بدون عنوان
راستی، در مورد اين جنابtelli که يکی از معدود آدمهای بيکاريه که اين
چرتيات منو می خونه، مرسی از درست کردن غلط من در نوشتن. اما عرض کنم که
ترک باهوشی هستی، نتيجتا" ناياب!:) شنيديد که کرسی زبان ادبيات ترکی در
دانشگاه تبريز باز شده؟ گزارش گويا رو در اين مورد بخونيد و ببينيد که
جناب گزارشگر چطور در ضمن گزارش «بی غرض»، اظهارات فرمودند که آذری ها «از
ريشه ترک هستند و با ترکيه ريشه تاريخی دارند» و اينکه «در ترکيه کرسی
زبان فارسی هست، اما در ايران کرسی زبان ترکی نيست»! آخه وقتی تمام دنيا،
حتی اروپايی ها، اذعان دارند که ايران از نظر نداشتن مشکلات نژادی و قومی
و آرام بودن از لحاظ تبعيض مذهبی، در خاورميانه يکتاست، اين حرفها به سود
چه کسی غير از اجويت و عليوف تموم می شه؟ بعد هم، زبان فارسی 1000 سال
زبان ادبی شرق خاورميانه و زبان درباری عثمانی ها بوده، به همين دليل هم
ترکها کرسی زبان فارسی دارند، حالا مشکل کجاست؟
بدون عنوان
بيا، ما برگشتيم! از اون يادداشت پايينی که به انگريزی نوشتم فهميديد که
دوباره عين کولی ها در حال حرکت بودم و نتيجتا" نتونستم بنويسم. گفتم
اينها رو بنويسم که ملت فکر نکنند ما مردار شديم، بخوان ارث و ميراث
نداشته ما رو قسمت کنند! زنده ام به مولا! چند روز ديگه ايران، بعد مرتب
می نويسم. راستی، من اين رو از برادر پيام هم سوال کردم، اما اون برعکس
خودش، کم حرف می زنه و تلگرافی! نتيجتا"، از همه می پرسم: توی ايران،
چطوری می شه زود تند سريع اينترنت گرفت که مشکلات نداشته باشه و گرون هم
نباشه؟ (می بينيد چه کم توقعم؟)
با اجازه، تا برنامه بعد، بای بای!
بدون عنوان
sorry for writing in English. I am travelling (again) and don't have a
good and constant connection. I should be back online soon, and I will
write the tales of my travels! Khodadad
بدون عنوان
باورتون می شه که امريکا از مکزيک برد؟ برزيل و بلژيک هم بد شد، من از
بلژيکی ها خوشم مياد (حالا بارون فحشه که سرازير بشه!). از طرفی، من گير
اين ملت ايران به ايتاليای چرت و مزخرف رو نمی فهمم. الهی ذليل شن به حق
علی!
يه چيز جالب واستون بگم. اومدن اينهمه ايرونی به اروپا، يک اثر جالب روی
کارها گذاشته، اونهم پيدا شدن مواد غذايی ايرونی توی مغازه های فرنگيه! من
امسال اينجا هم چاقاله ديدم، هم گوجه، هم هلو انجيری! دکونهای عطاری هم
سماق می فروشند! جالبيش اينه که حالا ادويه جنوب فرانسه مثل اورگانو معروف
شده. يک زمانی اينها تمام دنيا رو به ... دادند واسيه ادويه هند و چين،
حالا خودشون شدن ادويه فروش.
بدون عنوان
از سر بيکاری، يک وبلاگ انگليسی هم زدم! يه نگاه بندازيد: Braindroppings
بدون عنوان
من معمولا" زياد واسم مهم نيست کسی توی اين قسمت نظرخواهی چيزی بگه (مثل
اون طرفی که فکر کرده بود ما پولداريم!)، اما چون اين پيام اظهارات کرده،
عرض کنم که صفحه کامپيوتر من بر مبنای 1024X768 pixles تنظيم شده، در
نتيجه اين مشکلات جا نگرفتن همه فريمها پيش اومده. توی صفحه من، زياد که
نيست هچ، کم هم هست و از بغلها زيادی مياره! در اسرع وقت همه چيز رو در
صدی می کنم که مشکلات پيش نياد. مرسی!
اما يک ارزيابی شتابزده بدم خدمتتون، حظ کنيد. اين يکی حاصل نشستن سه ساعت
مداوم در کنار دريا، گوش دادن به مردم، و خوندن يک کتابه که اصل هميشه
حاضر تفکر روشنفکری و علمی اروپا و امريکا، يعنی همون اروپا مرکز بينی
کذائی (Eurocentrism) رو زير سئوال می بره. از طرز برخورد مردم و نگاهها و
بقيه، به اين نتيجه کلی رسيدم که در تصور ناخودآگاه مردم، جهت غرب و شمال
يعنی خوب و پيشرفته، ولی هرچه به طرف شرق و جنوب می ری، پيشرفت کمتر می
شه، بخصوص شرق که از جنوب بدتره. اين حتی برای زبان هم صدق می کنه،
انگليسی (غربی ترين زبان) بهتر از فرانسه، فرانسه برتر از آلمانی و
ايتاليايی، و قس عليهذا! اين قضيه استعمار زبانی هم مثل خيلی تفکرات
استعماری ديگه، کلی ريشه داره. بقول اين دوست بلژيکی من، نژاد پرستی در
عصر جديد، جاش رو داده به فرهنگ پرستی و تبعيض فرهنگی، نمونه اش هم در
محبوبيت ژان ماری لوپن ها و پيم فرتوين ها که اصل فرهنگ غربی رو برتر از
بقيه می شمرند ( اين آخری که از سر اتفاق ناگواری، يک ماه پيش ترور هم شد،
از قضا خودش استاد جامعه شناسی هم بوده!). حالا، رسوب اين طرز تفکر در
افکار خود شرقی ها جالبه که هرچه شرقی باشه رو بد می دونند و برای "تجدد"،
"بايد از فرق سر تا نوک پا فرنگی شد." (نقل از سيد حسن تقی زاده). بجای
اينکه نتيجه اين باشه که فرهنگها هر کدام در بستر خودشون کارآیی دارند و
هر چند که با اقتباس و اصلاح، می شه به تقويت فرهنگی دست يافت، اما نبايد
منکر کارآیی و اصالت فرهنگی شد، بعضی ها در حال بسط دادن طرز فکر بالا و
حتی گسترشش به زمينه زبان و نگارش هم هستند. نمونه اش هم کسانی که
«خيرخواهانه» پيشنهاد تغيير خط فارسی رو می دهند، بخاطر اينکه جگر گوشگان
در خارج، از ياد گرفتن الفبای آبا اجدادی، عاجزند. عوض اينکه متوجه بشوند
که معضل، طرز تدريس و بردن بچه به کلاس فارسی کذائی در روز تعطيل شنبه
است، با هزار اشکال به خط فارسی بدبخت و با نسبت عربی و غيره دادن بهش،
سعی در پاک کردن صورت مسئله دارند، عادت ايرانی! جالب هم اينست که دلسوزان
محترم، جديدا" بهانه جديدی هم پيدا کرده اند، آنهم نوشتن فارسيست در
اينترنت، غافل از اينکه اين بهانه هم بزودی با پيشرفت تکنولوژی نظير همين
يونيکد، از بين می رود. بالاغيرتا"، بچسبيد اين زبان را. در آينده، راجع
به اين الفبای فارسی و امکانات تصحيح و مشکلات تغيير، باز هم می نويسم.
ايدون باد!
بدون عنوان
نظرتون راجع به اين بخش توصيه ها که در طرف چپ گذاشتم چيه؟
بدون عنوان
'tis just a test
بدون عنوان
امروز يک حالت سرخوشی داشتم. از اين سرخوشی هايی که آدم يکدفعه ذوقش باز
می شه و خيال می کنه شاعره و بعد عين احمدرضا احمدی، امر به خودش هم مشتبه
می شه و قس عليهذا! دو روزی بود که در اين آپارتمان زيبا نشسته بودم و سعی
می کردم که چند کلمه بيشتر برای اين چرکنويس وامونده تزم بنويسم. حالم از
رفتار سفارت ايران در لندن که سر قضيه شناسنامه المثنی من کلی رقاص بازی
در آورده، گرفته بود. خلاصه به هر زوری بود، کل بيلان کلمات رو به 4000
رسوندم که هزار تا کمتر از اونيه که بايد باشه. پنج روز وقت دارم و بعد
دوباره سرگردونی. فکر کردم از بودن در اينجا استفاده کنم و اگر قراره تنبل
باشم، حداقل يه جای خوب! سی دی اريک کلپتون رو گذاشتم توی دستگاه، کتاب
انجيل به روايت عيسی مسيح از ژوزه ساراماگو رو برداشتم، رفتم توی ساحل،
نشستم روی يک سنگ و دو ساعتی خوندم. کتاب عاليه. با لحن بسيار زيبا و
شوخی، تمام افسانه های زندگی مسيح و کلا" آدمهای مذهبی رو نابود می کنه و
با لحنی که کاملا" آگاه از دردها، نگرانی ها، شرمها، و ترسهای انسانیه،
کتابی رو به آدم ارائه می ده که هم از نظر جنبه داستانی جالبه، هم چکيده
از فلسفه های گنوسی و جهانبينی مدرن رو در خودش جا داده.
خلاصه، بعد راهم رو کشيدم و اومدم به طرف مرکز شهر/ده (اسمش ويلفرانش سور مر ،
خيلی جای عاليه). جای همه خالی، يک بستنی خريدم و بعد هم يک فقره نان باگت
تازه برای صبحانه فردا. تفريح ساده، اما سالم و بدون هياهو، تفريحاتی که
مردم در عصر قبل از تلويزيون و دی وی دی و نينتندو ازش لذت می بردند: هوای
خوب، ساحل دريا، کتاب! هرجا هستيد، شاد باشيد!

بدون عنوان
آقا، ما ديشب که داشتيم اين چرتيات اون زير رو می نوشتيما، می دونستيم يک
شير پاک خورده ای پيدا می شه يک اشکال بگيره، حال ما رو توقيف کنه. اين
شير پاک خورده، در مورد يک غلط املايی بطور غلط توضيح داد، يک مورد هم
درست توضيح داد، ما لاسيبيلی در کرديم.
اما مورد غلط، برای عبرت ساير دوستان: هليم با همين ه است که من نوشتم،
دليلش هم اينه که چون من ميگم! عين ملا، گفتن وسط زمين کجاست، گفت همينجا
که من نشستم، می گی نه؟ اندازه بگير. جدا" ولی هليم با ه دو چشم درسته!
چون فارسيه و ريشه اش پارسی ميانه هليمگ هستش که يعنی کوبيدن. حليم از
ريشه حلم عربيه به معنی صبور يا خوددار. هليم بوقلمون چندان خوددار نيست.
در ضمن، عربها اصلا" گوشتشون کجا بود که هليم بسازند؟ با گوشت سوسمار بد
در مياد، ملخ هم بدبخت چندان گوشتی نداره!
با اجازه
بدون عنوان
اين قسمت چندان ارزيابی نيست، فقط سنگينی سر دل منه از ديدن اينهمه آدم
بيکار در کنار دريا! اين امريکايی ها معروفند که در طول عمرشون، دوبار
ميان اروپا. يکبار در عرض مدتی که در دانشگاه هستند، يکبار هم وقتی که
تمام عمر پدر خودشون رو در آوردند و حالا ميان که مثلا" تفريح کنند. بار
اول، از هول هليم ميفتند توی ديگ. در طول سه هفته، از لندن تا مسکو رو می
خوان ببينن و سر راه هم يک پيرهن بخرند که بعدا" در امريکا بتونن پز بدن
که بله ما رفتيم پاريس! تنها جاهايی هم که بلدند، همين پاريس و لندن و
آمستردامه، وحشت دارند از رفتن به جايی که توريستی نباشه. اروپايی های
ارقه هم خوب با انداختن آشغالهاشون به اين از همه جا بی خبرها، ته جيبشون
رو شخم می زنند. به قول کريس دی برگ: Seeing Europe in Two Days We had a
wonderful day! بار دوم، سر پيری، زن و شوهر در حالی که به هم تکيه دادند
که نيفتند و آقا با شکم انباشته از آبجو و خانم با موهای رنگ کرده که سه
متر بالاتر از سرش در پروازه، شورت کوتاه می پوشند و ميان مثلا" جاهای شيک
که پس انداز يک عمرشون رو خرج کنند. ايندفعه هم می رن توی هتلهای پنج
ستاره امريکايی يا اروپايی که با فراهم کردن «رفاهيات» نظير جاکوزی
(شرمنده، آدم سرخ می شه والله!) که هيچ آدم عاقلی توی تابستون داخلش نمی
شه، سه لا پهنا سر گوسفندهای محترم رو شيره می مالند. اينها هم خوشند که
بله، ما رفتيم اروپا. بجای اينکه در طول عمرشون کمتر حرص بزنند و عين خر
(دور از جون حيوان نجيب) کار کنند و کمی هم تفريحات، اينجوری تفريحات
مصنوعی و بی دليل. توی اروپا هم همه به سر و وضع و هيکل و گول و گيج بودن
و زبون ندونستنشون و اينکه می شه عين گوسفند سرشون رو شيره ماليد، می
خندند و پشت سرشون صفحه می گذارند و تا اونجا که جا داره، می چپونند! دست
مريزاد، دمشون گرم. لر که نره به بازار، بازار می گنده!
به هر حال، من اينجا نشستم و از اين وضعيت شير تو شير کلی لذت می برم. خدا
رو شکر توی مملکت خودمون آدم از اين لحاظ آبديده می شه و توی کت ما اين
قالتاق بازی ها نمی ره. يا هو
بدون عنوان
چهارتا کلمه در راستای زدن توی دهن استکبار جهانی و تمام دنباله روهاش،
اللخصوص پيام! چشت در آد، غير از تو، نيلوفر هم اين مزخرفات رو می خونه،
يکنفر ديگه هم به هکذا! ديگه سعی در تضعيف روحيه من نکن که با اين تز
لعنتی، روحيه ای نمونده! بعد، ما داريم يه ماه ديگه می ريم وطن. اگر کسی
مايل به ديدن روی ماه من هست، يک ايميل بزنين، به منشيم بگم بهتون وقت
بده!
اگه کسی خيال کرده من دارم وقتم رو در کنار دريای مديترانه تلف می کنم، يک
سری به وب سايتم
بزنيد! يا هو!
بدون عنوان
يکی بود، يکی نبود. توی يک مرغزار سبز، يک کشوری بود به اسم کشور خر در
چمن (اگر فکر می کنيد زيادی صادق هدايتی شد، صبر کنيد که اين هنوز از
نتايج سحر است!). آره، توی اين مملکت خر در چمن، يک بچه يتيمی بود به اسم
زبون فارسی. عين همه بچه يتيمها، هرکی که رد می شد و (جسارته) تلنگش در می
رفت، يک دو بامبی می زد تو سر اين بچه و بعد هم راهشو می کشيد و می رفت.
اين بدبخت يتيم، چون نه سرپرستی داشت و نه وکيل وصی، نتيجتا" آلت دست هر
نيمچه روشنفکر بی سوادی بود که هرجور که می خواست، ازش سواری می گرفت.
اوايل بچگيش، عربی بازی مد بود و کلی صداهای حلقی و همچنين، به خورد اين
بچه رفت. با اين حال از اونجايی که بچه يتيم هميشه ياد می گيره با نون خشک
هم صفا کنه، بالنتيجه با همين قوت لايموت هم پروبالی گرفت و شد چيزی. اما
بعدش، يک گروه بی سوادتر از اولی، عين قوم ياجوج و ماجوج، ريختند سر بچه و
کلی کلمات فرنگ مآبانه مثل "دوسيه" و "کونستيتاسيون" به خوردش دادند. بچه
يتيمه هم صداش در نيومد و با همين روزی هم شکر خدا کرد، خوبهاش رو خورد و
بدها رو تف کرد. با اروپلان و کونستيتاسيون قهر کرد، اما از کمد و استکان
و بودجه بدش نيومد. حالا، توی ايام ميانسالی هم اين جماعت نيمه صلاحيت
دار، دست از سر اين بدبخت ور نمی دارند و کلمات انگريزی رو با لهجه
فنارسوی به حلقوم بيچاره فرو می کنند و بعد هم بالاتر می شينند که بله،
داريم يتيم داری می کنيم. عنقريبست که يتيم بچه زبون فارسی، رودل تولرانس
و اپوزوسيون و پارادايم بکنه و رو دستمون بمونه. يتيم که صاحاب نداره!
بدون عنوان
امروز بالاخره از يک سفر کوتاه به ژنو و لوزان برگشتيم. نزديک بودن شهرها
در مرکز اروپا مسافرت رو خيلی آسون می کنه. بد نگذشت، بخصوص قايق سواری
روی درياچه لمان! اما تمام مدت مخ ما سر کار قضيه جام جهانی و بعد هم بازی
تنيس فرانسه. خوشم اومد از قضيه سنگال، اما باخت 8-0 عربستان از آلمان،
خجالت ما رو از نرسيدن به جام جهانی بيشتر می کنه، بخصوص که با باند بازی،
بقيه عربها می خواستند که ايران رو از رفتن به ژاپن باز دارند، که موفق هم
شدند، اما که نماينده آسيا، جناب عربستان، به اين صورت گند بزند. تنيس باز
بد نيست، احتمالا" الکس کورتخا از اسپانيا می بره، حالا ببينيم!