
اين نظريه (من تنها کمی از آنها را بيان کردم)، برای توجيه استعمار بکار
رفته است، بدينصورت که مستعمره گران، به دست آويز اين نظريه، کار خود را
خيرخواهانه و مثبت می دانستند. در اين محيط، استعمار نه تنها بد نيست،
بلکه برای ممالک مستعمره شده، تنها راه پيشرفت هم هست. يعنی استعمار از
تجربه استعماری بيشتر از آنی که سود برده باشد، به مستعمرات سود رسانده و
يگانه راهی که کشورهای غير اروپايی می توانند از يوغ استبداد، ارتجاع
اجتماعی و اقتصادی، و عملکرد بی منطق خلاص شوند، تقليد از اروپا و عملکرد
آنست. اين عقيده چنان پا برجاست که حتی بعد از استقلال کشورهای مستعمره در
نيمه دوم قرن بيستم، اين تفکر که «تنها راه پيشرفت، تقليد از اروپاست»
هنوز هم در بيشتر کشورهای رو به توصعه وجود دارد. اين تفکر در واقع باعث
به جا ماندن نهادهای کشورهای استعمارگر در مستعمرات سابق شد و به ريشه دار
شدن باور «تجدد از راه تقليد» انجاميد (« برای متجدد شدن، ما بايد از فرق
سر تا نوک پا فرنگی شويم» نقل به معنی از سيد حسن تقی زاده). اين تصور
هنوز هم تصور غالب در بيشتر دنياست، و سازمانهای اقتصاد جهانی Washington
Consensus(بانک جهانی، صندوق پس انداز بين الملل، سازمان تجارت جهانی) هم
تمام نسخه های پيشرفت در کشورهای در حال رشد را بر اين مبنا می پيچند و
حتی خود اين کشورها هم فکر می کنند که تنها راه پيشرفت يعنی استفاده از
تجربه اروپا: صنعتی شدن!
بمرور زمان، رنگ مذهبی اين نظريه کم رنگ شده و در حال حاضر، کمتر کسی در
جهان غرب مسئله را به صورت دينی وصف می کند. اما تصور پيشرفت طبيعی اروپا
و اروپايی بودن تمايل به آزادی، از پی های اصلی دانش آموختن غربی است.
بنظر من، بجای مسئله مذهب، غربی ها در حال حاضر به مسئله دمکراسی وابسته
شده اند و با بردن دمکراسی به يونان باستان و اروپايی کردن آن (مسئله ای
که پايه تاريخی ندارد)، به اين تصور کلی رسيده اند که آزادی و دمکراسی، از
خصوصيات تمدن غرب است و شرقی ها، به صورتی خاص، تمايلی به اين امر، و يا
حداقل، آموخته های محلی برای پايه گذاری اين دمکراسی ندارند. اروپا بطور
طبيعی شکل دهنده دمکراسی بوده، اما شکل طبيعی شرق، استبداد است و تنها راه
نجات، يعنی دمکراتيزه کردن شرق با مدل اروپايی. اين تفکر حتی در روشنفکران
خود ما، نظير حجاريان، هم وجود دارد، کسانی که گذشته شرق را استبدادی می
دانند و راه نجات را دمکراسی اروپايی با آميزه فرهنگی ايرانی و اسلامی.
زيربنای اين تفکر هم همان تصور ارتجاع فکری شرق و پيشرفت طبيعی غرب است.
بخاطر همين باور، کسانی مانند سيلويو برلوسکونی و سناتور گری باور، بطور
واضحی هدف از جنگ افغانستان و فلسطين را دفاع از تمدن غرب می دانند. تمدنی
که برای رستگاری بقيه بشريت، ناچار از فشار بروی آنهاست. توضيح: در اينجا
کلمات استعمار، ارتجاع و امثالهم، بدون توجه به معنای کمونيستی و جمهوری
اسلامی آنها بکار رفته اند. اينها ترجمه ساده کلمات Colonialism,
Stagnation and Progress هستند!

April 25, 2002 01:09 AM



بدون عنوان

ای بابا، سرتو که بر می گردونی، می بينی سه چهار روز گذشت و هيچی ننوشتی و
الانه که وبلاگه محترم به وبلاگات راکده بپيونده و بره به زباله دان
تاريخ! اما در عوض، يک سر بزنيد به صفحه تاريخ و
حظ کنيد که در فصل اول، چقدر اطلاعات دست اول نوشتم! انشالله به زودی
ترجمه به فارسی هم می کنم. يک ارزيابی شتابزده برای امروز. چرا هر کسی از
ايران جديدا" مياد خارج، شروع می کنه به صحبت از نا امنی در تهران و نقل
قتل و خفه کردن پيرزن و دزدی؟ مد شده انگار که همه فکر کنند تهران نا
امنه؟ انگار هموطنان مقيم لس آنجلس و نيويورک و لندن، تا حالا لای پنبه
بودند و در اين شهرهای "امن" تا به حال اسم سرقت مسلحانه و تيراندازی در
مدرسه و از اين حرفها رو نشنيدند! يعنی دلخوشکنک دارند و بهانه برای اينکه
برنگردند ايران؟ به اين وضعيتی که بوش و شارون و بقيه در آوردند، قضيه
«عيد ديگه در ايران» که شعار 22 ساله مهاجرين محترم بوده، حالا داره به
حقيقت نزديک می شه، گيرم به ضرب دگنک! برادران و خواهران محترم جمع کنيد
که خر دجال در راهه، هی هی جبلی قم قم!

April 23, 2002 01:52 AM



بدون عنوان

ما کلی انگ انداختيم که اين تعطيلات عيدی برگرديم سان فرانسيسکو سراغ
خانواده. از شانس بد من، اين دوستان و دمخورها توی لندن، تصميم گرفتند که
همين آخر هفته قبل رو بروند جنوب انگليس ويلای يکی از دوستان. خلاصه چهار
تا پسر و سه تا دختر، بقول خورشيد خانم کلی
دوچرخه سواری اتفاق افتاده! الان هم همه انگار من ننشونم، ورداشتن به من
نامه دادن که ما رومون نميشه تو صورت هم نگاه کنيم، تو بيا کمک! البته جای
شکر داره که اين دوست دختر محترمه من فرنگيه و سوات خوندن فارسی نداره،
والا با خوندن اينها، کاری ساخته بود. خلاصه ده روز ديگه من بايد برم
لندن، روابط جوش بدم!
در ضمن، اين داستان سربازی پيام
هم جالبه، من هی به اين می گم قلمش خوبه، اگر بنويسه، يک پا (شايد هم چهار
پا) طنز نويس می شه!
با اجازه.

April 19, 2002 02:29 AM



بدون عنوان

اين حرفای ديروز، داد حداقل يکنفر رو در آورده. اما اشکال نداره!
يک سوال: من می خوام اين وبلاگ رو ببرم به روی server خودم، يعنی همونجا
که ايرانولوژی هست. چيکارش بايد بکنم؟ اگر کسی اينجا از مسائل کامپيوتری
با خبره، بالاغيرتا" دريغ نکنيد.
اما اين هم از ارزيابی شتابزده امروز. از زمانی که فرانسوی ها وارد مملکت
ما شدند، اين قانون نانوشته زبان فارسی شده که ما کلمات اروپايی رو به
صورت فرانسويشون تلفظ می کنيم. به همين جهت هم می گيم راديو يا تلويزيون،
نه ريديو و تلويژن! صحيح؟ به طريق اولی، ماههای غير ايرانی هم به صورت
فرانسوی تلفظ می شوند، ژانويه، فوريه و الخ... حالا يک تعداد دوستانی که
انگار قبل از رفتن به فرنگ، هيچوقت اسم ماههای تقويم گريگوری به گوششون
نخورده بوده، در آوردن و جديدا" می گن جنيوری و مارچ و اوگوست و از اين
حرفها! حالا بنای پز دادن است يا اينکه از نادانيست، خدا داناست! اصولا"
ملت ما انگار همه چيزشون يکبار مصرفه، تا چيز جديد می بينند و می شنوند،
فکر می کنند بايد از بيخ و بن عوض شد. ياد مرحوم تقی زاده ميفتم که می گفت
برای متجدد شدن، ما بايد از فرق سر تا نوک پا فرنگی شويم. ايوالله!
تا بعد.

April 17, 2002 07:35 PM



بدون عنوان

از اول قصد سياسی کردن اين وبلاگ رو نداشتم، هنوز هم خيال ندارم که بحث
راه بندازم، اما بعضی مواقع آدم مجبوره دلش رو خالی کنه و بگه. بخصوص که
اين مطبوعات امريکا جوری "خبر" می دهند که آدم دلش ياد صدا و سيمای برادر
لاريجانی می کنه. شما هم فکر کنيد که اين هم يک ارزيابی شتابزده ديگه،
حالا نه در خصوص مسائل ادبی، گيرم اينبار بی ادبی. انگار برادر جرج بوش
قراره اسمش رو عوض کنه و بزاره لوسيوس جرجيوس سولا. خبر داريد که از اول
بنا شدن اين ايالات متحده در 1776، اجداد اين ملت خيلی علاقه داشته اند که
با جمهوری روم باستان همذات پنداری کنند. از انتخاب علامت عقاب برای نشانه
ملی گرفته تا گذاشتن اسم «سنا» بر روی مجلس نخبگان. اما قضيه جمهوری روم
به اين صورت بوده که هر سال، يک نفر رو به عنوان کنسول انتخاب می کردند که
به کمک دو پروکنسول، 12 کوائستور و کلی هم نماينده مردم، کارهای مملکت رو
اداره کنه. اين کنسول، بايد برای گذراندن قانون، به نمايندگان مردم مراجعه
می کرده و بعد با تائيد سنا، قوانين رو به اجرا در می آورده. بدون توضيحات
بی دليل، پيداست که با جايگزين کردن رئيس جمهور بجای کنسول و بسط دادن
دوره رياست به چهار سال، نتيجه همين سيستم شترگاوپلنگ ايالات متحده است.
اما در همين روم باستان، يک قانونی بوده به اسم قانون ديکتاتور. در اين
قانون، اگر مملکت در شرايط جنگی قرار می گرفته (اکثرا" در شرايط دفاعی،
چون رومی ها خودشون بيشتر حمله می کردند)، سنا يک نفر رو به عنوان
ديکتاتور انتخاب می کرده و به مدت يک سال، اين شخص می توانسته بدون اجازه
از هيچکس، هر تصميمی می خواد بگيره. اگر شرايط جنگی پايدار می مونده، سنا
می تونسته اين مدت رو تمديد کنه. قاعدتا" اين سيستم بايد بطور خوبی عمل می
کرده، و نمونه خوبش هم سينسيناتوس است که وقتی به عنوان ديکتاتور انتخاب
می شه، داشته سر زمينش شخم می زده. موقعی که بهش خبر می دهند، دست می کشه،
سوار اسب می شه و در عرض چند هفته، دشمن رو شکست می ده. بلافاصله هم
اختيارات رو پس سنا می ده و بر می گرده به سر زمين و شخم زدنش رو ادامه می
ده.
معلومه که همه اينطور نيستند، والا بجای اينکه يک شهر سينسيناتی به اسم
اين طرف نامگذاری بشه، الان کلی شهر با اسم رومی داشتيم. قضيه اينه که با
زور و با نگه داشتن مملکت در حالت جنگ مداوم و با آفريدن جو نا آرام،
بسياری از ژنرالهای جاه طلب رومی، دوران ديکتاتوريشون رو سالها ادامه می
دادند. اين اتفاق بارها افتاد و اولين کسانی که اين کار رو کردند، برادران
گراکی بودند که به نوبت، جای همديگر رو به عنوان ديکتاتور يا نماينده مردم
می گرفتند و سالها به روم حکومت کردند تا اينکه يکی مرد و يکی مردار شد،
يکی هم به غضب خدا گرفتار شد. اما بعد، يک ژنرالی به اسم لوسيوس پوبليوس
سولا، همين کار رو تنهايی انجام داد و سالهای سال، ديکتاتور روم بود و خوب
مردم رو دوشيد و هر کاری خواست، کرد. از اطرافيان همين جناب، پومپيوس
مگنوس بود که خودش هم ديکتاتور شد و به دست ژول سزار کشته شد. ژول سزار هم
ديکتاتور شد و به دست مارکوس بروتوس کشته شد که اونهم عرضه نداشت ديکتاتور
بشه و بجاش، پسر خوانده سزار به اسم اکتاويانوس به عنوان ديکتاتور انتخاب
شد. اکتاويانوس هم با زرنگی تمام خودش رو کرد «امپراطور» و شد اوگوستوس و
يک فاتحه بی الحمد هم خواند برای جمهوری روم که اين همه پاش زحمت کشيده
شده بود و خون ريخته شده بود. فکر نکنم توضيحی لازم باشه. جرج بوش هر درسی
رو توی دانشگاه نخونده باشه، به تاريخ روم توجه کرده و سخت خودش رو سولا
می بينه. عاقبت ما به خير.
زياده جسارت است.

April 16, 2002 11:21 AM



بدون عنوان

می گما، اين که ما هی می نويسيم، اما هيچکس دو خط واسه ما نظرات نمی
نويسه، کلی باعث افتخاره! حتما" کارم خيلی درسته.
يک ارزيابی ديگه. امشب رفتم و فيلم Monsoon Wedding رو ديدم (فارسیش بايد
«عروسی شرجی» بشه، درسته؟). يک فيلم هندی، خيلی عالی. برای ما که تصورمون
از فيلم هندی، شعله و امثالهم هستش، نمونه عاليه از سينمای هنده، سينمايی
که نه به سنگينی کارهای ساتيا جيت رايه، نه به الکی خوشی "آثار" آميتا
بوچان. داستان بسيار قوی و مستحکمه، عوامل ماجرا، درام، و کمدی، عالی به
هم آميخته شده اند، و از اشکالی که در سينمای ما فراوانه، يعنی ضعف تدوين،
خبری نيست. بازيگران هم عالی کار می کنند. هر چي که فيلمهای غير امريکايی
رو می بينم، بيشتر به اين نتيجه می رسم که آينده هنر هفتم هزاران کيلومتر
دور از هاليوود رقم می خوره. يا حق.

April 12, 2002 11:13 PM



بدون عنوان

اين هم يک ارزيابی شتابزده در موضوعات روان-جامعه شناسی! تا حالا خيلی
شنيده بودم که آدمها از اخبار خسته می شوند و اصلا" تصميم می گيرند خودشون
رو کلا" بلوکه کنند، اما برای خودم پيش نيومده بود و به دليل علاقه ای که
به مسائل روز دارم، هميشه کسانی رو که اين ادعا رو می کردند، سهل انگار
تصور می کردم. اما اين چند وقته که ماجرای فلسطين و اسرائيل پيش اومده،
اينقدر اين پنج تا شبکه خبری امريکا مزخرفات گفتند و اينقدر به صورت يکدست
دروغ میگويند که من هم به همين حال دچار شدم و اصلا" حوصله اخبار رو
ندارم. احساس می کنم حتی داره از درس خواندن میاندازدم، همينکه هی اخبار
نگاه می کنم، همينکه به مردم بدبخت فلسطين فکر می کنم. يک نکته هم از
مجموعه نکات و قرقرهای من در مورد مشکلات مردم ايران. نمی دونم چند درصد
با من موافقند، اما من کمتر ملتی رو ديدم که به اندازه ايرانی ها نسبت به
اهميت زبان و ياد گرفتن زبان به صورت کامل بی توجه باشند. منظورم زبان
خارجی نيست، همين زبان خودمون هم! کجای دنيا ديديد که گوينده های
تلويزيونش از گفتن يک جمله معنی دار بدون تپق عاجز باشند؟ هم داخل وطن، هم
اين "رسانه های" برون مرزی! بگذريم که الحمدلله مردمی اينجا هستند که بعد
از 20 سال زندگی در خارج، هنوز نمی توانند زبان کشور ميزبان را به مقدار
قابل قبولی صحبت کنند. همين است که بعضی از دوستان وبلاگ نويس هم که زبان
می دانند، مرتب به اين مطلب اشاره می کنند! من در بين دوستان غير ايرانيم
در لندن، يکنفر را هم ندارم که حداقل دوتا زبان رو به خوبی ندونه! شايد
اين کمبود گفتگو و تبادل نظر در بين ما هم همينه. زبان، مهمترين عامل تشخص
انسان از ديگر حيوانات است و بدون امکان گفتگوی کامل که طرفين همديگر رو
کاملا" متوجه بشوند، امکان درک احساسات ديگران ممکن نيست. بنظر من بايد به
زبان خيلی بيشتر اهميت داد. نظرتون راجع به يک روز جهانی زبان چيه؟

April 11, 2002 11:56 PM



بدون عنوان

اين چند خط رو خواستم فقط به عنوان يک ارزيابی شتابزده از کتاب ساربان
سرگردان بنويسم. چون در حال خوندن سه کتاب ديگه هم هستم، ( با يک سنگ،
چهار گنجشک زدن!) هنوز نتونستم تمومش کنم. شب اول، صد و هفتاد صفحه رو
يکضرب خوندم. هنوز راجع بهش اظهار نظر قطعی نمی کنم، اما مشخصه که جذابيت
کارهای قبل رو نداره. شخصيتها خيلی دو بعدی هستند، ماجرا شتابزده، اتفاقات
غير قابل باور، و روايتش انتزاعی. البته نثر هنوز قلم معجزه آسای خود خانم
دانشوره، اما عمق شخصيت، شرح دلکش داستان، اشاره های شيرين، و دقت کلی که
در جزيره سرگردانی بود، در ساربان سرگردان، جاشون رو دادند به داستانی که
تمامش انگار يک خلاصه شتابزده است از يک مجموعه اتفاقات. تا بحال، منو ياد
"آنچه که گذشت" که اول سريال هزاردستان می گفتند، میاندازه! اما اگر اين
ها به گوش استاد دانشور رسيد، ناراحت نشين! نظر يک آدم بی تجربه، رو راست،
و علاقمنده که شتابزده ارزيابی می کنه!
يا حق.

April 11, 2002 02:31 AM



بدون عنوان

ببخشيد که يک مدتی ننوشتم، بيشتر سعی داشتم روی وب سايتم کار کنم، و در
ضمن درس هم بخونم! راستی، صفحه پيام رو ديديد؟ يک مقاله
خيلی جالب هم پيدا کردم که ارزش خوندنش رو داره!

April 9, 2002 11:18 PM



بدون عنوان

اين هم شايد از اون خوشحالی های بچه گونه باشه، به خصوص در اين موقعيتی که
من اينقدر درس دارم که نمی تونم هيچ غلطی بکنم. اما بايد اينو می گفتم به
همه که امروز، پستچی در زد و يک بسته داد دستم. توش، کتابی بود که سه هفته
قبل سفارش داده بودم: ساربان سرگردان، جديدترين کار خانم سيمين دانشور و
جلد دوم جزيره سرگردانی، که می دونم مثل نوشته های قبلش، حتما" عاليه! کسی
خوندتش؟ کسی می خواد نظرش رو بهم بگه؟ اگه آره، بالاغيرتا" دو خط بنويسيد!
من تصميم گرفتم 24 ساعت درس خوندن رو فراموش کنم و بيفتم روی اين کتاب.
بايد از انجيل به روايت عيسی مسيح که ساراماگو نوشته جالب تر باشه، حتما"
هم از Rise of the Western World اثر جنابانDouglas North و Robert Paul
Thomas که واسش جايزه نوبل اقتصاد هم بردند، سرگرم کننده تره! فعلا"، من
رفتم چريدن در عالم داستان. نتيجه رو بعدا" اعلام می کنم. تا بعد.

April 4, 2002 01:25 AM



بدون عنوان

اوا راستی خدا مرگم بده (مدل همون خاله پيام!). امروز سيزده بود، يادم رفت
تبريک بگم. انشالله که نحسی سيزده هيچکس رو نگرفته باشه، به غير از
فلسطينی های فلک زده. فکر می کنم متاسفانه نقشه اسرائيل اينه که به طور
برنامه ريزی شده، کلک همه اين ملت رو بکنه. يکچيزی رو فراموش نکنيد. اون
جالوتی که به دست داوود کشته شد، فلسطينی بود! شايد بردن قضيه به اون دور
دورا، کار صحيحی نباشه، اما مساله حق اسرائيل در منطقه، به پايه همين
باورهای عاميانه و اساطيری بنا شده. حل شدن مسائله فلسطين هم آخر خط
نخواهد بود، چون حرف صهيونيسم، از هرتزل تا بن گوريون و حالا هم پرز و بن
اليزر، اينه که از نيل تا فرات بايد ارض اقدس باشه. نمی خوام قضيه رو
سياسی کنم، جاش هم اينجا نيست، متاسفانه هم فلسطين و عرب و اسلام از يکطرف
و از طرف ديگه، اسرائيل و صهيونيسم و کليمی ها، با هم قاطی شدند و از هم
يارگيری می کنند. حقيقت اينه که اکثر کليمی هايی که من می شناسم، طرفدار
حقوق فلسطينی ها هستند، همه هم می دونند که دعوا بر سر لحاف ملاست (تو
بخوان يک تکه زمين در خاور ميانه برای هردود کشيدن امريکا). خدا عاقبت
مارو به خير کنه. ايدون باد!

April 2, 2002 02:23 PM



بدون عنوان

اين دو روزه، من کلی با بلاگر مشکلات داشتم. کسی می دونه قضيه چيه؟ نمی
تونستم با IE بهش وصل بشم. به هر حال، در ضمن بی خانمانی خودمون،
وبسايتمون خونه دار شد، انشالله خونه بخت باشه! تشريف ببريد iranologie.com
، لطفا" گل و شيرينی فراموش نشه!

April 2, 2002 02:09 PM