بدون عنوان
من به زبونی حرف می زنم که زبون من نيست، به زبونی می نويسم که زبون من
نيست، به زبونی فکر می کنم که زبون من نيست. زبونی که درد منو نمی دونه که
بخواد احساس منو بيان کنه. من و خودم با هم تنهاييم. گاه گاهی دلم می خواد
به غير از زبون مادريم به هيچ زبونی حرف نزنم. هم از آلمانی بدم مياد، هم
از انگليسی. صدای زبان 1000 سال مرده سغدی به نظرم خوشتر مياد از زبون
شکسپير و گوته...
بدون عنوان
نمی دونم نظرتون راجع به موسيقی چيه، اما من يک سليقه موسيقی درهم و برهمی
دارم که نگو! از يکطرف از مگادث خوشم مياد و کوئين، از طرفی هم از دوتار
خراسانی و موسيقی عاشيقهای آذربايجانی. تنها چيزی که می تونيد صد در صد در
موردم بگيد اينه که از موسيقی که با سازهای اصيل زده بشه خوشم مياد و از
ارگ و اينها بیزارم.
اينها رو گفتم که تعجب کنيد که فردا شب دارم می رم کنسرت کريس دی برگ،
يعنی آخر کی بورد و موسيقی دالام ديمبولی!
چون همينطور درگير مسئله هندو-اروپايی ها هستم: می دونستيد که اسم اکثر
رودخونه های روسيه (دون، دنيپر،...) از زبانهای باستانی ايران مياد؟
بدون عنوان
نمی دونم يادتون مياد اون قديم قديمها (در دوران اينترنتی!) که يونيکد
نبود، خيلی از سايتهای ايرانی با فونت Persian.ttf چيز می نوشتند (مثل
همشهری)؟ من هم در همان دوران چندتا مقاله با همين فونت نوشتم. حالا اگر
بخوام تبديلش کنم به يونيکد، امکان داره يا بايد از اول بنويسم؟
بدون عنوان
اين بلاگ تازه به انگليسی رو بخونيد! نويسندش سرکار خانم کريس خانم و از زبان سگش می نويسه! اينقدر من بلاگ بلاگ کردم که اينهم گمراه شد!
فرصت کرديد، اين مقاله رو
فرصت کرديد، اين مقاله
رو بخونيد...
بدون عنوان
يک شخصی گله کرده بود که من چرا زياد نمی نويسم. جوابش اينه که من با وجود
اينکه زياد حرف می زنم (!!) اما وقتی حرفی برای زدن يا نوشتن نداشته باشم،
ساکت می شم!:)
چند روزيه دارم يک کتاب جالب می خونم به اسم In Search of Indo-Europeans
که توصيه می کنم همه بخونيد. توش در مورد اصليت هندو-اروپايی ها صحبت می
کنه و سعی داره به صورت بسيار علمی و بر طبق آخرين مدارک، جامعه
هندو-اروپايی اوليه رو از همه نظر بازسازی کنه. اين مطلب خيلی برای من
جالبه و همين موضوع خاستگاه هندو-اروپايی ها بود که من رو به تاريخ
علاقمند کرد. از جمله مطالب جالبی که توی اين کتاب ديدم، اين بود که يکی
از قبايل ايرانی (سرمتها)، از 400 قبل از ميلاد در بريتانيا وجود داشتند!
يعنی مدارکی کشف شده که سرمتها قبل از انگليسی ها در انگلستان بوده
اند!!!! البته می دونستم که قبيله وندالها که ايرانی بودند، حدود قرن سوم
ميلادی از طريق فرانسه و اسپانيا به شمال آفريقا رفتند و سلطنتی تشکيل
دادند، اما قضيه بودن ايرانی ها در انگليس، کلی جالب بود.
اين سرمتها، جزو قبايل سکايی هستند که در استپهای جنوب روسيه زندگی می
کردند و به زبانی صحبت می کردند که به پارسی باستان خيلی نزديک بوده. اثر
سرمتها رو در ادبيات ايران می شه در داستان سه پسر فريدون در شاهنامه ديد.
يکی از سه پسر فريدون، «سرم» نام داره که پدرش تمام زمينهای غرب و «روم»
رو به اون می ده. در واقع، اين داستان نتيجه يک ريشه يابی عاميانه (Folk
Etymology) از اسم سرمتهاست که به ادبيات فارسی راه پيدا کرده. شايد بعدا"
باز هم از اين چرتيات نوشتم...
بدون عنوان
امروز يک آدم خيرخواهی (بله، هنوز هم نسلشون ور نيفتاده!) اومده بود و به
من می گفت اين سياه بودن صفحه من و سفيد بودن نوشته ها، به چشم صدمه می
زنه و آدم رو از خوندن اين افاضات سير می کنه. اولن که اين سياه بودن صفحه
ما از سياهی دل سازندش سرچشمه می گيره، اونهم کسی نيست به جز: پيام
چرند! حالا فحش محش داريد، بفرماييد خدمت همون ايشون (آره، می دونم، من
اون تيکه وسط رو خودم سياه کردم، اما مشکل اصلی ماله پيامه.) اصلا" فکر
کنم اين از اينگيليسيا پول گرفته که صفحه منو غير قابل خوندن کنه و هيتهای
خودش رو ببره بالا. مرگ بر منافقين و صدام!
دوم، چند نفر از اين قيافه فعلی بدشون مياد و می گن که من عوضش کنم؟
تا بعد...
بدون عنوان
راستش از ماجرای اين دختر معصوم وبلاگ نويسی که توی کوه مرده، حالم يک دوروزی گرفته بود. وصفش رو توی وبلاگ مازيار بخونيد.
اما انگار مد شده که همه از ايران برگشته ها (از جمله پيام خان گل و بلبل و ندا خانم)
سفرنامه بنويسن. من از اين کارا نمی کنم، اما بگذاريد براتون يه چيزی
تعريف کنم. دو سال پيش که اومدم ايران، برای اولين بار بود که برمی گشتم،
يعنی اولين بار از زمانی که اومده بودم فرنگ (1373). همه رفيقهای قديميم
که منو بعد از پنج شيش سال می ديدند، می گفتن: «خداداد، تو چه قشنگ لهجه
فارسی رو حفظ کردی!». من هم می گفتم، بهک! من از ايران که رفتم 18 سالم
بود، آدم در زمان گندگی که ديگه "لهجه" عوض نمی کنه! اما می گفتن نه، تو
نمی دونی، بعضی ها وقتی می رن و شش ماه توی بورکينافاسو هم می مونند،
موقعی که به مملکت برمی گردن، لهجه فرنگی می گيرن که چرچيل هم به پاشون
نمی رسه، بيچاره ها انگار تلفظ خ و ق رو از ياد می بردند و قس عليهذا! همه
فارسی فراموششون می شه. (با لهجه انگليسی قهرمانان فرنگی سريالهای
تلويزيونی بخونيد!). حالا حکايت ماست. امسال که آمديم ايران، اينقدر با
اين دوست دختر مربوطه انگليسی و آلمانی بلغور کرديم که يکروز متوجه شديم
داريم تلفنمون رو هم با Hello جواب می ديم و يک فول کانورسيشن هم با
باغبانمون به لسان انگريزی انجام داديم! بی چاره مونده بود هاج و واج!
حالا بماند که بعضی وقتها با کريس (همون دوست دختر کذايی) فارسی حرف می
زنم و ازش معنی کلمات انگليسی رو به فارسی می پرسم. شيک شديم ديگه!
بدون عنوان
می گن توسکانینی، آهنگساز و موزيسين معروف، در يک دوره از عمرش به تعليم
پيانو در امريکا مشغول بوده. اتفاقا" مثل اينکه شانسش افتاده بوده به يک
خانواده پولدار که می خواستن آقازاده شون پيانو زدن ياد بگيره. توسکانينی
هم خيلی تلاش می کنه که به بچه پيانو زدن ياد بده، اما فرزند دردانه زياد
تو خط اين کارها نبوده. به هر حال، بعد از چند بار تکرار کردن درسها و
همچنان ياد نگرفتن جناب بچه پولدار، توسکانينی که جونش به لبش رسيده بوده
و می خواسته به زمين و زمون فحش بده، می بينه هرچی بگه، به پدر و مادره بر
می خوره. نتيجتا" به ايتاليايی می گه:" Malao Cristoforo Colombo " (لعنت
به کريستف کلمب) و وسايلش رو جمع می کنه و می ره!
به قول عمران صلاحی، حالا حکايت ماست...
بدون عنوان
اولا" که خيلی ممنون از همه اونهايی که وبلاگ منو نمی خونند، و ممنونتر از
اونهايی که می خونند و اصلا" يک کلمه هم راجع به داستان نظر نمی دند!
اما بعد، يک مسئله کوچک سياسی که چند وقتيه منو نگران کرده. بقول حسين،
وبلاگرهای ايرانی اکثرا" از محيط خودشون کمتر اثر می پذيرند و عنصر خبری
وبلاگهای ايرانی کمه. حالا من که از قضا کارم فضولی تو کار مردم و اثر
پذيری هستش، نتيجتا" عنصر خبری رو زياد می کنم. اکثرا" پشت کارهای بزرگ،
آدمهای کوچکی هستند که صداشون در نمی ياد و سالها بعد، مردم می فهمند که
عامل اجرايی بسياری از مسائل، يک فرد کوچک و بظاهر بی اهميت بوده. نمونه،
شخص کرميت روزولت، کارگردان و طراح کودتای 1332 بر ضد دکتر مصدق، که بی سر
و صدا وارد ايران شد، کودتا رو برنامه ريزی کرد، بعد هم رفت. سالها بعد
وقتی که خاطراتش رو نوشت، مردم فهميدن که عجب اعجوبه ای بوده.
حالا حکايت جان بولتونه! اين حضرت، نفر سوم وزارت خارجه امريکاست، يعنی
کشک! اما از طرف ديگه، بيشتر کارهای مهم و اصلی به دست ايشونه. جان بولتون
کسی است که جرج بوش بهش ماموريت ديدارهای خارجی می ده و در واقع عامل
کارهای بوشه. در عمل، قدرت و کارکردش از "رئيسش" که پاول باشه بيشتره،
بخصوص که محافظه کار دو آتيشه هم هست و از جمله کلمات قصارش، يکی هم اينه
که:«سازمان مللی وجود نداره! در دنيا يک قدرت هست که اونهم ماييم، در سطح
بين الملل هم هر کاری که به نفعمون باشه می کنيم.» خلاصه اينکه ايشون و
خانم کندوليزا رايس (مشاور امور بين الملل آقای بوش)، کلا" زير نظر تئوری
های گسترش قدرت و برخورد بين المللی که آقايان کيسينجر، برژينسکی، و
هانتينگتون (سه قلوی شرور) وضع کرده اند، به رتق و فتق امور خارجی امريکا،
بدون کوچکترين توجهی به پاول، مشغول هستند.
حالا قضايا اينست که اين آقا، از هرجايی که ديدن می کنند، مدتی بعد در
اونجا درگيری پيش مياد، و با هر کشوری که حرف می زنه، اون کشور فردا صدر
اخبار سی ان ان می شه. از نمونه اين شاهکارها، ديدارشون از تاجيکستان قبل
از جنگ داخلی اونجا، و ملاقات با سران طالبان در نيويورک، دو هفته قبل از
11 سپتامبر و به واسطه گری ليلا هلمز، خواهرزاده نيمه افغان ريچارد هلمز،
رئيس سابق سيا و آخرين سفير امريکا در ايران، بود. جديدترين ديدار ايشون
با آقای مسعود بارزانی در کردستان عراق بوده. من هرچند که نه سر پيازم و
نه ته پياز، اما فکر کنم در کردستان عراق و ايران، خبرهايی خواهد شد.
اميدوارم ايران يکپارچه بمونه. ايدون باد!
بدون عنوان
دنباله آخر (آخیش، راحت شدين!)
جناب سياستمدار که بهرام رو ديد، اول نگاه عاقل اندر سفيهی بهش انداخت و
يه پوزخندی زد و گفت، چی می خوای؟ بهرام هم سر سادگی، تمام پروندش رو رو
کرد و بعد هم گذاشت توی کاسه آقا که کار می خوام! سياستمدار که اول فکر
کرده بود طرف کم داره و شوخی می کنه، فهميد که قضيه جديه. بخاطر همين، به
بهرام اجازه داد که پيشش کار آموزی کنه. بهرام، چند سالی پيش آقای
سياستمدار کار کرد و راه و رسم دروغ، نفاق اندازی، ماهی گرفتن از آب گل
آلود، و عوض کردن مرام رو ياد گرفت و کلی برای خودش "آدم" شد. بعد، وقتی
که آقای سياستمدار بهش مدرک کارشناسی ارشد علوم سياسی رو داد، خدای جنگ
دوباره پوفی رفت هوا و نشست روی ابرها.
حالا می دونست که بايد چيکار کنه. هر چند وقت يکبار، می رفت پهلوی يک
سياستمدار مهم که کلی قدرت داشت، بهش پرونده موفقيتهای قبليش (که روز به
روز بزرگتر هم می شد) نشون می داد، بعد يکجای دنيا جنگ راه می انداخت و
خودش می نشست اون بالا، سربازا رو تماشا می کرد، بعضی وقتها سرنوشت جنگ رو
به نفع يکنفر عوض می کرد، جنگ ها رو طولانی می کرد، و از همه چيز لذت می
برد. خدای جنگ بالاخره به کاری رسيده بود که به دردش می خورد.
در طول سالها، پرونده شاهکارهاش درخشانتر و درخشانتر می شد. توی هر جنگ،
تجربيات جديدی در به جون هم انداختن ملتها و رهبرهای کشورها پيدا می کرد،
سياستمدارها هم با کمال تشکر، به درگاه اين خدای محبوب خودشون قربانی می
کردند و از ته دل، می پرستيدنش. کارهای بهرام، از جنگهای صليبی به حمله
مغول، به جنگهای صدساله، به جنگهای استعماری، به جنگ جهانی اول، و در پی
ملاقاتهای جداگانه بهرام با استالين، هيتلر، و چرچيل، به جنگ جهانی دوم
رسيد. اين آخری بزرگترين هنر بهرام بود که بعدا" هم سعی کرد در ويتنام
تکرارش کنه، اما بعضی مردم احمق، به رغم بودن سياستمداران زرنگ، نگذاشتند.
بهرام هنوز هم اون بالا نشسته و هر چند سال يکبار، يک سری به سياستمدارها
می زنه. اخيرا" از يک سفر برگشته، شنيده که امريکا هواش خوبه. توی تعطيلات
تابستون، با جرج بوش هم ديدن کرده. بهرام از امريکا خوشش مياد، احتمالا"
از اين ببعد برای تعطيلات می ره اونجا!
پايان
16 سپتامبر 2002 آلمان
بدون عنوان
دنباله سوم! (ديگه خودتون واردين ماشالله!)
بهرام سرش رو انداخت پايين و باحالی گرفته، رهسپار همون بهشت شد. سالهای
سال، نشست روی ابرها و مردم رو تماشا کرد. از اين دينهايی که بر عليه همه
خدايان بودند و هی دم از صلح می زدند بدش ميامد. بخودش می گفت آخه مگه ما
چيکار کرديم؟ خوب ملت احتياج به خدا داشتند، ما هم داوطلب شديم، تازه مگه
جنگ چه اشکال داره؟ همينطور که اينها رو پيش خودش می گفت، يکدفعه توجه کرد
که اين صلحی که صحبتش می شه، انگار خودش تبديل به جنگ شده! مردم نه تنها
دست از جنگ نکشيدن، بلکه بيشتر هم می جنگند. حالا با هم می جنگند و هرکدوم
به اونيکی لقبهای آبدار کافر و زنديق می دهند و بعد، مثل آب خوردن همديگر
رو می کشند! اما انگار خدای جنگ ندارند و کارهاشون بی نظمه. آخه اين
خداهای جديدی که واسه خودشون در آوردند (يهوه، روح القدس، ...) همه بی
تجربه هستند و تا اوجايی که بهرام می دونست، اصلا" قبلا" ها توی بهشت، کسی
ازشون اسمی نشنيده بود. فکر کرد حالا که آدمها دست از جنگ بر نمی دارن،
شايد برای منهم کاری توی اين دنيا پيدا بشه، ها؟ اولين کار اين بود که
ببينه فرماندهان اين جنگها کيا هستند؟ نگاه کرد به افسران، انگار که جنگ
دست اونهاست. بعد ديد نه، انگار کار از بالاتر آب می خوره. ژنرالها هم به
نظر کاره ای نمی آمدند، فقط سرشون گرم نقشه کشی بود، اما خودشون هم دستور
می گرفتند، اما از کی؟ بهرام خوب که نگاه کرد، ديد رشته همه چيز، دست
موجوديه بنام «سياستمدار» که قيافش عين بقيست، اما باطنش فرق داره.
بهرام فهميد که برای کارش، بايد به اين آقای سياستمدار مراجعه کنه. پس پا
شد، کاغذهاش رو جمع کرد، يک دوسيه پر و پيمون از موفقيتهای قبليش (جنگ
ماراتون، جنگهای پونيک، حمله اسکندر،...) ترتيب داد، و راه افتاد و رفت
پيش آقای سياستمدار...
بدون عنوان
دنباله دوم داستان (يعنی سر اينو بچسبونين ته اون قبلی!):
بهرام يک چند قرن ديگه هم دست رو دست گذاشت و هی دخيل بست که شايد تقی به
توقی بخوره و کارها درست بشه. اما اخباری که از اطراف ميومد، بيشتر نا
اميدش می کرد. رفيقش «مارس» رومی، خودش به دست يک نفر ديگه به اسم عيسی از
کار بی کار شده بود. البته يک شاه رومی به اسم يوليانوس چند سالی کار مارس
رو پسش داد، اما وقتی ماجرا چندان نپاييد و مارس بطور دائم بازنشست شد.
بهرام فهميد که کار از کار گذشته.
بعد، يک آدمی اومد به اسم محمد که نه تنها ميخ آخر تابوت بهرام و بقيه رو
کوبيد، بلکه خود اهورامزدا رو هم از خدايی انداخت. بهرام کمی خوش خوشانش
شد و پيش خودش خنديد که اهورامزدا هم از کار بی کار شد، اما هر چند وضع
خودش بدتر بود. بايد کاری می کرد؛ آخه خداها که نمی ميرند، تا ابد هستند،
وقتی هم که بنده ای نداشته باشند که براشون خيرات بده، خوب گشنه می شن،
خوردن هم پول می خواد، برای پول هم بايد کار کرد.
بهرام هم به فکر کار افتاد. به هر حال، به عنوان خدای جنگ، چند تا کار بلد
بود، اولش جنگيدن! پس تصميم گرفت بره و سرباز بشه، يا شايد هم ژنرال. رفت
و اسمش رو برای سربازی نوشت. فکر کرد وقتی بنويسه «نام: بهرام»، «نام
خانوادگی: زروان زاده بهشتی»، «شغل: خدای جنگ»، حساب کار دست همه مياد و
می کنندش فرمانده. اما مامور اسم نويسی فقط فکر کرد که «آقای بهشتی» طبع
شوخی خنکی داره و برای اينکه درسش بده، دستور داد به عنوان آغاز کار، بره
توالت ها رو بشوره! بهرام هم از عصبانيت، با نيزه آتشينش زد و يارو رو
جزغاله کرد و بعد هم پوف، رفت هوا!
کار بعدی، آهنگری بود. هرچی باشه، بلد بود که اسلحه بسازه. پيش خودش دلش
رو گرم کرده بود که اولين شمشير رو که بسازه، استاد آهنگر قدرش رو می دونه
و می کندش استاد کار. اما استاد آهنگر، بهش گفت که بره و آتش رو تند کنه و
برای امتحان، يک نعل اسب درست کنه! بهرام آتش رو درست کرد، آهن رو گذاشت
توی کوره، داغ که شد، پتک رو برد بالا و فرود آورد روی سندان. به جای صاف
کردن آهن، سندان از بالا تا پايين جر خورد و نصف شد! استاد آهنگر، به جای
استاد کاری، جناب خدا رو با پس گردنی بدرقه کرد. نه! خدای جنگ به درد کار
دستی نمی خورد، خدای جنگ بايد کار خدايی می کرد...
بدون عنوان
فقط خواستم عزای عمومی اعلام کنم: پيت سمپراس احمق، مسابقات تنيس امريکا
رو برد! من اگر ليتون هيوئيت هم می برد خوشحال می شدم، اما نه اين بد
يونانی خر! دنباله داستان، بعدا"
بدون عنوان
دنباله اول يک داستان دنباله دار:
بهرام خدای جنگ بود!
هزاران سال، به لشکريان آريايی در فتوحاتشون کمک کرده بود، وقت حمله
مواظبتشون کرده بود، و بعضی وقتها هم پيش «يم»، خدای جهان زيرزمين،
ضمانتشون رو کرده بود و جون سردارانشون رو باز خريده بود. بهرام خدای خوبی
بود، مثل همکار يونانيش خونخوار نبود، مثل اون خدای بی خاصيت سوئدی هم شل
و بی حال نبود. می دونست که مردمش به جنگ احتياج دارند و بی مضايقه کمکشون
می کرد.
اما وقتی آريايی ها يکجا تخته بند شدند و پا گرفتند، يکيشون به اسم زردشت
درآمد و همه خدايان رو از خدايی انداخت و اعلام کرد که اهورامزدا تنها
خداست! بهرام با خودش ريز خنديد و گفت، هه! اهورامزدا؟ بين همه خداها،
اهورامزدا به عنوان تنها خدا؟! اهورامزدا که توی مدرسه از همه ضعيف تر بود
و اصلا" ورزش نمی کرد و همش کتاب می خوند، همه هم دستش می انداختند؟ حالا
همون بشه تنها خدا؟
بهرام زياد موضوع رو جدی نگرفت و فکر کرد که همه می فهمند که اهورامزدا به
درد خدايی نمی خوره. اما وقتی که پادشاه آريايی ها، خود داريوش، بجای
درخواست کمک از بهرام، به اهورامزدا پناه برد و از اون پيروزی خواست،
بهرام فهميد که موضوع جديه و بايد به فکر چاره بود...
بقيه فردا!
بدون عنوان
ايندفعه فقط گزارشات!
اولا" ما آلمانيم، بالاخره از مملکت مالوف (شايد هم معلوف، که درش به علفی
میرسيديم!) در آمديم. دوباره بگم که امير حسابدار با معرفتترين آدم دنياست! اومد منو ساعت يک شب رسوند فرودگاه و موند تا من رفتم. واقعا" نظير نداره!
بعد، مصاحبه هودر رو با مجله سروش جوان شماره 25 خونديد؟ حسين، واقعا" که! با سروش هم بله؟ در ضمن مگه لقب ابولبلاگر چشه؟
بعد هم، محض اطلاع خانم پرژين گرل ، عرض شود که ارزيابی شتابزده اسم کتاب مقالات جلال آل احمده (اه، نزنين بابا!)
بای بای