search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

اول چند خبر کوتاه و
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان
بدون عنوان

archives

October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« July 2002 | Main | September 2002 »

اول چند خبر کوتاه و

اول چند خبر کوتاه و توضيحات: پيام بعد
از يکبار از دست دادن هواپيماش، آخر سر ديشب رفت. انا لله، و انا عليه
راجعون! پسر خوبی بود. (من خالی بند بزرگيم، محض توضيح عرض شد!).
دوم، اين امير حسابدار
، با معرفت ترين شخص روی اين کره زمينه! اما حيف که کم می نويسه.
سوم، اين افاضات بنده در دفعه قبل نوشتن وبلاگ، اصلا" به معنی تائيد نظرات
خوانندگان نيستها!
اما بعد: بچه که بودم، يک کتابی خوندم به اسم «يک آدم چقدر زمين می
خواهد؟». از اين افسانه های بازنويسی شده روسی بود که ماجرای يک دهقان طمع
کار رو می گفت که هی بيشتر و بيشتر زمين می خواد و دور از جون، دور از
جون، کعنهو يکی از اين زمين خواران وطنی خودمونه! آخر سر هم سر راه رفتن
دور يک تکه زمين بزرگ، سکته می کنه و بطور عمودی، در پنجاه سانتيمتر مربع،
چالش می کنند!
اينو گفتم که شان نزول اين جمله منو بدونيد، و اونهم اينه که آخه يک ملت،
چقدر پيتزا می خواهد؟!!! وقتی آدم از خارجه مياد، بدجوری متوجه اين قضيه
می شه که از هر دو تا دکون، يکي شده پيتزايی! آخه مگه اين ملت قبل از
پيتزا، غذا نداشته؟ ساندويچ فروشيهای دوران بچگی ما مثل ثمن و پارسيان هم
شدن پيتزايی! در رم و نيويورک و شيکاگو هم رو هم اينهمه پيتزا فروشی نيست!

Comments (1) | August 30, 2002 03:33 AM



بدون عنوان

«سياست ما عين ديانت ماست»، لبريز از دورويی و دغل...

Comments (1) | August 25, 2002 11:28 AM



بدون عنوان

توی ايران، سه مدل جوون هست، هرکدوم هم سرگردون در بين دو نوع ديگه.
يک مدل، مدل بچه سوسوله، حالا بگيد رپی، خارجی، کله روغنی. به هر حال، اين
نوع جوون، از روی لباسهای مارک خارجی که مارکهاش رو گنده چسبوندن جلوی
سينشون شناخته می شن. کله ژل زده، زير ابرو ورداشته، ماشين پرايد، پاترول،
يا پژو 206 برون. فکرش همش دنبال دختر بازيه و آخرين مدل لباس، زبون بازی
و دغل کاری هم بلده، کلمه انگليسی هم پرتاب می کنه.
نوع دوم، مدل حزب اللهی. پيرهن افتاده رو شلوار، ريش گری زده، موی شخم
زده، تسبيح به دست. يا اهل بازاره، يا اهل پايگاه مقاومت بسيج مسجد محل،
يا بيکار که قيافه گرفته که کار گيرش بياد. استاد دغل بازی که با «تو»
خطاب کردن آدمهای ديگه، فکر می کنه شخصيت به دست مياره. نوع سوم، سوسول
فيلسوفه. کتابهای کريشنا مورتی و پائولو کوئيو رو خونده، از کاستاندا
رسيده به شمس و مولانا، حالا با قيافه نيم درويشی، ريش توپی و موی بلندی
که با کش می بنده پشت سرش، توی پارتی ها تسبيح شاه مقصود می اندازه و در
حالی که ليوان «باده» رو در دست داره، از حکمت اشراقی تعريف می کنه. يک
نوع ديگه هم هست، نگيد اين چهارتا شد. اين مدل، نشسته و قاطی چيزی نمی شه.
اما آينده هنوز از آن همه جوانهاست.

Comments (1) | August 22, 2002 11:47 AM



بدون عنوان

ببخشيد که کم می نويسم، بخدا کار و زندگی واسه ما نمونده! ده روز ديگه
اينجام، کلی کار دارم، يک تز نانوشته هم روش. از همه کسانی که از طريق
وبلاگ خودم و وبلاگ پرستو
تولدم رو تبريک گفتند متشکرم. پيام که خودش اعتراف کرد خسيس بازی در آورده
و تولد منو دو در کرده، من هم به تلافی می خوام در... استغفرالله! پرستو و
پرشنگ هم شيرينی طلب دارند، سمانه هم مواظب خودت باش!
راستی کی گفت من ماجرای هدايتو فراموش کردم؟ به هيچ وجه. فقط دو هفته صبر
کنيد من اين تزو تحويل بدم، بعد شروع می کنم به گذاشتن صفحه روی سايت. اما
هيچکی تا به حال يک مطلب هم نفرستاده ها! بعدا" نگيد چرا!
يک نکته کوچک: فکر می کنيد شرايط اقتصادی و سياسی ايران باعث يک نا اميدی
کلی در اجتماع نشده؟ طرز رانندگی ملت به طوريه که انگار اصلا" جان انسان
براشون معنی نداره، حتی جون خودشون. يعنی گويی که همه به قصد کشتن يا خود
کشی به خيابانها مياند.

Comments (1) | August 17, 2002 12:49 PM



بدون عنوان

می دونم بابا، حالا چرا داد می زنين؟!! خوب سرم شلوغ بود، يک ماه و نيم
اومديم ايران، می خوام مملکتمو ببينم! جای همه پر، رفتم قم. از شما چه
پنهان، ما يک جد داشتيم که ملا بوده (به زبون الانی ها، آيت الله
العظمی!). اين آقا توی قم زندگی می کرده و مريد داشته، بعد از اينهم که
ريق رحمتو سر می کشه و می ره سراغ نکير و منکر، چالش می کنن در زيرزمين
منزل، عينا"!! حالا به احترام ايشون، پدر مرحوم بنده رو به ضميمه مادربزرگ
گرامی و بقيه الصيف محترم، بردند اونجا خاک کردن (منظورم قمه، نه توی
زيرزمين!). حالا ما هم هی هر بار ميايم وطن، يکبار بايد شيره هوای بيابونی
و آب نمک لوله کشی قم رو به تن بماليم و بريم سر خاک رفتگان.
حالا سر يک قضيه خوشحال کننده تر، امروز تولد من بود. بله، بيست و شش سال
پيش در چنين روزی، ساعتها ايستادند، زمين از گشتن سرباز زد، و کنگره های
کاخ کسری پقی ريخت! بله، من در 22 امرداد 1356 برابر با 13 اوت الحرام سنه
1976 ميلادی، متولد شدم. لطفا" تمام هديه ها رو اگر در ايران هستيد
بفرستيد برای سازمان محک (مرکز حمايت از کودکان سرطانی) و اگر در فرنگ،
بريزيد به حساب يونيسف (حالا انگار قراره کسی به ما هديه بده!).
تا مرحله بعد، گود بای!

August 13, 2002 01:29 PM



بدون عنوان

سلام!
ببخشيد که بدقولی شد و باز شش روز ننوشتم. اما جای همه خالی، چهار روز
رفتيم اصفهان. خدا قسمت کنه، به زودی يک سفرنامه مانندی براتون می نوِيسم.
فقط اينکه «جالب» بود!
ديگه اينکه پيام رسيد، از مشتاقين تقاضا می شود بيايند تحويل بگيرند و
رسيد هم بدند!
و دم همه کسانی که از طريق ايميل و صفحه نظرخواهی از فراخوان من برای
بزرگداشت هدايت استقبال کردند، گرم. گذشته از اينکه آيا هدايت «بزرگترين»
نويسنده ما هست يا نه و اينکه بعضی که فقط راجع به بوف کور و حاجی آقا
شنيدند (و نخوندند)، اصلا" به نويسندگی قبولش ندارند، اين حقيقتی است که
هدايت از بزرگان ادبی ماست. در نتيجه، من به زودی تصميم دارم که صفحه
بزرگداشت رو روی سايت ايرانولوژی
خودم شروع کنم. هرگونه کمک در جمع آوری مطلب و درست کردن گرافيک و از اين
قضايا، باعث مزيد اطمينان خواهد بود!

August 9, 2002 01:09 PM



بدون عنوان

از ما رسما" شکايت شد!
بله، دادگاه ما بطور رسمی مورد مواخذه قرار گرفت و بقول فرنگی ها، ما رو
سو کردند! قضيه اينجاست که ديشب، بنده و دوست دختر متعلقه، کريس خانم دامت
برکاته، رفتيم به يکجايی که طبقه دوم فروشگاهی بود جنب رستوران سورنتو.
بهش می گن «فود کرت» که برای اهل فن، خودش کلی مزاح داره. بگذريم، در آنجا
چشم ما به جمال خيلی از اهالی وبلاگستان روشن شد. ببخشيد که اسم همه رو
نمی گم، اما مختصر اينکه هودر و عيالات مربوطه، خورشيد خانم، اميرخان
حسابدار، حاج علی مشبک، و مرحومه مغفوره پينک فلويديش از جمله حاضرين
بودند. شامی صرف شد (ما مکزيکی خورديم، بوريتو ميد اين وطن!)، گپی زده شد
و فيضها برده شد. همه قبلا" همديگر رو ديده بودند، فقط من بودم که هی سوال
می کردم اين کيه و از ملت راجع به دکوراسيون وبلاگم می پرسيدم. اينها هم
خيلی محترمانه جواب دادند، عکس هم گرفتند، و بعد هم به لطف علی آقا، ما
رسيديم به دولت سرا!
اما شکايت از اونجايی شروع شد که ما فهميديم همه وبلاگ منو نخوندند و خيال
می کنند پيام اين چرندياتش
رو قبل از من شروع کرده، غافل از اينکه پيام نمی دونست که وبلاگ رو با
کدوم گ می نويسند وقتی که من خودم عقايد پرتاب می کردم! سرکار خانم چراغ
قوه (ببخشيد، خورشيد خانم!)، گفتند که لطفشون در جهت گذاشتن لينک نصيب من
نشده چون من مرتب نمی نويسم. هودر و بقيه هم گفتند که در زمانها باستان که
من هرروز می نوشتم، زيادتر می خوندند. نتيجتا"، تکليف شد که مرتب بنويسم.
بنده هم قول می دم که حد اقل هر دو روز يکبار شما رو از نظرياتم بهره مند
کنم، حالا نگيد چرا!
اما يکچيز ديگر: آيا کسی توی اين دنيای وبلاگ هست که حاضر بشه به من کمک
کنه که يک صفحه آبرومندی برای يادبود صادق هدايت بسازيم و همينطوری بدون
کمک يک سازمان رسمی، از بزرگترين نويسنده مملکتمون يادی بکنيم؟ مسئوليت
نوشتن متن فارسی و انگليسی رو من به عهده می گيرم، کسان ديگه هم اگر اهلش
هستند، علی الله. فقط يک کسی که بتونه يک صفحه مقبول درست کنه؟ دمتون گرم.
يا هو

August 3, 2002 06:57 AM